شنبه ٠٥ بهمن ١٣٩٨
« الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِ‌سَالَاتِ اللَّـهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّـهَ ۗ وَكَفَىٰ بِاللَّـهِ حَسِيبًا؛ (پیامبران) پیشین کسانی بودند که تبلیغ رسالتهای الهی می‌کردند و (تنها) از او می ترسیدند، و از هیچ کس جز خدا بیم نداشتند؛ و همین بس که خداوند حسابگر (و پاداش‌دهنده اعمال آنها) است!»
صفحه اصلی صفحه اصلی اخبار و رویدادها اخبار و رویدادها تحقیقات و مقالات تحقیقات و مقالات توشه تبلیغتوشه تبلیغ روضه ها و مدایح روضه ها و مدایح ویژه نامه ها ویژه نامه ها
دانلود نرم افزار دانلود نرم افزار سبک زندگی سبک زندگی تاریخ معصومینتاریخ معصومین روش تبليغ روش تبليغ نقشه سایت نقشه سایت ارتباط با ما ارتباط با ما
صفحه اصلی > تحقیقات،مقالات > تاریخ > تاریخ معصومین > امام هادی علیه السلام 
ماهنامه مبلغان


حسين تربتي

نبود ياران، مهم‌ترين عامل عدم قيام برخي از امامان‏ علیهم‏السلام

در طول تاريخ، در اذهان جوانان مسلمان اين پرسش مطرح بوده است كه چرا اكثريت قاطع امامان معصوم ما از قيام و اقدام نظامى براى بازپس گرفتن حق غصب شده خود و حاكم شدن بر جامعه خوددارى نموده‏اند؟...

در طول تاريخ، در اذهان جوانان مسلمان اين پرسش مطرح بوده است كه چرا اكثريت قاطع امامان معصوم ما از قيام و اقدام نظامى براى بازپس گرفتن حق غصب شده خود و حاكم شدن بر جامعه خوددارى نموده اند؟
امير مؤمنان علي علیه السلام 25 سال سكوت تلخ و طاقت فرسا را تحمّل نمود، اهانت به خويش و همسرش را از نزديك مشاهده نمود، غصب فدك را با چشمان خويش نظاره كرد؛ ولى دست به اقدام نظامى نزد. همين طور امام حسن مجتبى علیه السلام صلح را مقدم دانست و امام زين العابدين علیه السلام از طريق مناجات و دعاها به هدايت جامعه پرداخت و از اقدام نظامى و قيام براى گرفتن انتقام خون پدر، بستگان و ياران خويش خوددارى نمود. حضرت باقر و صادق علیهماالسلام نيز از طريق فرهنگى و تربيّت و تعليم شاگردان، وارد عرصه اجتماعى شدند و حتى از قيامهايى كه به ظاهر اظهار تمايل به آن حضرت مى كردند، حمايت نكردند. همچنين از امام هفتم علیه السلام تا امام حسن عسكرى علیه السلام، هيچ كدام براى باز پس گيرى خلافت ظاهرى و به عهده گرفتن حكومت و هدايت جامعه اقدام نظامى و قيام علنى انجام ندادند.
اين معنى در كلام و گفتار غالب امامان مشاهده مى شود كه اگر يارانى داشتيم كه صميمانه ما را يارى مى كردند و در راه باز پس گيرى خلافت غصب شده مدد مى رساندند، ما سكوت نمى كرديم و يقيناً براى گرفتن حق خويش و اداره جامعه و هدايت آنها به صورت مستقيم اقدام مى كرديم.
دوره اى كه تاريخ از خلافت و حكومت ظاهرى امامان سراغ دارد، دوران پنج ساله حكومت امير مؤمنان علیه السلام است؛ دورانى كه حضرت با سرسختى در مقابل ناكثين، قاسطين و مارقين، مقاومت نمودند. و همچنين تنها قيامى كه تاريخ از حضرات معصومين علیهم السلام سراغ دارد، قيام سرور شهيدان، حسين بن على علیه السلام است. گرچه اين قيام منجر به حكومت امام نشد، ولى آثار و بركات بى شمارى براى جامعه اسلامى داشته و دارد.
حال اين پرسش در اذهان باقى مى ماند كه چرا امامان ما براى بازپس گيرى خلافت ظاهرى غصب شده، دست به قيام و اقدام نظامى نزدند؟ البته عوامل رفتار تك تك امامان علیهم السلام از سكوت تلخ امام على علیه السلام گرفته تا صلح امام حسن علیه السلام و پذيرش ولايت عهدى از طرف امام رضا علیه السلام و سكوت امامان بعدى، در جاى خود بيان شده است. آنچه در اين مقاله به دنبال تبيين آن هستيم، اين امر است كه يك عامل عمده در عدم قيام امامان معصوم علیهم السلام مشاهده مى شود و آن هم نبود انصار و ياران است. اين معنى در كلام و گفتار غالب امامان مشاهده مى شود كه اگر يارانى داشتيم كه صميمانه ما را يارى مى كردند و در راه باز پس گيرى خلافت غصب شده مدد مى رساندند، ما سكوت نمى كرديم و يقيناً براى گرفتن حق خويش و اداره جامعه و هدايت آنها به صورت مستقيم اقدام مى كرديم. قبل از بيان نمونه هايى از كلام امامان علیهم السلام در اين باره، ضرورى است به سه نكته توجّه شود:
1. كدام ياران؟
منظور از نبود ياران، اين نيست كه پيرو نداشتند، بلكه منظور ياران حقيقى و شيعيان واقعى است كه هم از نظر معرفت نسبت به امامان كامل باشند، هم از نظر ايمان قوي و محكم، و هم از نظر شجاعت و توان و قدرت، مردِ رزم و قيام باشند.
منظور از نبود ياران، اين نيست كه پيرو نداشتند، بلكه منظور ياران حقيقى و شيعيان واقعى است كه هم از نظر معرفت نسبت به امامان كامل باشند، هم از نظر ايمان قوي و محكم، و هم از نظر شجاعت و توان و قدرت، مردِ رزم و قيام باشند.

2. احقاق حق مردم، نه حقوق شخصى
تلاش ائمه براى به دست گرفتن اداره جامعه، در واقع براى احقاق حقوق از دست رفته مردم بود، نه حقوق شخصى خودشان، به همين سبب، على علیه السلام وقتى به حكومت رسيد، اعلان كرد كه اموال و حقوق غصب شده را به صاحبان آن برمى گردانم، هر چند مهريه زنان شده باشند؛ ولى هرگز براى باز پس گيرى فدك فاطمه علیه السلام كه ارث خود آن حضرت و فرزندانش بود، اقدام نكرد.
على علیه السلام قبل از خلافت ظاهرى فرمود: «خوب مى دانيد كه من از همه كس به خلافت شايسته ترم. به خدا سوگند! تا هنگامى كه اوضاع مسلمين به سامان باشد و درهم نريزد، و به غير از من به ديگرى ستم نشود، همچنان مدارا خواهم كرد.» (1)
حضرت موسى بن جعفر علیه السلام در پاسخ اين پرسش كه چرا امام على علیه السلامدر دوره زمامداريش فدك را پس نگرفت، فرمود: «لِاَنَّا اَهْلُ بَيتٍ لا نَأخُذُ حُقُوقَنا مِمَّن ظَلَمَنا اِلَّا هُو وَنَحْنُ أَوْلِياءُ الْمُؤْمِنِينَ اِنَّما نَحْكُمُ لَهُمْ وَنَأخُذُ حُقُوقَهُمْ مِمَّنْ ظَلَمَهُمْ وَلا نَأخُذُ لِاَنْفُسِنا؛(2) چون ما اهل بيت [چنين خصوصيتى داريم كه] حقوق مان را از كسانى كه به ما ستم كرده اند جز از خدا نمى ستانيم؟ و ما اولياى مؤمنان هستيم، به نفع آنان فرمان مى رانيم و حقوق آنان را از كسانى كه به آنان ستم روا داشته اند مى ستانيم؛ ولى براى خود [در اين راه تلاش نمى كنيم و] نمى گيريم.»
از سحن امام كاظم علیه السلام استفاده مى شود كه امامان علیهم السلام و رهبران الهى، همواره براى احياى حقوق مردم تلاش مى كنند؛ امّا در مورد حقوق شخصى كه ربطى به حقوق مردم نداشته باشد، هر چقدر هم كه شرايط فراهم باشد، اقدامى نمى كنند و كريمانه از كنار آن مى گذرند.

3. حفظ اسلام، اصل ثابت
نكته سوم كه در سكوت و قيام و جنگ و صلح امامان بايد مورد توجّه قرار گيرد، اين است كه براى امامان، حفظ اسلام و قرآن اصل ثابت و مسلّمى است كه در كنار توجّه به ديگر شرايط به اين مسئله توجّه تام داشته اند. به همين جهت است كه على علیه السلام براى حفظ اسلام 25 سال مانند كسى كه استخوان در گلو و خار در چشم دارد، صبر مى كند؛ ولى وقتى به حكومت مى رسد و به قدر كافى يار دارد محكم مى ايستد و حفظ اسلام را در اين مى بيند كه در مدّت كمتر از پنج سال سه جنگ داخلى را پشت سر گذارد. همين طور امام‌حسن علیه السلام با توجّه به شرايط زمانى و حفظ كيان اسلام، تن به صلح مى دهد و امام حسين علیه السلامدست به قيام مى زند.

كلام ائمه در مورد يار و پشتيبان
در ادامه بحث نمونه هايى از كلام امامان علیهم السلام در مورد عدم يارى رساندن آنها توسط مردم را مورد بررسي قرار مي‌دهيم.
الف. امير مؤمنان على علیه السلام
پس از رحلت پيامبر اكرم صلی الله علیه وآله انتظار مى رفت كه بلافاصله على علیه السلام - با توجّه به شايستگى و نصب الهى و اصرار پيغمبر بر آن - زمام امور را در دست گيرد و رهبرى مسلمين را در قالب امامت ادامه دهد؛ امّا عملاً چنين نشد و مسير خلافت اسلامى پس از پيامبر گرامى منحرف گرديد و على علیه السلام از صحنه سياسى و تصميم گيرى كنار زده شد؛ امّا چرا خود آن حضرت براى بازپس گيرى اقدام نكرد؟ عواملى مانع اين كار بود. از جمله: نبود ياران و تنهايى آن حضرت. خود ايشان در اين زمينه مى فرمايد:
«فَسَدَلْتُ دُونَها ثَوْباً وَطَوَيْتُ عَنْها كَشْحاً وَطَفِقْتُ اَرْتَئِى بَيْنَ اَنْ اَصُولَ بِيَدٍ جَذَّاءَ اَوْ اَصْبِرَ عَلى طَخْيَةٍ عَمْياءَ يَشِيبُ فِيها الصَّغِيرُ وَيَهْرُمُ فِيها الكَبِيرُ يَكْدَحُ فِيها مُؤْمِنٌ حَتّى يَلْقى رَبَّهُ فَرَأَيْتُ اَنَّ الصَّبْرَ عَلى هاتا اَحْجى ؛(3) من رداى خلافت را رها ساختم و دامن خود را از آن در پيچيدم (و كنار رفتم). در حالى كه در انديشه فرو رفته بودم كه آيا دست تنها (بدون ياور) بپا خيزم [و حق خود و مردم را بگيرم ] و يا در اين محيط پرخفقان و تاريك [و ظلمتي كه بوجود آورده اند] صبر كنم؛ محيطى كه جوانان را پير و پيران را فرسوده و مردان با ايمان را تا لحظه ملاقات خدا (و واپسين دم زندگى) به رنج وامى دارد. [عاقبت ] ديدم بردبارى و صبر، خردمندانه تر است [از تنهايى و بى ياور قيام كردن ].»
در جاى ديگر فرمود: «هنگامى كه خداوند پيامبر را قبض روح كرد، قريش با خود كامگى خود را بر ما مقدّم شمرد. ما را كه به رهبرى امّت از همه شايسته تر بوديم، از حق خود بازداشت؛ ولى من ديدم كه صبر و بردبارى بر اين كار، بهتر از ايجاد تفرقه ميان مسلمانان و ريخته شدن خون آنان است؛ زيرا مردم به تازگى اسلام را پذيرفته بودند و دين مانند مشكى مملوّ از شير بود كه كف كرده باشد و كوچك ترين سستى و غفلت، آن را فاسد مى سازد و كوچك ترين فرد، آن را وارونه مى كند.» (4)
اين جملات نيز اشاره به اين مطلب دارد كه در آن زمان، مسلمانان ژرف انديش و داراى ايمان عميق كه واقعاً از امام حمايت كنند و به يارى او بپردازند كم بوده‌اند و اكثريت را كسانى تشكيل مى دادند كه به تازگى مسلمان شده بودند. و حضرت زمانى براى گرفتن حق خويش سكوت را شكست و بدان راضى گشت كه مردم دور او را گرفتند.
در جاى ديگر، هجوم و يارى مردم را اين گونه ترسيم مى كند: «شما دستم را [براى بيعت ] گشوديد و من بستم. شما آن را به سوى خود كشيديد و من آن را عقب كشيدم. پس از آن همچون شتران تشنه كه روز آب خوردن به آبشخور حمله مى كنند و به يكديگر تنه مى زنند، در اطراف من گرد آمديد. آنچنان كه بند كفشم پاره شد، عبا از دوشم افتاد و ضعيفان زير دست و پا رفتند. آن روز سرور و خوشحالى مردم به خاطر بيعت با من چنان شدّت داشت كه خردسالان به وجد آمده بودند، پيران خانه نشين با پاى لرزان براى ديدن منظره بيعت به راه افتاده، و بيماران براى مشاهده اين صحنه از بستر بيمارى بيرون خزيده بودند.» (5)
آن حضرت در بخشى از خطبه «شقشقيه» مى فرمايد: «... سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و انسان را آفريد! اگر نه اين بود كه آن جمعيّت براى بيعت گرداگردم جمع شده و به يارى برخاستند و از اين جهت حجّت تمام شد، و اگر نبود پيمانى كه خداوند از علماى امّت گرفته كه در برابر برخورد ستمگران و گرسنگى ستمديدگان سكوت نكنند، من افسار شتر خلافت را رها مى ساختم و از آن صرفنظر مى نمودم.» (6)
تمام اين جملات نشان مى دهد كه حضرت آنگاه حاضر شدند به دنبال خلافت روند و آن را قبول فرمايند كه مردم دور او را گرفتند و حضرت را يارى رساندند.

ب. امام حسن مجتبى علیه السلام
پس از شهادت امير مؤمنان على علیه السلام، حسن بن على علیه السلام به امامت رسيد؛ ولى آن زمان كه نياز به يارى داشت، مردم كوتاهى كردند.
هنگامى كه خبر حركت سپاه معاويه به سوى كوفه به امام مجتبى علیه السلام رسيد، دستور داد كه مردم در مسجد جمع شوند. آنگاه خطبه اى آغاز كرد و پس از اشاره به بسيج نيروهاى معاويه، مردم را به جهاد در راه خدا و ايستادگى در مبارزه با پيروان باطل دعوت نمود و لزوم صبر و فداكارى و تحمّل دشواريها را گوشزد كرد.
امام علیه السلام با اطلاعى كه از روحيه مردم داشت، نگران بود كه دعوت او را اجابت نكنند. اتفاقاً همين طور هم شد و پس از پايان خطبه پرشور حضرت، همه سكوت كردند و احدى سخنان آن حضرت را تأييد نكرد.
اين صحنه به قدرى تأسف بار و تكان دهنده بود كه يكى از ياران دلير و شجاع امير مؤمنان علیه السلام كه در مجلس حضور داشت، مردم را به خاطر اين سستى و افسردگى به شدّت توبيخ كرد و آنها را قهرمانان دروغين و مردمى ترسو و فاقد شجاعت خواند و از آنها دعوت كرد كه در ركاب امام علیه السلام براى جنگ با اهل شام آماده گردند.» (7)
با تلاش فراوان حضرت و برخى از يارانش، مجموعه اى گرد هم آمدند كه هرگز نمى توان نام ياران و انصار بر آنها نهاد. شاهدش خطبه اى است كه حضرت در «مدائن» در بين سپاه خود خواندند. ايشان فرمودند: «هيچ شك و ترديدى ما را از مقابله با اهل شام باز نمى دارد. ما در گذشته به نيروى استقامت و تفاهم داخلى شما، با اهل شام مى جنگيديم؛ ولى امروز بر اثر كينه ها، اتحاد و تفاهم از ميان شما رخت بر بسته است. استقامت خود را از دست داده، زبان به شكوه گشوده ايد.
وقتى كه به جنگ صفين روانه مي‌شديد، دين خود را بر منافع دنيا مقدّم مى داشتيد؛ ولى امروز منافع خود را بر دين خود مقدّم مى داريد. ما همان گونه هستيم كه در گذشته بوديم؛ ولى شما نسبت به ما آن گونه كه بوديد، وفادار نيستيد... معاويه پيشنهادى به ما كرده است كه دور از انصاف و بر خلاف هدف بلند و عزّت ما است. اينك، اگر آماده كشته شدن در راه خدا هستيد، بگوييد تا با او به مبارزه برخيزيم و با شمشير پاسخ او را بدهيم و اگر طالب زندگى و عافيت هستيد، اعلام كنيد تا پيشنهاد او را بپذيريم و رضايت شما را تأمين كنيم.»
سخن امام كه به اينجا رسيد، مردم از هر طرف فرياد زدند: «اَلْبَقِيَّةُ اَلْبَقِيَّةُ؛(8) [ما زندگى و] باقى ماندن [را مى خواهيم ] باقى ماندن.»
لذا حضرت مجبور شد با معاويه صلح كند. خود در اين باره مى فرمايد: «من به اين علّت حكومت و زمامدارى را به معاويه واگذار كردم كه يارانى براى جنگ با وى نداشتم. اگر يارانى داشتم، شبانه روز با او مى جنگيدم تا كار يكسره شود. من كوفيان را خوب مى شناسم و بارها آنها را امتحان كرده ام. آنها مردمان فاسدى هستند كه اصلاح نخواهند شد. نه وفادارند، نه به تعهّدات و پيمانهاى خود پايبندند و نه دو نفر با هم موافقند. بر حسب ظاهر به ما اظهار اطاعت و علاقه مى كنند؛ ولى عملاً با دشمنان ما همراهند.» (9)
آن حضرت، در خطبه ديگري فرمودند: «اگر يارانى داشتم كه در جنگ با دشمنان خدا با من همكارى مى كردند، هرگز خلافت را به معاويه واگذار نمى كردم، زيرا خلافت بر بنى اميّه حرام است.» (10)
ابن اثير مى گويد: «فَلَمَّا اَفْرَدُوهُ اَمْضَى الصُّلْحَ؛(11) وقتى او (امام حسن علیه السلام ) را تنها گذاردند، صلح را امضا نمود.»

ج. امام حسين علیه السلام
امام حسين علیه السلام چون ياران وفادار و با ايمانى داشت، دست به قيام زد. اصحاب امام حسن علیه السلام شعارشان «اَلْبَقِيَّةُ اَلْبَقِيَّةُ» بود؛ ولى ياران امام حسين علیه السلام در شب عاشورا گفتند: «به خدا سوگند! اگر بدانيم كه كشته مى شويم، آنگاه ما را زنده مى كنند، سپس مى كشند و خاكسترمان را بر باد مى دهند و اين كار را هفتاد بار تكرار مى كنند، از تو جدا نخواهيم شد، تا اينكه در راه تو جان بسپاريم. يك كشته شدن كه بيش نيست و آن شهادت است و كرامت جاويد و سعادت ابدى.» (12)
خود آن حضرت در شب عاشورا اين گونه همراهان خويش را مورد تأييد قرار داد: «امّا بَعدُ فَاِنِّى لا اَعْلَمُ اَصْحاباً اَوْفي وَ لا خَيْرَاً مِنْ اَصْحابِي وَ لا اَهْلَ بَيْتٍ اَبَرَّ وَ اًوْصَلَ مِنْ اَهْلِ بَيْتِى فَجَزاكُمُ اللَّهُ عَنِّى خَيْراً؛(13) امّا بعد [از حمد خدا]، پس به راستى يارانى بهتر از ياران خود و اهل بيتى نيكوكارتر از اهل بيت خود سراغ ندارم. خدا از طرف من به شما جزاى خير عنايت كند.»
پس مى توان گفت يكى از عوامل قيام امام حسين علیه السلام، وجود يارانى است كه داراى ايمان محكم و وفادارى بى نظير بوده اند.

د. امام سجاد علیه السلام
بعد از حادثه كربلا، رعب و وحشت شديدى بر مسلمين و خصوصاً شيعيان حاكم شد و با بروز «فاجعه حرّه» و سركوب شديد و بي‌رحمانه نهضت مردم مدينه در سال 63 هـ. ق، بر شدّت اين ترس و ضعف افزوده شد. در آن روزگار، امام سجاد علیه السلام سخت تنها و بى يار مانده بود؛ لذا فرمود: «ما بِمَكَّةَ وَالْمَدِينَةَ عِشْرُونَ رَجُلاً يُحِبُّنا؛(14) در تمام مكّه و مدينه بيست نفر نيستند كه دوستي ما را [اظهار] بدارند.»
در آغاز امامت على بن الحسين علیهماالسلام، جز پنج نفر پيرو او نبودند: «سعيد بن جبير، سعيد بن مسيّب، محمد بن جبير بن مطعم، يحيى بن ام الطويل و ابو خالد كابلى.» (15) امام تلاش داشت كه همان طرفداران اندك نيز از افتادن در دام طاغوت و بيگانه در امان بمانند؛ لذا در نامه مفصّلى به يكى از آنها فرمود: «خداوند ما و شما را از مكر ستمگران و ظلم حسودان و زورگويى جبّاران حفظ كند! اى مؤمنان! شما را طاغوتها و طاغوتيان دنيا طلب كه دل به دنيا سپرده اند و شيفته آن شده اند و به دنبال نعمتهاى بى ارزش و لذّتهاى زودگذر آن هستند، نفريبند!... امر خدا و اطاعت از كسى را كه خدا اطاعت او را واجب كرده، بر همه چيز مقدّم بداريد و هرگز در امور جارى، اطاعت از طاغوتها را كه شيفتگى به فريبندگيهاى دنيا را به دنبال دارد، بر اطاعت از خدا و اطاعت از رهبران الهى مقدّم نداريد!» (16)

هـ. امام باقر علیه السلام
حضرت باقر علیه السلام، آن يادگار كربلا مانند پدرش على بن الحسين عليهما السلام تنها و بى ياور بود. منتهى در دوران آن حضرت، عمر بن عبد العزيز كه طبق گفته آن حضرت نجيب دودمان بنى اميّه به حساب مى آمد،(17) قدمهاى بزرگى به نفع تشيّع برداشت. از جمله: باز گرداندن فدك به فرزندان حضرت فاطمه عليها السلام، ممنوعيت سبّ و دشنام بر على علیه السلام، و برداشتن ممنوعيت نوشتن و نقل حديث كه از زمان خليفه اوّل شروع شده و در زمان خليفه ثانى شدّت گرفته و در دوران خلفاى بعدى به اوج خود رسيده بود.
مجموع اين حركات عمر بن عبد العزيز، زمينه خوبى را فراهم نموده بود كه حضرت امام باقر علیه السلام به تربيت شاگردان بپردازد و احاديث بى شمارى را به شاگردان تعليم دهد. شاگردان آن حضرت نيز حق مطلب را ادا نمودند و هزاران حديث را حفظ داشتند. (18) تنها محمد بن مسلم سى هزار حديث از امام باقر علیه السلام و شانزده هزار حديث از امام صادق علیه السلام فرا گرفته بود. (19)
پس از اين فرصت طلايى كه حضرت كمال استفاده را از آن نمود، در دوران يزيد بن عبد الملك (101 - 105 هـ. ق) و هشام بن عبد الملك (105 - 125 هـ. ق) سخت گيريها بسيار زياد بود. مخصوصاً در دوران هشام كه مردى بخيل، خشن، جسور، ستمگر و بيرحم بود؛(20) در نتيجه، تنهايى و بى يارى حضرت نيز به اوج خود رسيد. براى اطلاع از شرايط اين دوران به داستان زير توجه كنيد:
«بعد از آنكه هشام حضرت باقر علیه السلام را به شام طلبيد و در مناظرات او را پيروز و سربلند ديد و معجزاتى نيز از او مشاهده نمود، تصميم گرفت او را به مدينه برگرداند؛ ولى جلوتر از امام علیه السلام پيكى فرستاد كه در شهرهاى مسير حركت امام علیه السلام اعلام كند دو پسر جادوگر ابو تراب (حضرت باقر علیه السلام و فرزندش امام صادق علیه السلام) كه به شام رفته بودند، مسيحى شده اند. هر كسى با آنها خريد و فروش يا مصافحه كند، خونش حلال است. در شهر مَدْين، بعد از ابلاغ دستور هشام، تا مردم شهر آن دو را ديدند، درهاى خانه‌ها را بر روى آنها بستند، از درون خانه ها و پشت بامها دشنام مى دادند و به على و آل على ناسزا مى گفتند.
هر چه همراهان امام علیه السلام مردم را نصيحت مى كردند، گوش فرا نمى دادند. حضرت باقر علیه السلام فرمود: «ما اين طور كه به شما گفته اند نيستيم. شما كه با يهود و نصارى معامله مى كنيد، چرا با ما اين گونه رفتار مى كنيد؟» گفتند: شما از يهودى و مسيحى بدتريد! حضرت صادق علیه السلام مى فرمايد: هر چه پدرم نصيحت فرمود، گوش نمى دادند، تا اينكه پدرم بر بالاى كوهى كه نزديك شهر بود، رفت و مردم را تهديد به نفرين نمود كه بر اثر وزيدن باد سياه، مردم وحشت كردند و به ظاهر عقب نشينى نمودند.» (21)
اين جريان، هم اوج تنهايى حضرت باقر علیه السلام را نشان مى دهد و هم حكايت از آن دارد كه تا چه اندازه مردم آن زمان نسبت به مقام و منزلت امامان معصوم علیهم السلام بى خبر و بى اطلاع بودند كه با كوچك ترين اتهامي، با آنان، آن گونه برخورد مى نمودند.


و. امام صادق علیه السلام
از سدير صيرافى نقل شده است كه بر امام صادق علیه السلام وارد شدم و گفتم: چرا نشسته ايد؟
فرمود: «اى سدير! چه اتفاقى افتاده است؟» گفتم: از فراوانى دوستان و شيعيان و يارانت سخن مى گويم.
فرمود: «فكر مى كنى چند تن باشند؟» گفتم: يكصد هزار. فرمود: «يكصد هزار؟» گفتم: آرى و شايد دويست هزار. گفت: «دويست هزار؟» گفتم: آرى و شايد نيمى از جهان.
به دنبال اين گفتگو، امام همراه سدير به «ينبع» رفت و در آنجا گلّه بزغاله اى را ديد و فرمود: «وَاللَّهِ لَوْ كان لِى شِيعَةٌ بَعَدَدِ هذِهِ الْجَداء ما وَسَعَنِى الْقُعُودُ؛(22) [ اى سدير! ]اگر شمار ياران و پيروان من به تعداد اين بزغاله ها رسيده بود، بر جاى نمى نشستم [و قيام مى كردم ].» سدير مى گويد: بعد از نماز شمردم، ديدم عدد بزغاله ها 17 تا است.
مأمون رقى مى گويد: من در محضر امام صادق علیه السلام در خانه اش نشسته بودم. ناگاه سهل بن حسن خراسانى وارد شد و بر حضرت سلام كرد و عرض كرد: اى پسر رسول خدا! رأفت و رحمت از آن شماست و شما خانواده امامت هستيد. چرا از حق خود دفاع نمى كنيد؟ و حال آنكه يكصد هزار نفر شمشيرزن در اختيار داريد؟ حضرت فرمود: اى مرد خراسانى بنشين! آنگاه به كنيزش دستور داد تنور را روشن كند. تنور كه كاملاً داغ شد، حضرت فرمود: اى خراسانى! بلند شو و داخل تنور بنشين! خراسانى عرض كرد: اى سيّد من! اى پسر رسول خدا! مرا با آتش عذاب نكن! در همين لحظه هارون مكى از راه رسيد. حضرت به او فرمود: كفشها را كنار بگذار، برو داخل تنور! هارون بلافاصله داخل تنور رفت. بعد از مدتى ديدم مكى چهارزانو داخل تنور نشسته....حضرت به مرد خراسانى فرمود: «كَم تَجِدُ بِخُراسان مِثْلَ هذا؛ چند نفر مثل اين در خراسان مي‌يابي؟» عرض كردم: يك نفر هم پيدا نمى شود. حضرت فرمود: بله، يك نفر هم پيدا نمى شود. آنگاه فرمود: «اَمَّا أَنْا لا نَخْرُجُ فِى زَمانٍ لا نَجِدُ فِيهِ خَمْسَةً مُعاضِدِينَ لَنا نَحْنُ اَعْلَمُ بِالْوَقْتِ؛(23) ما قيام نمى كنيم در زمانى كه پنج نفر كمك كار نمي‌يابيم. ما با زمان آشناتريم.»
اين جريان نشان مى دهد كه ياران امام علیه السلام بايد يارانى از جان گذشته و تسليم باشند، نه دنيا طلب و مقام پرست؛ به همين جهت حضرت صادق علیه السلام به درخواست ابو مسلم پاسخ مثبت نداد. او نوشت: «من مردم را به دوستى اهل بيت علیهم السلام دعوت مى كنم. اگر مايل هستيد، كسى براى خلافت بهتر از شما نيست.»
حضرت صادق علیه السلام در پاسخ فرمود: «ما اَنْتَ مِنْ رِجالِى وَ لا الزَّمانُ زَمانِى؛(24) نه تو از ياران منى و نه زمانه زمانه من است.»
جنايات بعدى ابومسلم، سخن امام را تأييد كرد. او در راه استقرار حكومت عباسيان، انسانهاى بى شمارى را كشت. (25) در دوران حكومت، بالغ بر ششصد هزار نفر را به قتل رساند(26) و خود به آن اعتراف نمود. (27)

ز. امام موسى كاظم علیه السلام
حضرت موسى بن جعفر علیه السلام نيز يارانى كه قيامى گسترده و همه جانبه كنند، در اختيار نداشت. هر چند در گوشه و كنار، برخى از ياران بودند كه حضرت از آنان حمايت مى كرد. از جمله آن افراد، حسين بن على مشهور به شهيد فخ بود كه در مدينه عليه دژخيمان «هادى عباسى» قيام كرد و سرانجام به شهادت رسيد. موسى بن جعفر علیه السلام قبل از قيام به او فرمود: «گرچه شهيد خواهى شد، ولى باز در جهاد و پيكار كوشا باش! اين گروه، مردمى پليد و بدكارند كه اظهار ايمان مى كنند؛ ولى در باطن ايمان و اعتقادى ندارند. من در اين راه اجر و پاداش شما را از خداى بزرگ مى خواهم.» (28) به سبب همين حمايت موسى بن جعفر علیه السلام بود كه هادى عباسى، اين گونه حضرت را تهديد كرد: «به خدا سوگند! حسين (صاحب فخ) به دستور موسى بن جعفر بر ضد من قيام كرده و از او پيروى نموده است؛ زيرا امام و پيشواى اين خاندان كسى جز موسى بن جعفر نيست. خدا مرا بكشد اگر او را زنده بگذارم.» (29)
آن حضرت، از على بن يقطين نيز براى نفوذ در دستگاه خلافت هارون و به منظور كمك به شيعيان حمايت نمود. (30) و آنجا كه فرصت مى يافت، صريحاً مى فرمود كه خلافت حق ماست و به دست غاصبان به يغما رفته است.
روزى هارون (شايد به منظور امتحان) به موسى بن جعفر علیه السلام اعلام كرد كه حاضر است «فدك» را به او برگرداند. حضرت فرمود: «در صورتى حاضرم فدك را تحويل بگيرم كه آن را با تمام حدود و مرزهايش پس بدهى.» هارون پرسيد: حدود و مرزهاى آن كدام است؟ امام فرمود: «اگر حدود آن را بگويم هرگز پس نخواهى داد.» هارون اصرار كرد و سوگند ياد نمود كه اين كار را انجام خواهد داد. امام حدود آن را چنين تعيين فرمود: «حد اوّلش عدَن، حدّ دوّمش سمرقند، حدّ سومش آفريقا و حد چهارم آن نيز مناطق ارمنيّه و بحر خزر است.» هارون با ناراحتى گفت: با اين ترتيب چيزى براى ما باقى نمى ماند. حضرت فرمود: «مى دانستم كه نخواهى پذيرفت و به همين دليل از گفتن آن امتناع داشتم.» (31)
در واقع، حضرت با اين بيان، قصد داشت به او بفهماند كه فدك رمزي از مجموع قلمرو حكومت اسلامى و خلافت است. اين گفتگو، هدفهاى بزرگ امام را به خوبى نشان مى دهد؛ اما نبود ياران و سخت گيرى طاغوتهاى دوران و... مانع از تحقق عيني و خارجى آن گشت.

ح. امام هشتم علیه السلام
به محض شهادت موسى بن جعفر علیه السلام، حضرت رضا علیه السلام امر امامت و خلافت خود را آشكار ساخت. به حضرت عرض شد: شما امر بزرگى را اظهار مى داريد و ما از اين ستمگر (هارون الرشيد) بر شما مى ترسيم.
حضرت فرمود: «او هر چه مى خواهد كوشش كند، او را بر من راهى نيست.» (32)
و در جاى ديگر اين گونه پاسخ فرمود: «مرا گفتار پيامبر اكرم صلی الله علیه وآله نيرو و جرأت مى بخشد كه فرمود: اگر ابو جهل توانست مويى از سر من كم كند، بدانيد من پيامبر نيستم. و من به شما مى گويم: «اگر هارون مويى از سر من گرفت، بدانيد من امام نيستم.» (33)
همگان مى دانند كه پذيرش ولايت عهدى در زمان مأمون، جز با تهديد به قتل انجام نگرفت. مأمون در بخشى از سخنانش به آن حضرت گفت: «به خدا سوگند! اگر از قبول پيشنهاد ولايت عهدى خوددارى كنى، تو را به جبر وادار به اين كار مى كنم و چنانچه باز تمكين نكردى، به قتل مى رسانم.» (34)
با اين كار، حضرت جان خويش و جان ياران اندكش را حفظ نمود؛ چرا كه طرفداران واقعى حضرت در حدّى نبودند كه بتوانند دست به يك قيام گسترده بزنند.
با اين حال، هر جا زمينه فراهم مى شد، حضرت صريحاً مسئله امامت خويش را مطرح مى نمود. از جمله در نيشابور و در جمع بيست هزار راوى و كاتب، اين روايت معروف را خواند كه: «كلمه توحيد (لا اله الّا اللّه) دژ من است و هر كس به دژ من داخل شود، از كيفرم مصون مى ماند.» آنگاه اضافه فرمود: «كلمه توحيد شروطى دارد، من از جمله شروط آن هستم.» حضرت با اين جمله، به امامت و ولايت خويش اشاره نمود.

ط. امام نهم علیه السلام
حضرت جواد علیه السلام نيز جز تعدادى انگشت شمار پيرو واقعى نداشت و براى حفظ جان آنها و كمك و يارى شيعيان، اجازه داده بود كه در دستگاه حكومتى نفوذ كنند و مناصب حساس را در دست بگيرند؛ از اينرو، «محمد بن اسماعيل بن بزيعة» و «احمد بن حمزه قمى» مقامات والايى در دستگاه حكومت به دست آورده بودند. همچنين «نوح بن درّاج» قاضى كوفه بود، «حسين بن عبد اللّه نيشابورى» حاكم سيستان گشت و «حكم بن عليا اسدى» به حكومت «بحرين» رسيد؛(35) امّا قدرت اين مجموعه، در حدّى نبود كه بتوان با كمك آنها يك قيام وسيع و گسترده را به وجود آورد.

ى. امام دهم علیه السلام
در فاصــلـه 219 هـ. ق (دوران معتصــم عباسى) تا 270 هـ. ق (دوران المعتمد باللّه) تعداد 18 قيام بر ضد حكومت خلفاى عباسى رخ داده است كه نوعاً با شكست روبرو شده، توسط حكومت عباسى سركوب گشته اند. غالب اين قيامها، چون از ماهيت و اهداف اسلامى برخوردار نبودند، مورد تأييد امامان و از جمله امام هادى علیه السلام قرار نگرفتند. هر چند گروهى از ياران و طرفداران اين قيامها، مردمى مخلص و شيعيان واقعى بودند كه تا سرحدّ مرگ براى اهداف عالى اسلامى مى جنگيدند، ولى تعداد آنان ناچيز بود؛ به گونه اى كه با تكيه بر آنان، امكان رهبرى يك قيام وسيع براى امام علیه السلام وجود نداشت. غالب مبارزين و انقلابيون نيز كسانى بودند كه اهداف اسلامى روشنى نداشتند؛ بلكه بر اثر ظلم و ستمى كه بر آنان وارد شده بود، دست به قيام زده بودند و آنجايى كه احساس شكست و يا احتمال مرگ مى دادند، رهبران خويش را تنها گذاشته، پراكنده مى شدند. (36)
شدّت خشونت دستگاه خلافت نسبت به شيعيان و طرفداران امام هادى علیه السلام باعث شده بود كه كسى نتواند علنى از حضرت طرفدارى كند. هنگامى كه يحيى بن هرثمه، حضرت را بالاجبار از مدينه به سامرّا حركت مي‌داد، فرياد و گريه اى فراوان به گوش رسيد؛ ولى هيچ كس عملاً مانع از بردن آن حضرت نشد. (37)
حضرت را به سامرّا بردند تا از جذب افراد به ايشان جلوگيرى كنند. «يزداد»، طبيب مسيحى، با اشاره به اين مطلب مى گويد: «اگر شخصى علم غيب مى داند، تنها اوست. او را به اينجا [سامرّا] آورده اند تا از گرايش مردم به سوى او جلوگيرى كنند؛ زيرا با وجود وى، [متوكّل ] حكومت خود را در خطر مى ديد.» (37)
متوكل، نه تنها براى جلوگيرى از قيام، امام هادى علیه السلام را تحت نظر گرفته، زندانى نمود، بلكه دستور داد «ديزج» يهودى قبر امام حسين علیه السلام را تخريب كند تا از اين طريق بر ياران امام هادى علیه السلام و شيعيان او افزوده نشود. (39)
در آن دوران با معدود ياران آن حضرت با خشونت بسيار برخورد مى شد. در اثر همين خشونتها، ابن سكّيت، يار باوفاى حضرت را به قتل رساندند. به اين صورت كه زنده زنده، زبان او را از پشت سرش بيرون كشيدند. (40) «نصر بن على جهضمى» را نيز به علت نقل حديثى در فضايل اهل بيت علیهم السلام «هزار» تازيانه زدند. (41)
ابو بكر خوارزمى در بخشى از نامه خود درباره جنايات متوكل مى گويد: «... هر كس را شيعه بدانند، به قتل مى رسانند. هر كس نام پسرش را «على» بگذارد، خونش را مى ريزند. شاعر شيعه چون در مناقب وصى و معجزات نبى شعر بگويد، زبانش را مى برند و ديوانش را پاره مى كنند... (42). با تمام اين اوضاع، حضرت هادى علیه السلام تلاش كرد شاگردانى را در مكتب خويش تربيت نمايد كه تعداد آنها را تا 185 نفر شمرده اند.


ك. امام عسكرى علیه السلام
اعمال فشار و خشونت خلفاى عباسى به حدّى بود كه در مدّت 92 سال، سه نفر از امامان شيعه در سنين جوانى به شهادت رسيدند. حضرت جواد در سن 25 سالگى، امام هادى علیه السلام در سن 41 سالگى و امام حسن عسكرى در سن 28 سالگى؛ اما اين فشارها بر امام حسن عسكرى علیه السلام بيش از ديگران بود؛ چون حاكمان عباسى طبق روايات متواتر مى دانستند كه مهدى موعود از نسل امام حسن عسكرى علیه السلام است؛ لذا براى جلوگيرى از نفوذ آن حضرت، او را مجبور كرده بودند كه هر هفته روزهاى دوشنبه و پنجشنبه در دربار حاضر شود. (43)
به همين سبب، ياران حضرت به شدّت تحت فشار بودند و از پوششهاى غير ملموس براى ارتباط با امام استفاده مى كردند. مثلاً: عثمان بن سعيد عمرى، از نزديك ترين ياران حضرت، زير پوشش روغن فروشى فعاليت مى كرد.
اين امر باعث تقليل ياران آن حضرت شده بود كه خود بدان اشاره نموده است. آنجا كه به «داود بن اسود» از خادمان منزل خود فرمود: «... اگر شنيدى كسى به ما ناسزا مى گويد، راه خود را بگير و برو و با او مشاجره نكن! ما در شهر بد و ديار بدى به سر مى بريم [كه يار و ياورى نداريم ]....»(44)
از اين گذشته، اغواى منحرفاني چون «ابن ماهويه» و امثال او و عدم امكان معرّفى امام حسن عسكرى علیه السلام به عنوان جانشين امام هادى علیه السلام، در زمان امام هادى علیه السلام، باعث شك و ترديد شيعيان در امر امامت او شده بود. خود آن حضرت در اين زمينه مى فرمايد: «هيچ يك از پدرانم مانند من گرفتار شك و تزلزل شيعيان در امر امامت نشده اند.» (45) و خود اين مسئله در تقليل ياران حضرت مؤثر بود.

ل. امام دوازدهم علیه السلام
هر چند ظهور حضرت مهدى علیه السلام وابسته به علائم و شرايطى است، ولى از مهم‌ترين شرايط قيام آن حضرت، فراهم شدن 313 نفر يار و پيرو به عنوان هسته اصلى و مركزى، و ده هزار نيروى كمكى است. به رواياتى در اين زمينه توجّه كنيد:
فرمود: «وَيَجِى ءُ وَاللَّهِ ثَلاثُ مِائَةٍ وَبَضْعَةَ عَشَرَ رَجُلاً فِيهِمْ خَمْسُونَ إمرَأةً يَجْتَمِعُونَ بِمَكَّةَ عَلى غَيْرِ مِيعادٍ؛(46) به خدا سوگند! سيصد و ده نفر و اندى، بدون وعده در مكه پيش او (حضرت مهدى علیه السلام) گرد مى آيند كه در ميان آنان پنجاه زن است.»
از خود آن حضرت نقل شده است كه فرمود: «اگر شيعيان ما - كه خداى آنان را بر انجام طاعت خويش موفق بدارد - در راه ايفاى پيمانى كه بر دوش دارند، همدل مى شدند؛ ميمنت ديدار ما از ايشان به تأخير نمى افتاد.» (47)
امام صادق علیه السلام فرمود: «لا يَخْرُجُ الْقائِمُ مِنْ مَكَّةَ حَتّى تَكونَ تَكْمِلَةُ الْحَلْقَة قُلْتُ وَكَمْ تَكْمِلَةُ الْحَلْقَةِ قالَ عَشْرَةُ آلافٍ؛(48) قائم از مكه قيام نمى كند تا حلقه كامل گردد. گفتم: چند نفر حلقه را كامل مى كند؟ فرمود: ده هزار نفر.»


پی نوشت :
(1) نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه 74.
(2) علل الشرايع، شيخ صدوق، قم، انتشارات مكتبة الداورى، 1386 ق، باب العلل من اَجْلِها ترك فدكاً، ج1، ص155.
(3) نهج البلاغه، صبحي صالح، خطبه 3؛ نهج البلاغه، محمد دشتى، ص 44.
(4) شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، به نقل از پژوهشى عميق پيرامون زندگى على علیه السلام، جعفر سبحانى، ص 222؛ سيره پيشوايان، ص 68.
(5) همان، خطبه 229.
(6) همان، خطبه 3.
(7) شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، قاهره، ج 16، ص 38، و مقاتل الطالبين، ابوالفرج اصفهانى، نجف، 1385 هـ. ق، ص 39.
(8) اُسدُ الغابه، ابن اثير، المكتبة الاسلاميّة، ج 2، ص 13 و 14؛ الكامل فى التاريخ، ابن اثير، بيروت، دار صادر، ج 3، ص 406؛ بحار الانوار، مجلسى، المكتبة الاسلاميّة، ج 44، ص21؛ تذكرة الخواص، ابن الجوزى، نجف، منشورات المطبعة الحيدرية، 1383 ق، ص 199؛ سيره پيشوايان، ص 105.
(9) بحار الانوار، ج 44، ص 147؛ احتجاج، طبرسى، نجف، المطبعة المرتضويه، ص 157.
(10) جلاء العيون، سيد عبد اللّه شبّر، قم، مكتبة بصيرتى، ج 1، ص 345 - 346؛ سيره پيشوايان، ص 111.
(11) اسد الغابه، ابن اثير، ج 2، ص 14.
(12) سيره پيشوايان، ص 132.
(13) بحار الانوار، ج44، ص392.
(14) بحار الانوار، ج 46، ص 143؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 4، ص 104.
(15) اختيار معرفة الرجال، معروف به رجال كشّى، ص 115.
(16) تحف العقول، حسن بن على بن شعبه، قم، جامعه مدرسين، 1363 ش، ص 252؛ روضه كافى، كلينى، دار الكتب الاسلاميه، ص 15.
(17) عقد الفريد، ابن عبد ربّه، دار الكتاب العربى، 1403 ق، ج 4، ص 439.
(18) تأسيس الشيعه لعلوم الاسلام، سيد حسن الصدر، تهران، منشورات الاعلمى، ص 298.
(19) الاختصاص، شيخ مفيد، قم، جامعه مدرسين، ص 201؛ اختيار معرفة الرجال، همان، ص 163، شماره 276.
(20) تاريخ يعقوبى، نجف، المكتبة الحيدريّة، ج 3، ص 70.
(21) ر.ك: دلائل الامامة، طبرى، ص 105 - 107؛ امان الافطار، سيد بن طاووس، ص 62؛ بحار الانوار، ج 46، ص 307 - 313، سيره پيشوايان، ص 344.
(22) اصول كافى، كلينى، تهران، مكتبة الصدوق، چاپ دوم، 1381 ه. ق، ج 2، ص 242؛ بحار الانوار، ج 47، ص 372 - 373.
(23) بحار الانوار، ج 47، ص 123 - 124.
(24) روضه كافى، ص 274؛ بحار الانوار، ج 47، ص 297.
(25) مرآة الجنان، يافعى، بيروت، مؤسسة الاعلمى، ج 1، ص 285.
(26) البداية والنهاية، ابن اثير، مكتبة المعارف، ج 1، ص 72؛ وفيات الاعيان، ابن خلكان، قم، منشورات الشريف الرضى، ج 3، ص 148؛ كامل ابن اثير، ج 5، ص 476؛ تاريخ طبرى، ج 9، ص167.
(27) فاروق، طبيعة الدعوة العباسية، دار الارشاد، ص 245.
(28) بحار الانوار، ج 48، ص 169؛ اصول كافى، ج 1، ص 366؛ مقاتل الطالبين، ابوالفرج اصفهانى، ص 298.
(29) بحار الانوار، ج 48، ص 151.
(30) همان، ص136؛ اختيار معرفة الرجال، ص433.
(31) تذكرة الخواص، ص 350؛ مقاتل الطالبين، ص 350؛ سيره پيشوايان، ص 462.
(32) بحار الانوار، ج 49، ص 115؛ عيون اخبار الرضا، صدوق، دار الكتب الاسلاميّة، ج 1، ص 100؛ كشف الغمّة، اربلى، تبريز، ج 3، ص 105.
(33) روضه كافى، ص 257؛ بحار الانوار، ج 49، ص 115.
(34) علل الشرايع، صدوق، مكتبة الطباطبايى، ج 1، ص 226؛ روضة الواعظين، فتال نيشابورى، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، ص 247.
(35) سيره پيشوايان، ص 560.
(36) سيره پيشوايان، ص 570، با تلخيص و تغييرات.
(37) همان، ص 581؛ تذكرة الخواص، ص 359 - 360.
(38) بحار الانوار، ج 50، ص 161.
(39) مقاتل الطالبين، ص 396؛ كامل ابن اثير، ج 7، ص 55.
(40) تاريخ الخلفا، سيوطى، بغداد، مكتبة المثنى، ص 348؛ تنقيح المقال، مامقانى، انتشارات جهان، ج 3، ص 570.
(41) تاريخ بغداد، دار الكتاب العربى، ج 13، ص 289.
(42) رسائل، خوارزمى، مصر، 1312 ق، ص 76 - 83؛ سيره پيشوايان، ص 595.
(43) روضة الواعظين، ص 274؛ اعلام الورى، ص 376؛ اعيان الشيعة، ج 2، ص 43.
(44) مناقب، ابن شهر آشوب، قم، كتابفروشى مصطفوى، ج 4، ص 427.
(45) تحف العقول، قم، جامعه مدرسين قم، 1363 ه. ش، ص 487.
(46) بحار الانوار، ج 52، ص 222.
(47) همان، ج 53، ص 177، ح 8.
(48) الغيبة، نعمانى، ص 307.

منبع : ماهنامه اطلاع رسانی، پژوهشی، آموزشی مبلغان شماره 114





تاریخ ارسال مطلب : يکشنبه ٢٢ اسفند ١٣٨٩ / شماره خبر : ٨٠٧٤١ / تعداد بازدید : 8227/ محبوب کن - فیس نما / داغ کن - کلوب دات کام

نظرات بینندگان
کاربر مهمان
1390/08/09 20:35
0
0
سلام . موضوعش عالی بود . چیزهای زیادی یاد گرفتم . بازم از این مقاله ها بزار . مرسی
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 

خروج