شنبه ٠٥ بهمن ١٣٩٨
« الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِ‌سَالَاتِ اللَّـهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّـهَ ۗ وَكَفَىٰ بِاللَّـهِ حَسِيبًا؛ (پیامبران) پیشین کسانی بودند که تبلیغ رسالتهای الهی می‌کردند و (تنها) از او می ترسیدند، و از هیچ کس جز خدا بیم نداشتند؛ و همین بس که خداوند حسابگر (و پاداش‌دهنده اعمال آنها) است!»
صفحه اصلی صفحه اصلی اخبار و رویدادها اخبار و رویدادها تحقیقات و مقالات تحقیقات و مقالات توشه تبلیغتوشه تبلیغ روضه ها و مدایح روضه ها و مدایح ویژه نامه ها ویژه نامه ها
دانلود نرم افزار دانلود نرم افزار سبک زندگی سبک زندگی تاریخ معصومینتاریخ معصومین روش تبليغ روش تبليغ نقشه سایت نقشه سایت ارتباط با ما ارتباط با ما
صفحه اصلی > تحقیقات،مقالات > تاریخ > تاریخ معصومین > امام هادی علیه السلام 
ماهنامه مبلغان


درسهایی از زندگی امام النقی-4

دلجويي و دعا براي دوستان

روزي به محضر امام هادي عليه السلام رفتم و عرض كردم: اي آقاي من! اين شخص (متوكّل عباسي) فقط از اين جهت كه اطّلاع يافته من از دوستان و شيعيان شما هستم، مرا طرد كرده و شهريّه ي مرا قطع نموده و خاطر مرا رنجانده است. اگر شما در اين مورد ترحّم و تفضّل فرمائيد و سفارشي كنيد، او سخن شما را مي پذيرد...

احمد محیطی اردکانی

يكي از شيعيان آن حضرت به نام ابوموسي مي گويد: «روزي به محضر امام هادي عليه السلام رفتم و عرض كردم: اي آقاي من! اين شخص (متوكّل عباسي) فقط از اين جهت كه اطّلاع يافته من از دوستان و شيعيان شما هستم، مرا طرد كرده و شهريّه ي مرا قطع نموده و خاطر مرا رنجانده است. اگر شما در اين مورد ترحّم و تفضّل فرمائيد و سفارشي كنيد، او سخن شما را مي پذيرد. شايسته است لطف كنيد و با درخواست از متوكّل كار مرا سامان بخشيد.
امام فرمود:, ناراحت نباش. به خواست خدا كارت سامان مي يابد. ، ابوموسي مي گويد: آن روز شب شد، در همان شب، چند نفر از فرستاده هاي متوكّل به درِ خانه ام آمدند و مرا طلبيدند، از خانه بيرون آمدم. ديدم فتح بن خاقان (وزير متوكّل) در كنار در ايستاده است، به من گفت: چه شده كه اين مرد (متوكّل) مرا امشب به زحمت انداخته و براي احضار تو، مرا به اين جا فرستاده است؟
ابو موسي مي گويد: (همراه فتح بن خاقان) به خانه متوكّل روانه شدم، ديدم بر مسند خود نشسته، تا مرا ديد، رو به من كرد و گفت:, اي موسي! ما از تو غافل شديم. و تو هم ما را از ياد بردي، تو چه طلبي از ما داري؟،
گفتم:, صله ي فلاني و فلان شهريّه و فلان مبلغ و.... ،
متوكّل دستور داد دو برابر همه ي اين مطالبات را به من دادند، تعجّب كردم، به فتح بن خاقان گفتم:, آيا امام هادي عليه السلام به اين جا آمد؟، گفت:, نه.... ،
ابو موسي مي گويد: بعد از اين ماجرا به محضر امام هادي عليه السلام رفتم، آن حضرت تا چهره ي مرا ديد فرمود:, از چهره ات پيدا است كه راضي و شادمان هستي. ،
عرض كردم: آري اي آقاي من! به بركت الطاف وعنايات شما.
ولي به من گفتند كه شما نزد متوكّل نرفته اي و از او درخواست و سفارشي در مورد من ننموده اي.
امام هادي عليه السلام فرمود:, خداوند متعال مي داند كه ما در نيازها جز به ذات پاكش به هيچ كس پناه نمي بريم و در گرفتاري ها تنها به خدا توكّل مي كنيم، هرگاه از درگاه او درخواستي كنيم، اجابت مي كند. مي ترسيم از اين كه به غير او متوجّه شويم، خداوند توجّه و عنايتش را از ما برگرداند. ،
عرض كردم:, فتح بن خاقان از من خواست تا از شما تقاضا كنم برايش دعا كني. ،
امام هادي عليه السلام فرمود:, فتح در ظاهر با ما دوستي مي كند ولي در باطن از ما دوري مي نمايد. استجابت دعا در مورد كسي رخ مي دهد كه شايستگي آن را داشته باشد....(1)
يونس نقّاش يكي از شيعيان و دوستان امام هادي عليه السلام بود. روزي لرزان و پريشان نزد امام هادي عليه السلام آمد و گفت: «اي آقاي من! در مورد خانواده ام به شما سفارش مي كنم از آن ها سرپرستي كنيد.
امام عليه السلام فرمود:, چه شده؟،
يونس:, آماده مرگ شده ام. ،
امام هادي عليه السلام در حالي كه خنده بر لب داشت فرمود:, چرا اي يونس؟،
يونس:, موسي بن بغا (سرلشگر متوكّل) نگين گران قيمتي را به من داده تا روي آن نقّاشي كنم، نگين در دستم شكست و دو نيمه شد، فردا وقت برگرداندن آن است، اگر موسي ببيند، اين نگين گران قيمت را شكسته ام، يا دستور مي دهد، هزار تازيانه به من بزنند، يا مرا مي كشد، امام هادي عليه السلام فرمود:, به خانه ات برو، تا فردا هيچ حادثه اي جز خير پديد نمي آيد. ،
يونس كه بسيار مضطرب بود به خانه اش بازگشت و آن شب را با هزار زحمت و رنج به سر آورد. صبح زود با پريشاني و نگراني شديد دوباره به محضر امام هادي عليه السلام آمد و عرض كرد: ,فرستاده ي موسي آمده و نگين را از من مي طلبد، چه كنم؟،
حضرت فرمود:, برو به خانه ي موسي، جز خير چيزي نخواهي ديد. ،
يونس:, اي آقاي من! به موسي چه بگويم؟،
امام هادي عليه السلام در حالي كه خنده بر لب داشت فرمود:, نزد موسي برو و آنچه را گفت، بشنو و آن جز خير نمي باشد. ،
يونس به خانه ي موسي رفت. پس از آن شادمان و خندان نزد امام هادي عليه السلام بازگشت، و به امام عليه السلام عرض كرد: اي آقاي من! نزد موسي رفتم، به من گفت:, دختران كوچكم در مورد اين نگين با هم دعوا دارند، اين نگين را دو نيمه كن كه به هر كدام از دو دخترم، يكي از آن ها برسد، اگر چنين كني تو را از مال دنيا بي نياز مي سازم. ،
امام هادي عليه السلام از اين كه يكي از شيعيان با الطاف خفيّه ي الهي نجات يافت، حمد و سپاس الهي گفت و عرض كرد:
,«اَللّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ اِذْ جَعَلْتَنا مِمَّنْ يَحْمَدُكَ حَقّا؛ ، خدايا! حمد و سپاس مخصوص تو است كه ما را به گونه اي قرار دادي كه به حقّ تو را بستاييم. »(2)
مردي وحشت زده و لرزان بر امام هادي عليه السلام وارد شد و گفت:
,«فرزندم به جرم دوستي شما دستگير شده و همين امشت او را مي كشند. ، امام عليه السلام فرمود:, چه مي خواهي؟، گفت:, آنچه پدر و مادر نسبت به فرزندشان آرزو دارند. ، امام عليه السلام با خونسردي فرمود:, بيمناك مباش! فرزندت فردا خواهد آمد... ، با دعاي امام عليه السلام و امدادهاي الهي، روز بعد فرزندش آزاد شد و نزد پدر بازگشت. »(3)


پی نوشت :
1)- بحارالانوار، علامه مجلسي، ج 50، صص 127، 128.
2)- همان، صص 126 ـ 125.
3)- المناقب، ابن شهرآشوب، ج 4، صص 616 ـ 617.

منبع : ماهنامه اطلاع رسانی، پژوهشی، آموزشی مبلغان شماره 9.





تاریخ ارسال مطلب : چهارشنبه ٨ بهمن ١٣٩٣ / شماره خبر : ٣٥٧٧٠٦ / تعداد بازدید : 1105/ محبوب کن - فیس نما / داغ کن - کلوب دات کام

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 

خروج