پنج شنبه ٢٨ شهريور ١٣٩٨
« الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِ‌سَالَاتِ اللَّـهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّـهَ ۗ وَكَفَىٰ بِاللَّـهِ حَسِيبًا؛ (پیامبران) پیشین کسانی بودند که تبلیغ رسالتهای الهی می‌کردند و (تنها) از او می ترسیدند، و از هیچ کس جز خدا بیم نداشتند؛ و همین بس که خداوند حسابگر (و پاداش‌دهنده اعمال آنها) است!»
صفحه اصلی صفحه اصلی اخبار و رویدادها اخبار و رویدادها تحقیقات و مقالات تحقیقات و مقالات توشه تبلیغتوشه تبلیغ روضه ها و مدایح روضه ها و مدایح ویژه نامه ها ویژه نامه ها
دانلود نرم افزار دانلود نرم افزار سبک زندگی سبک زندگی تاریخ معصومینتاریخ معصومین روش تبليغ روش تبليغ نقشه سایت نقشه سایت ارتباط با ما ارتباط با ما
صفحه اصلی > تحقیقات،مقالات > روش تبلیغ 
ماهنامه مبلغان


گلشن اشعار؛ مناسبتهای ماه مبارک ذی القعده -3

اشعار شهادت امام جواد(علیه السلام)

اینها به جای اینکه برایت دعا کنند* کف می‌زنند تا نفست را فدا کنند* یا جای اینکه آب برایت بیاورند* همراه ناله­ی تو چه رقصی به پا کنند.

اشعار شهادت امام جواد(علیه السلام)

اینها به جای اینکه برایت دعا کنند
کف می‌زنند تا نفست را فدا کنند
یا جای اینکه آب برایت بیاورند
همراه ناله­ی تو چه رقصی به پا کنند
باید فرشته‌ها، همه با بال‌های خود
فکری برای چشمِ پر اشک رضا کنند
هر چند تشنه‌ای ولی آبت نمی‌دهند
تا زودتر تو را ز سر خویش وا کنند
این قدر پیش چشم همه دست و پا مزن
اینها قرار نیست به تو اعتنا کنند
بال فرشته‌های خدا هست پس چرا؟
این چند تا کنیز تو را جابجا کنند
حالا که می­برند تو را روی پشت بام
آیا نمی­شود که کمی هم حیا کنند
حالا کبوتران پر خود را گشوده اند
یک سایبان برای تنت دست و پا کنند
خونین تر است از همه  لاله‌ها دلم
میسوزد از شراره زهر جفا دلم
آتش فتاده است زسر تا به پای من
یارب ببین که زهر چه کرده است با دلم
دل در میان سینه من نیست آتشی است
ازبسکه سوخته است نمانده به جا دلم
دشمن به کشتنم شده راضی چرا چو نیست
هرگز به رنج مورچه‌ای هم رضا دلم
من در میان حجره در بسته ام ولی
بگشوده چشم در همه ارض و سماء دلم
چندان به درد طی شده عمرم که جز به مرگ
دیگر به هیچ نگردیده وا دلم

***

لب تشنه بود ، تشنه یك جرعه آب بود
مردی كه دردهای دلش بی حساب بود
پا می‌كشید گوشه حجره به روی خاك
پروانه وار غرق تب و التهاب بود
 از بسكه شعله ور شده بود آتش دلش
حتی نفس نفس زدنش هم عذاب بود
در ازدحامِ  هلهله‌های كنیزكان
فریاد استغاثه او بی جواب بود
یك جرعه آب نذر امامش كسی نكرد
رفع عطش اگر چه کمال ثواب بود
آخر شبیه جد غریبش شهید شد
آری دعای خسته دلان مستجاب بود
غربت برای آل علی تازگی نداشت
در آن دیار كشتن مظلوم باب بود
تا سایه بان پیكر نورانیش شوند
بال كبوتران حرم را شتاب بود
اما فدای بی كفن دشت كربلا
آلاله‌ای كه زخم تنش بی حساب بود
هم تیغ و نیزه خون تنش را مكیده بود
هم داغدیده شرر آفتاب بود

یوسف رحیمی

***

افتاده‌ای به گوشه‌ای از آشیانتان
گویا به لب رسیده در این بُرهه جانتان
حتّی میان خانۀ خود هم غریبه‌ای
یعنی که بی ستاره بُوَد آسمانتان
بر روی خاک حجره تنت پیچ می‌خورد
آری بُریده زهر جسارت امانتان
بیهوده با نوای عطش دست و پا مزن
یک قطره آب هم نرسد بر دهانتان
اینجا جواب ناله تان سوت و هلهله است
اینجا کسی محل ندهد بر فغانتان
در لا به لای در بدنت گیر می‌کند ...
وقتی که می‌دهند کنیزان تکانتان
از حجره تا به بام،دلم شور می‌زند
ترسم ترک ترک بشود استخوانتان
این هم یکی ز منفعت بام خانه است
دیگر کسی به نیزه نبیند مکانتان
شکر خدا ز شدّت مستی کسی نزد
با چوب خیزران به لب ارغوانتان

محمد فردوسی

***

غزل مصیبت

عده‌ای بی سر و پا دور و برش خندیدند
پاسخ ناله و سوز و جگرش خندیدند
مادری بود و جوان مرگ شد و آخر کار
همچنان فاطمه بر چشم ترش خندیدند
همچو بسمل شده‌ای دور خودش می‌پیچید
به پریشان شدن بال و پرش خندیدند
درد پیچیده به پهلویش و از هر دو طرف
دست میبرد به سوی کمرش،خندیدند
آمده بر سرش اینجا کمی از داغ حسین
همگی جمع شدند دور سرش خندیدند
یک نفر نیست که از خاک سرش بردارد
بر نفسهای بدون اثرش خندیدند
زهر اثر کرده و رویش به کبودی زده است
بدنظرها به خسوف قمرش خندیدند
دست پا می‌زند و نیست کنارش پدری
تا ببیند به عزای پسرش خندیدند
کربلا جسم علی پخش به صحرا شده بود
لشگری دور تن مختصرش خندیدند
هر چه می‌گفت حسین یاولدی یاولدی.
عده‌ای بی سر و پا دور و برش خندیدند

قاسم نعمتی

***

برخیز ای جوان سر خود بر زمین مکش
تو زخم دیده‌ای پر خود بر زمین مکش
ای مادری تر از همه کم دست و پا بزن
پهلو شبیه مادر خود بر زمین مکش
بر تار گیسوان تو جای لب رضاست
این گیسوی مطهر خود بر زمین مکش
اسباب رقص و شادی زنها شدی چرا
صورت به پیش همسر خود بر زمین مکش
اینان ز دست و پا زدنت کیف می‌کنند
طاقت بیار و پبکر خود بر زمین مکش
بر روی نازنین لب تو خاک و خون نشست
پس آیه‌های کوثر خود بر زمین مکش
شکر خدا که نیست تماشا کند رضا
گوید دو دیدۀ تر خود بر زمین مکش
در کربلا پدر به پسر التماس کرد
برخیز ای جوان سر خود بر زمین مکش
بس کن حسین آبروی خویش را مبر
زانو کنار اکبر خود بر زمین مکش
کار عبااست بردن این جسم زینبا
با گوشه‌های معجر خود بر زمین مکش

***

گه ز پا اُفتم و با آه جگر می‌خیزم
گه نشینم وسط حجره و بر می‌خیزم
دل من با جگر خون شده عادت کرده
مثل هر روز که با سوز جگر می‌خیزم
نگرانِ نَفَسِ سوخته ام نیست کسی
تشنه جان بازم و دنیای دگر می‌خیزم
به گمانم دگر این عمر وصالی ندهد
در جوانی ز پی بار سفر می‌خیزم
بعد هر نالۀ جانسوز که اُفتم ز نَفَس
باز از هلهله چند نفر می‌خیزم
قتلگاهم شده این حجرۀ در بسته حسین
گرچه بی نیزه و شمشیر و سپر می‌خیزم
به جوانیِ علی اکبرت ای جدّ غریب
وقت رفتن به تماشای پسر می‌خیزم
به امید نفس آخر و دیدار اجل
گاه در بستر خود دیده به در می‌خیزم
یاد پهلوی شکسته کمرم را خم کرد
گه از این دنده به پهلوی دگر  می‌خیزم
منکه در کودکی یک بار زمین افتادم
گاه چون فاطمه با درد کمر می‌خیزم
با خروج پسر فاطمه هنگام ظهور
همره منتقم فاطمه بر می‌خیزم

محمود ژولیده

____________________________________________________

پی‌نوشت‌ها:
منبع: ماهنامه اطلاع‌رسانی، پژوهشی، آموزشی مبلغان، شماره 217.




تاریخ ارسال مطلب : يکشنبه ٢١ مرداد ١٣٩٧ / شماره خبر : ٤٠١٩٥٩ / تعداد بازدید : 809/ محبوب کن - فیس نما / داغ کن - کلوب دات کام

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 

خروج