جمعه ١٥ آذر ١٣٩٨
« الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِ‌سَالَاتِ اللَّـهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّـهَ ۗ وَكَفَىٰ بِاللَّـهِ حَسِيبًا؛ (پیامبران) پیشین کسانی بودند که تبلیغ رسالتهای الهی می‌کردند و (تنها) از او می ترسیدند، و از هیچ کس جز خدا بیم نداشتند؛ و همین بس که خداوند حسابگر (و پاداش‌دهنده اعمال آنها) است!»
صفحه اصلی صفحه اصلی اخبار و رویدادها اخبار و رویدادها تحقیقات و مقالات تحقیقات و مقالات توشه تبلیغتوشه تبلیغ روضه ها و مدایح روضه ها و مدایح ویژه نامه ها ویژه نامه ها
دانلود نرم افزار دانلود نرم افزار سبک زندگی سبک زندگی تاریخ معصومینتاریخ معصومین روش تبليغ روش تبليغ نقشه سایت نقشه سایت ارتباط با ما ارتباط با ما
صفحه اصلی > خبر خوان 
ماهنامه مبلغان


حرّ بن یزید رياحي؛

حرّ رياحي، سردار سرافراز (1)

توبه «حرّ بن يزيد رياحي» و برگشت او به سوي اردوي حسيني ثابت مي‌كند كه در مسير معنوي اسلام هيچ‌گاه بن‌بست نيست؛ بلكه هر آن امكان جبران مافات، بازگشت از خطاها و پيروز شدن در امتحانات الهي وجود دارد، و اين انسان است كه بايد اراده كند و با قاطعيّت انتخاب نموده، خود را از اسارت هوسها نجات دهد.

حرّ رياحي، سردار سرافراز (1)

سيّدجواد حسيني

توبه «حرّ بن يزيد رياحي» و برگشت او به سوي اردوي حسيني ثابت مي‌كند كه در مسير معنوي اسلام هيچ‌گاه بن‌بست نيست؛ بلكه هر آن امكان جبران مافات، بازگشت از خطاها و پيروز شدن در امتحانات الهي وجود دارد، و اين انسان است كه بايد اراده كند و با قاطعيّت انتخاب نموده، خود را از اسارت هوسها نجات دهد.

«آنان‌كه در امتحان الهي موفق نمي‌شوند، گرفتار چنگال وهم و خيالات واهي‌اند. دنيا و زرق و برق آن و مظاهر زودگذرش پرده بر روي عقل مي‌كشد و آدمي را گرفتار وهم و برآوردن آرزوها مي‌كند. اگر در جنگ عقل و وهم، عقل به اسارت وهم درآمد، انديشه‌هاي باطل،‌ عرصه نفس را پر مي‌كند و انسان در طغيان اين انديشه‌هاي واهي با كوردلي حركت مي‌كند.»[1] امّا حرّ خود را از اسارت وهم و خيال و هواي نفس رهاند و بن‌بست خيالي را شكست.

او همچنين نشان داد كه در هر آن راه‌هاي ميانبري وجود دارد كه انسان را به اوج سعادت و قلّه رستگاري برساند و به تعبير ديگر «يك شبه ره صد ساله را طي كند.» حرّ در اوّلين ساعات روز عاشورا از اردوي كفر به سمت اردوي حسيني آمد؛ ولي در همين فاصله كم (از برگشت تا شهادت) در مسيری قرار گرفت كه با طي كم‌ترين فاصله و كوتاه‌ترين راه، بلندترين قلّه سعادت را فتح كرد تا آنجا كه نه تنها خود را نجات داد و به بهشت جاودان رسيد؛ بلكه در دنيا نيز نام خود را به نيكي ماندگار كرد و حتي جسمش نيز در اين دنيايي كه همه چيز او به نابودي و متلاشي شدن مي‌رود، ماندگار و همچنان تازه ماند.

آنچه پيش رو داريد، بخشي از سرگذشت اين سردار سرافراز است كه با رسيدن به عشق حسيني، و فدا نمودن جان خويش در راه الهي، مِس وجود خويش را به طلاي ناب تبديل نمود.

حرّ در يك نگاه

«حرّ بن يزيد بن ناجية بن سعيد» از طايفه «بني رياح بن يربوع بن حنظّله تميمي» بود.[2] مي‌توان گفت او از خاندان معروف و ريشه‌دار تاريخ عرب بود كه در دوران جاهليّت و اسلام داراي شخصيتهاي مطرح‌ بوده است.[3] چرا كه جدّ او نديم نعمان منذر، پادشاه حيره بوده است. پسرعموي حرّ شخصي به نام «احوص» شاعر است كه از اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بوده است. و نسب شيخ حرّ عاملي صاحب «وسائل الشيعه» به جناب حرّ منتهي مي‌شود.[4]

از سخنان امام حسين(علیه السلام)[5] و روايات ديگر برمي‌آيد كه مادرش در تكوين شخصيّت او نقش ويژه‌اي داشته است و نامگذاري او را نيز مادرش به عهده داشته است.

بعد از پيدايش كوفه در سال 15 ق، او ساكن كوفه شد و به خاطر اصالت خانوادگي و شجاعتي كه داشت، جزء فرماندهان درجه دوم لشكر اموي كوفه قرار گرفت و پس از والي شدن ابن زياد در كوفه، «حصين بن تميم تميمي» (هم‌قبيله‌اي حرّ) فرمانده و رييس شرطه‌هاي ابن زياد مي‌گردد و مأموريت كنترل راه‌هاي حجاز را به عهده مي‌گيرد. او با چهار هزار سرباز در حومه شهر مستقر شد و تمام راه‌ها را به كنترل خود در آورد و آن‌گاه حرّ را ـ كه مورد اعتمادش بود ـ با هزار سرباز به سوي راه حجاز اعزام كرد تا مانع ورود امام به كوفه شود.[6]

برخورد حرّ با امام حسين(علیه السلام)

وقتي امام به منزل «شَراف»[7] رسيد، هنگام سحر دستور داد جوانان تمام ظرفهاي خود را آبگيري كنند. وسط روز شنيد مردي از يارانش تكبير مي‌گويد. امام پرسيد: چرا تكبير گفتي؟ عرض كرد: نخلستاني را ديدم، لذا تكبير گفتم. همراهيان گفتند: در اين موضع از بيابان نخلستانی وجود نداشته است. پس از دقّت متوجّه شدند كه اينها همه انبوه لشكريان سپاه دشمن است. حضرت ابا عبدالله(علیه السلام) نيز اين امر را تأييد كرد و فرمود:‌ آيا پناهگاهي وجود دارد كه در آنجا سنگر بگيريد؟ جواب دادند: بله «ذوحُسَم» در طرف چپ قرار دارد كه براي اين كار مناسب است. امام قبل از آنكه لشكر مخالف برسد، به آنجا رفت و خيمه‌ها را برپا نمود.

اين لشكر حرّ بن يزيد در 27 ذي حجّه 60 ق، هنگام ظهر به ذوحسم رسيد كه از طرف ابن زياد مأموريت داشت حضرت را به كوفه ببرد و يا همان‌جا نگهدارد و اجازه برگشت ايشان به مدينه را ندهد. حضرت متوجّه شد كه لشكريان حرّ به شدّت تشنه‌اند، لذا به اصحاب خود دستور داد كه به آنها و حتي به اسبهاي آنان نيز آب دهند.

«علي بن طعان محاربي» كه از لشكريان حرّ بود، مي‌گويد: من آخرين نفر بودم كه به محل رسيدم و از شدّت عطش بي‌تاب شده بودم. امام(علیه السلام) به من فرمود: «أنْخ الرَاوِيَة» راويه به زبان حجاز به معناي شتر و به زبان عراقي به معناي مشك است. مي‌گويد: من منظور حضرت را نفهميدم. حضرت كه متوجّه اين امر شد، به زبان عراقي فرمود: «أنْخُ الْجَمَلَ؛ شتر را بخوابان!» پس من آن شتر كه مشك آب را حمل مي‌كرد، خواباندم. امام(علیه السلام) فرمود: آب بنوش! من چون خواستم آب بنوشم، آب از دهانه مشك مي‌ريخت و نمي‌توانستم به راحتي آب بياشامم. امام فرمود: دهانه مشك را جمع كن! كه من نتوانستم. ناگهان امام از جاي برخاست و دهانه مشك را جمع كرد تا من و اسبم آب نوشيديم.[8]

اين برخورد امام حسين(علیه السلام) با دشمنانش اوج عاطفه انساني حضرت را حتّي به دشمنان نشان مي‌دهد، چنان‌كه پدرش اميرمؤمنان، علي(علیه السلام) در جنگ صفّين، وقتي بر آب مسلّط شد، دستور دارد به دشمن نيز اجازه استفاده از آب را بدهند؛ ولي دشمنان امام حسين(علیه السلام) نامردانه از روز هفتم آب را بر ايشان، ياران و اهل بيتش بستند، چنان‌كه معاويه در صفّين اين عمل ناجوانمردانه را انجام داد و تا وقتي كه آب در اختيار او بود، اصحاب حضرت علي(علیه السلام) را از آب منع كرد.

نماز جماعت و خطبه امام حسين(علیه السلام)

چون وقت ظهر رسيد، امام به «حجّاج بن مسروق» فرمود: «أذِّنْ رَحِمَكَ الله! ... حَتَّي نُصَلَّي؛ اذان بگو، خداوند تو را رحمت كند! ... تا نماز گزاريم.» حجّاج برخاست و اذان گفت. آنگاه امام به حرّ بن يزيد خطاب كرد: «يَابْنَ يَزِيدَ! أتُرِيدُ أنْ تُصَلِّي بِأصْحَابِكَ وَأصَلِّي بِأصْحَابِي؛ آيا قصد داري با ياران خويش نماز بگزاري و من (نيز) با ياران خود نماز گزارم؟» حرّ پاسخ داد: شما با يارانت نماز بگزار، ما نيز به شما اقتدا مي‌كنيم!

امام به حجاج بن مسروق فرمود: اقامه بگو! او اقامه گفت، سپس امام(علیه السلام)‌جلو ايستاد و هر دو سپاه به او اقتدا كردند. حضرت پس از نماز از جاي برخاست و به شمشيرش تكيه داد و خطبه خواند. بعد از حمد و ثناي الهي فرمود: «أيُّهَا النَّاسُ! إنَّهَا مَعْذِرَةٌ إلَي اللهِ وَإلَي مَنْ حَضَرَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ، إنِّي لَمْ أقْدِمْ عَلَي هَذَا الْبَلَدِ حَتَّي أتَمْشِي كُتُبُكُمْ وَقَدِمَتْ عَلِیَّ رُسُلُكُمْ أنْ أقْدِمْ إلَيْنَا إنَّهُ لَيْسَ عَلَيْنَا إمَامٌ، فَلَعَلَّ اللهُ أنْ يَجْمَعَنَا بِكَ عَلَي الْهُدَي، فَإنْ كُنْتُمْ عَلَي ذَلِكَ فَقَدْ جِئْتُكُمْ، فَإنْ تُعْطُونِي، مَا يَثِقُ بِهِ قَلْبِي مِنْ عُهُودِكُمْ وَمِنْ مَوَاثِيقِكُمْ دَخَلْتُ مَعَكُمْ إلَي مِصْرِكُمْ وَإنْ تَفْعَلُوا وَكُنْتُمْ كَارِهِينَ لِقُدُومِي عَلَيْكُمْ إنْصَرَفْتُ إلَي الْمَكَانِ الّذِي أقْبَلْتُ مِنْهُ إلَيْكُمْ؛[9] اي مردم! اين اتمام حجتي است در پيشگاه خداوند و مسلمانان حاضر؛ من خود به سوي ديار شما نيامدم، مگر آنكه نامه‌هاي شما به دستم رسيد و فرستادگانتان به سويم آمدند و گفتند: به سوي ما بيا؛ چرا كه ما پيشوايي نداريم. بدان اميد كه خداوند به وسيله تو ما را در مسير هدايت گرد آورد. اگر همچنان بر دعوت خود باقي هستيد، من اكنون آمدم. بنابراين، اگر با من پيمان و ميثاقهاي محكم مي‌بنديد، به‌گونه‌اي كه مايه اطمينان خاطرم گردد، با شما وارد شهرتان مي‌شوم و اگر چنين نكنيد و از آمدنم نزد شما ناخشنوديد، به مكاني كه از آنجا آمده‌ام، باز مي‌گردم.»

امام(علیه السلام) در اين سخنان اوّلاً احترام مخالفين را حفظ كرد و آنان را مسلمان خطاب نمود. ثانياً بسيار منطقي همراه با عاطفه صحبت كرد، به‌گونه‌اي كه حرّ به سپاهيانش در برابر سخنان امام(علیه السلام) ساكت ماندند و هيچ جوابي نداشتند. طبعاً اين منطق محكم بر وجدان و عقل افراد حاضر از جمله حرّ بن يزيد تأثيرگذار بود.

امام(علیه السلام) تلاش كرد كه علاوه بر عقل، عاطفه آنها را نيز تحت تأثير قرار دهد، لذا فرمودند: «إِنَّهُ قَدْ نَزَلَ مِنَ الْأَمْرِ مَا قَدْ تَرَوْنَ وَ إِنَّ الدُّنْيَا تَغَيَّرَتْ وَ تَنَكَّرَتْ وَ أَدْبَرَ مَعْرُوفُهَا وَ استَمَرت جِدّاً وَ لَمْ يَبْقَ مِنْهَا إِلَّا صُبَابَةً كَصُبَابَةِ الْإِنَاءِ وَ خَسِيسُ عَيْشٍ كَالْمَرْعَى الْوَبِيلِ أَ لَا تَرَوْنَ إِلَى الْحَقِّ لَا يُعْمَلُ بِهِ وَ إِلَى الْبَاطِلِ لَا يُتَنَاهَى عَنْهُ لِيَرْغَبَ الْمُؤْمِنُ فِي لِقَاءِ رَبِّهِ حَقّاً حَقّاً فَإِنِّي لَا أَرَى الْمَوْتَ إِلَّا سَعَادَةً وَ الْحَيَاةَ مَعَ الظَّالِمِينَ إِلَّا بَرَما؛[10] تمام شما مي‌بينيد كه چه پيش آمده است، مي‌بينيد اوضاع زمانه دگرگون و نامشخص شده؛ خوبي از آن روي گردانيده و با شتاب در گذر است، و از آن جز اندكي همانند ته‌مانده ظرفها و زندگي پستي همچون چراگاه دشوار و خطرناك باقي نمانده است. آيا نمي‌بينيد كه به حق عمل نمي‌شود و از باطل جلوگيري نمي‌گردد. در چنين شرايطي بر مؤمن لازم است، شيفته ديدار پروردگارش (شهادت) باشد. به يقين من مرگِ (در راه حق) را جز سعادت، و زندگي در كنار ستمگران را جز ننگ و خواري نمي‌بينم.»

علاّمه مجلسي(ره)افزوده است كه حضرت در ادامه چنين فرمودند: «إِنَّ النَّاسَ عَبِيدُ الدُّنْيَا وَ الدِّينُ لَعِقٌ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ يَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَايِشُهُمْ فَإِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلَاءِ قَلَّ الدَّيَّانُون؛[11] مردم بندگان دنيايند و دين همانند چيز خوش‌طعم بر زبانشان است؛ تا وقتي كه زندگي‌شان (به وسيله دين) پررونق است، آن را نگه مي‌دارند؛ ولي هنگامي كه به بلا (در امر دين) آزموده شوند، تعداد دين‌داران اندك گردد.»

دو سپاه استراحتي كردند، تا زمان نماز عصر فرا رسيد. حضرت به مؤذّن خود دستور داد اذان و اقامه را بگويد، آنگاه جلو ايستاد و هر دو سپاه به آن حضرت اقتدا كردند. و بعد از نماز، از فرصت استفاده نمود و مطالب جديدتري به صورت منطقي ايراد فرمود:«أيُّهَا النَّاسُ! أنَا ابْنُ بِنْتِ رَسُولِ الله(صلی الله علیه و آله)وَنَحْنُ أوْلَي بِوِلاَيَةِ هَذِهِ الاُمُورِ عَلَيْكُمْ مِنْ هَؤُلاَءِ الْمُدَّعِيِنَ مَا لَيْسَ لَهُمْ وَالسَّائِرِينَ فِيكُمْ بِالظُّلْمِ وَالْعُدْوَانِ، فَإنْ تَثِقُوا بِاللهِ وَتَعْرِفُوا الْحَقِّ لِأهْلِهِ فَيَكُونَ ذَلِكَ لِلَّهِ رِضيً، وَإنْ كَرِهْتُمُونَا وَجَهِلْتُمْ حَقَّنَا وَكَانَ رَأْيُكُمْ عَلَي خِلَافِ مَا جَاءَتْ بِهِ كُتُبُكُمْ وَقَدِمَتْ بِهِ رُسُلُكُمْ إنْصَرَفْتُ عَنْكُمْ؛[12] اي مردم! من فرزند دختر رسول خدايم، ما به ولايت اين امور (و حكومتداري) بر شما از اين مدّعيان دروغين كه در ميانتان به ظلم و ستم و تجاوز رفتار مي‌كنند، سزاوارتريم. اگر به خدا اعتماد كنيد و صاحبان حق را بشناسيد، مايه خشنودي خدا است و اگر ما را ناخوش داشته و حقّ ما را نشناسيد و عقيده شما برخلاف آن باشد كه در نامه‌هايتان نوشته‌ايد و فرستادگانتان گفتند، از نزد شما باز مي‌گردم.»

حضرت در اين سخنان به چند نكته مهم اشاره دارند: 1. خود را به عنوان فرزند دختر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) معرّفي مي‌كند تا وجدان آنها بيدار شود؛ 2. اهل‌بيت(علیهم السلام)را به خاطر نصّ و لياقت آنها، مستحقّ ولايت و حكومت مي‌داند؛ 3. امثال يزيد را مدّعيان دروغين خلافت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دانسته، و آنها را ستمگر معرّفي مي‌كند؛ 4. نامه‌هايي را كه ارسال نموده بودند، يادآوري مي‌كند.

حرّ بن يزيد كه در محاصره استدلال منطقي امام(علیه السلام) و فشار عاطفه و وجدان قرار گرفته بود، عرض كرد: «اي ابا عبد الله! ما از اين نامه‌ها و فرستادگان بي‌خبريم.»

حضرت به «عقبة بن سمعان» رو كرد: «يَا عَقَبَةُ! هَاتِ الْخُرْجَيْنِ فِيهِمَا الْكُتُبُ؛ اي عقبه! آن دو خورجين نامه‌ها را بياور!» عقبه نيز نامه‌هاي شاميان و كوفيان را حاضر كرد و پيش روي آنان ريخت، آنان پيش آمده، به نامه‌ها نگاه مي‌كردند.

حرّ گفت: «اي ابا عبد الله! ما از آنان كه اين نامه‌ها را نوشته‌اند نيستيم. مأموريت ما اين است كه از تو جدا نشده تا تو را نزد امير (عبيد الله بن زياد) ببريم.»

حضرت تبسّمي كرد و فرمود: «الْمَوْتُ أَدْنَى إِلَيْكَ مِنْ ذَلِك ؛[13] مرگ از انجام اين كار به تو نزديك‌تر است.» در واقع اين جمله خبر غيبي بود كه حضرت به حرّ داد.

ادب حرّ

حرّ مأمور بود به هر قيمتي شده اجازه ندهد امام به كوفه نزديك شود، و يا به مدينه برگردد؛ بلكه امام را در يك منطقه دور از آبادي فرود آورد تا لشكريان فرا رسند و حضرت را در محاصره كامل قرار دهند.

امام حسين(علیه السلام) بعد از گفتگوي با حُرّ، و متوجّه شدن تصميم او، به ياران خود رو كرد و فرمود: «زنان را بر مركبها سوار كنيد تا ببينم حرّ و يارانش چه خواهند كرد؟»

اصحاب امام سوار شدند و زنان را جلوي كاروان حركت دادند؛ ولي لشكر حرّ پيش آمدند و راه را بر آنان بستند. امام دست به قبضه شمشير برد و بر سر حرّ فرياد زد و فرمود: «ثَكِلَتْكَ أُمُّك ! مَا الَّذِي تُرِيدُ أنْ تَصْنَعَ؛ مادرت به عزايت بنشيند! مي‌خواهي چه كار كني؟»

حرّ پاسخ داد: به خدا سوگند! اگر كسي از عرب ـ جز تو ـ چنين سخني بر زبان جاري مي‌ساخت، پاسخش را مي‌دادم، هر كه مي‌خواست باشد؛  امّا به خدا سوگند كه من نمي‌توانم نام مادرت را [به علّت فوق‌العاده بودن حضرت زهرا(علیها السلام)] بر زبانم جاري سازم؛ ولي ناچارم شما را به نزد عبيدالله بن زياد ببرم.

حضرت فرمود: «إذَا وَاللَّهِ لاَ أتَّبِعُكَ أوْ تَذْهَبَ نَفْسِي؛ به خدا سوگند! من نمي‌آيم، مگر آنكه كشته شوم!» حُرّ پاسخ داد: به خدا سوگند! من نيز از تو دست نمي‌كشم، مگر آنكه خود و يارانم كشته شويم.»

حضرت فرمود: «بَرَزَ أصْحَابِي وَأصْحَابُكَ وَأبْرِزُ إلَیَّ، فَإنْ قَتَلْتَنِي خُذْ بِرَأسِي إلَي اِبْنِ زِيَادٍ وَإنْ قَتَلْتُكَ أرَحْتُ الْخَلْقَ مِنْكَ؛ يارانم با ياران تو مي‌جنگند و من نيز با تو نبرد خواهم كرد. اگر غلبه كردي، سرم را نزد ابن زياد ببر و اگر من تو را به قتل رساندم، مردم را از شرّ تو آسوده كرده‌ام!»

حرّ گفت: اي ابا عبد الله! من مأمور نيستم با تو نبرد كنم؛ بلكه مأمورم از تو جدا نشوم تا تو را نزد ابن زياد ببرم ... من مي‌دانم كه همگان براي نجات خويش در فرداي قيامت به شفاعت جدّ تو اميد بسته‌اند، و اگر با تو بستيزم، مي‌ترسم در دنيا و آخرت زيانكار باشم؛ ولي من در اين شرايط نمي‌توانم از تو دست كشيده و به كوفه برگردم، پس اين راه [كربلا] را در پيش گير و هر جا كه خواستي برو، تا به عبيد الله بن زياد نامه‌اي بنويسم كه او [حسين] با من مخالفت كرد و من نتوانستم كاري بكنم... .»[14]

عوامل عاقبت به خيري حرّ

اين گفتگوها به خوبي عوامل عاقبت به‌ خيري حُرّ بن يزيد نمايان است كه به اهمّ آنها اشاره مي‌شود:

1. برخورد عاطفي امام حسين(علیه السلام) كه دستور داد به دشمنانش آب دهند، و خود نيز با دست خود به جمعي از آنان و شايد به شخص حرّ آب داد، آبي كه اگر نگه مي‌داشتند و به آنان نمي‌دادند، براي روزهاي متوالي ذخيره داشتند؛

2. احترام و ادب حرّ در مقابل نام حضرت فاطمه زهرا(علیها السلام) و اينكه نام او را با بي‌احترامي به زبان جاري نكرد؛

3. مراعات اعلم، اعدل و افضليّت امام حسين(علیه السلام) در نماز جماعت و اقتدا نمودن به آن حضرت كه نشان‌دهنده معرفت او به مقام امام(علیه السلام) است؛

4. خطبه مؤثّر، عاطفي و منطقي همراه با روشنگري امام حسين(علیه السلام).

ترس از مرگ یا عشق به آن

حُرّ بن يزيد كه هنوز ذائقه‌اي براي چشيدن لذّت شهادت نيافته بود، از سر دلسوزي امام حسين(علیه السلام) را نصيحت كرد و گفت: «تو را به خدا سوگند مي‌دهم كه جان خويش را حفظ كن.»

حضرت فرمود: «اي حرّ! گويا از كشته‌ شدن مرا مي‌ترساني؟» حرّ عرض كرد: آري، ابا عبدالله! من در اين مورد شكّي ندارم (كه اينها چنين تصميمي دارند)، مگر آنكه از همان راهي كه آمده‌اي، برگردي.» حضرت اشعاري به اين مضمون بيان فرمود: «من اين راه را مي‌روم و مرگ براي جوانمرد ننگ نيست. آنگاه كه آهنگ خير كند و در راه اسلام مجاهدت نمايد.

و براي مردان صالح از جان خود مايه بگذارد، و از بديها دوري گزيده، با تبهكاران مخالفت ورزد. من جانم را بر كف گرفته و ديگر قصد ماندن ندارم تا در كشاكش نبرد با تمام سپاه دشمن بستيزم، پس اگر زنده ماندم، پشيمان نخواهم بود و اگر كشته شوم، نكوهش نمي‌شوم. تو را همين ذلّت بس كه با خواري به اين زندگي خود ادامه دهي.»[15]

اي كه مي‌ترسي ز مرگ اندر فرار
هان ز خود ترساني اي جان، هوشدار
زشت، روي توست ني رخسار مرگ
جان تو همچون درخت و مرگ، برگ

در روايت ديگري آمده است: حضرت بعد از خواندن اشعار، فرمود: «در شأن چون مني نيست كه از مرگ بهراسد. مرگ در راه رسيدن به عزّت و احياي حقّ، چقدر آسان است.‌ آري، مرگ در راه عزّت و سربلندي جز زندگاني جاويد نيست و زندگي ذلّت‌بار جز مرگ تهي از زندگي نمي‌باشد. آيا مرا از مرگ مي‌ترساني؟ هيهات! تيرت به خطا رفت و پندارت بيهوده گشت! من آن نيستم كه از مرگ بترسم. روحم بزرگ‌تر و همّتم برتر از آن است كه از ترس مرگ زير بار ستم بروم! آيا به بيش از كشتن من قادريد؟ خوشا به كشته شدن در راه خدا؛ ولي شما بر نابودي عظمت، عزّت و شرف من ناتوانيد، حال كه چنين است، من از كشته شدن باكي ندارم.»[16]

اين جملات آنچنان حماسي و برگرفته از واقعيات بود كه به سرعت در روح و روان حرّ اثر گذاشت، به‌گونه‌اي كه ابتدا امام حسين(علیه السلام) را از شهادت مي‌ترساند؛ ولي در كربلا از عاشقان شهادت و از اوّلين شهيدان كربلا شد.

كاري كه امام راحل(علیه السلام) در دوران انقلاب و خصوصاً جنگ تحميلي انجام داد؛ مردمي كه به طور عادّي بايد از مرگ و شهادت مي‌ترسيدند، با رهنمودهاي امام، حتي نوجوانان نيز عاشق شهادت شدند، و حماسه‌هاي فراموش‌نشدني آفريدند.

در جمع ياران حرّ

سرانجام ياران امام(علیه السلام) و لشكريان حُرّ، هر كدام به راه خويش ادامه دادند تا به منزلگاه «بُيِضَه» ـ كه آبگاهي است ميان واقصه و غديب ـ رسيدند. فرصتي پيش آمد تا باز حضرت اطلاع‌رساني نموده و حجّت را بر آنان تمام نمايد. بعد از حمد و ستايش الهي فرمود: «أيُّهَا النَّاسُ! إنَّ رَسُولَ اللهِ(صلی الله علیه و آله)قَالَ: مَنْ رَاي سُلْطَاناً جَائِراً مُسْتَحِلاًّ لِحُرُمِ اللهِ، ثَالِثاً لِعَهْدِ الله، مُخَالِفاً لِسُنَّةِ رَسُولِ الله، يَعْمَلُ فِي عِبَادِ اللهِ بِالْإثْمِ وَالْعُدْوَانِ فَلَمْ يُغَيِّرْ عَلَيْهِ بِفِعْلٍ وَلاَ قَوْلٍ، كَانَ حَقّاً عَلَي الله أنْ يُدْخِلَهُ مَدْخَلَهُ ألاَ وَاِنَّ هَؤُلاَءِ قَدْ لَزِمُوا طَاعَةَ الشَّيْطَانِ وَتَرَكُوا طَاعةَ الرَّحْمَنِ، وَأظْهَرَ وَالْفَسَادَ وَعَطَّلُوا الْحُدودَ وَاسْتَأثَرُوا بِالْفَيءِ، وَأحَلُّوا حَرَامَ اللهِ وَحَرَّمُوا حَلاَل اللهِ وَأنَا اَحَقَّ مَنْ غَيَّرَ؛ اي مردم! پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله) فرمودند: هر كس سلطان ستمگري را ببيند كه حرام خدا را حلال شمرده، پيمان الهي را شكسته و با سنّت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مخالفت ورزيده، در ميان بندگان خدا به ستم رفتار مي‌كند، و او با زبان و كردارش با وي به مخالفت برنخيزد، سزاوار است خداوند او را در جايگاه آن سلطان ستمگر (دوزخ) بياندازد.

هان اي مردم! اين گروه (بني اميّه) به طاعت شيطان پايبند شده و از پيروي خداوند سرپيچي كرده‌اند. فساد را آشكار ساخته و حدود الهي را تعطيل كرده‌اند. آنان بيت المال را به انحصار خويش در آورده، حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام شمرده‌اند و من (كه فرزند رسول خدايم) به قيام براي تغيير اين اوضاع، از همه كس سزاوارترم.»

سپس در ادامه فرمود: «قَدْ أتَتْنِي كُتُبُكُمْ وَقَدِمَتْ عَلِیَّ رُسُلُكُمْ بِبَيْعَتِكُمْ أنَّكُمْ لاَ تُسَلِّمُونِي وَلاَ تَخْذُلُونِي فَإنْ تَمَمْتُمْ عَلَي بَيْعَتِكُمْ تُصِيبُوا رُشْدَكُمْ، فَاَنَا الْحُسَيْنُ عَلیٍّ، وَابْنُ فَاطِمَةً بِنْتَ رَسُولِ اللهِ(صلی الله علیه و آله)نَفْسِي مَعَ أنْفُسِكُمْ، وَأهْلِي مَعَ أهْلِيكُمْ، فَلَكُمْ فِیَّ اُسْوَةٌ، وَإنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَنَقَضْتُمْ عَهْدَكُمْ، وَخَلَّفْتُمْ بَيْعَتِي مِنْ أعْنَاقِكُمْ فَلَعَمْرِي مَا هِيَ لَكُمْ بِنُكْرٍ، لَقَدْ فَعَلْتُمُوهَا بِأبِي وَأخِي وَابْنِ عَمِّي مُسْلِمٌ! وَالْمَغْرُورُ مَنِ اغْتَرَّ بِكُمْ، فَحَظُّكُمْ أخْطَاْتُمْ، وَنَصِيكُمْ ضَيَّعْتُمْ «فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّمَا يَنْكُثُ عَلَي نَفْسِهِ»[17]وَسَيُغْنِي اللهُ عَنْكُمْ وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَكَاتُهُ؛[18] نامه‌هاي شما به دستم رسيد و فرستادگانتان ـ با خبر بيعت شما ـ به نزدم آمدند (و گفتند:) شما با من پيمان بسته‌ايد كه مرا در برابر دشمن تنها نخواهيد گذاشت. اكنون اگر به بيعت خود وفادار مانديد، به رشد و كمال خود دست يافتيد، من حسن بن علي(علیهما السلام) و فرزند فاطمه دختر رسول خدا(صلی الله علیه و آله)  هستم. من در كنار شما، و خاندانم در كنار خاندان شما است. اسوه و الگوي شما «من» هستم و اگر چنين نيستيد و پيمانتان را شكسته‌ايد، از بيعت خويش با من دست كشيده‌ايد، به جانم سوگند! اين رفتار از شما ناشناخته (و عجيب) نيست؛ چرا كه شما با پدر و برادر و پسرعمويم مسلم، همين‌گونه رفتار كرديد! فريب‌خورده كسي است كه فريب شما را بخورد (در واقع شماييد كه) هماي سعادت را از دست داده و بهره خويش را تباه ساخته‌ايد. قرآن مي‌فرمايد: «هر كس پيمان شكني كند، تنها به زيان خود پيمان شكسته است.»

در اين خطبه حضرت به‌طور صريح بيان مي‌دارد كه اوّلاً يزيد و اتباع او را ستمگراني مي‌داند كه باعث حليّت حرام الهي شده‌اند و با سنّت پيامبر مخالفت نموده‌اند. ثانياً بر همه لازم است در مقابل اين ستمگران دست به قيام بزنند، وگرنه شريك جرم‌اند. ثالثاً خود را به عنوان فرزند پيامبر(صلی الله علیه و آله) سزاوارترين فرد مي‌داند كه بايد قيام كند. رابعاً خود را الگوي مردم معرّفي مي‌كند و خامساً نامه‌ها و بيعتهاي كوفيان را متذكّر شده، پيمان‌شكني گذشته آنها را گوشزد مي‌نمايد. اين نكات قطعاً آثار شگرفي بر روح حرّ بن يزيد داشته است.

حرّ به سمت كربلا

بعد از اين ماجرا هر دو كاروان در حومه كوفه به سوي شمال به حركت در مي‌آيند و حرّ پيكي به كوفه مي‌فرستد، در عين حال مراقب است كسي به امام نپيوندد؛ ولي امام مانع شده و جمعي از آنها را به گرد خويش وارد مي‌كند، از جمله: نافع بن هلال، مجمع بن عبد الله و عمرو بن خالد و طرمّاح. در اين هنگام گفت: اين چند تن از مردم كوفه‌اند، من آنها را بازداشت كرده و يا به كوفه برمي‌گردانم. امام(علیه السلام) فرمود: من اجازه چنين كاري را به تو نمي‌دهم و همانطوري كه خود را از گزند تو حفظ مي‌كنم، از آنان نيز محافظت خواهم كرد؛ زيرا آنها ياران من هستند، همانند اصحابي كه با من از مدينه آمدند. پس اگر بر آن پيماني كه با من بستي استوراي، آنها را رها كن، وگرنه با تو وارد جنگ مي‌شوم. لذا حرّ از بازداشت آنها صرف‌نظر كرد.[19]

پس از دو روز همراهي حرّ با امام(علیه السلام): سرانجام پيك ابن زياد در 70 كيلومتري شمال كوفه به حرّ مي‌رسد. با اين دستورِ ابن زياد كه امام را در جاي بي‌آب و علفي متوقف سازد. دوباره حرّ با پافشاري امام(علیه السلام) را در كربلا متوقف مي‌سازد؛ ولي هنوز نمازها به جماعت امام برگزار مي‌گردد تا اينكه در روز جمعه سوم محرّم سال 61 ق، عمر بن سعد وارد كربلا مي‌شود. اوّلين اقدام او جدا كردن دو لشكر از همديگر است و بدين‌گونه حرّ از ديدار امام محروم مي‌گردد تا صبح عاشورا كه دو لشكر روبه‌روي هم قرار مي‌گيرند.

نبرد نفس و عقل حرّ در كربلا

از دوم محرّم تا روز عاشورا حرّ گوشه‌گيري اختيار مي‌كند و در نبرد سخت عقل و نفس درگير مي‌شود كه آيا عقل را انتخاب كنم كه مرا به سمت و سوي حسين(علیه السلام) و بهشت جاودان والبته مرگ و شهادت مي‌كشاند، و يا نفس را كه به سوي دنيا و همراهي با ابن زياد و يزيد و ماندن چند روزه و لذّت بي‌پايه دنيوي دعوت مي‌كند؟!

تن زده اندر زمين چنگالها
جان گشاده سوي بالا بالها
ميل تن در كسب اسباب و علف
ميل جان اندر ترقّي و شرف

امّا سرانجام در اين دعواي سرنوشت‌ساز امام حسين(علیه السلام) و بهشت جاودان را انتخاب مي‌كند، و براي هميشه تن و جان خويش را بيمه الهي قرار مي‌دهد.

ادامه دارد...

___________________________________

پی‌نوشت‌ها:

[1]. تفسير تسنيم، عبدالله جوادي آملي، مركز نشر اسراء، قم، سوم، 1381 ش، ج 2، ص 291.

[2]. سفينة البحار، شيخ عبّاس قمي، دارالاسوه للطبعه والنشر، بي‌جا، چهارم، 1427 ق، ص 146.

[3]. در كربلا نيز غير از خود حرّ، برادرش مصعب و بُكير فرزندش نيز حضور داشتند و هر دو قبل از حرّ به شهادت رسيدند.

[4]. وسيلة الدارين، موسوي، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، بيروت، اوّل، ص 127؛ قصه كربلا، ص 275.

[5]. به اين سخنان امام حسين(علیه السلام)بعداً اشاره مي‌شود.

[6]. تأمّلي در نهضت عاشورا، رسول جعفريان، نشر مورّخ، قم، اوّل، 1386 ش، ص 85.

[7]. مردي كه آنجا را احداث كرد، نامش شَراف بود.

[8]. مقتل مقرّم، سيّد عبد الرّزاق موسوي مقرّم، ترجمه عقيقي بخشايشي، نويد اسلام، قم، چهارم، 1389 ش، ص 108 ـ 109؛ در كربلا چه گذشت، ترجمه نفس المهموم، شيخ عبّاس قمي، ترجمه محمّدباقر كمره‌اي، نشر جمكران، قم، بيست و يكم، 1384 ش، ص 169؛ قصّه كربلا، نظري منفرد، ص 192؛ مقتل خوارزمي، مكتبة المفيد، قم، چاپ اوّل، بي‌تا، ج 1، ص 230.

[9]. ارشاد مفيد، انتشارات اسلامية، تهران،‌ اوّل، 1380ش، ص 427؛ فتوح ابن اعثم كوفي، دار الندوة الجديدة، بيروت، اوّل، ج 5، ص 134 ـ 135.

[10]. بحار الانوار، محمّدباقر مجلسي، مؤسسة الوفاء، بيروت، دوم، 1403 ق، ج 44، ص 381.

[11]. بحار الانوار، ج 75، ص 116؛ مقتل الحسين، خوارزمي، مكتبة المفيد، قم، اوّل، ج 1، ص 237.

[12]. فتوح ابن اعثم ، ج 5، ص 135.

[13]. فتوح ابن اعثم، ج 5، ص 137 ـ 138؛ مقتل خوارزمي، ج 1، ص 232؛ تاريخ طبري، محمد بن جریر طبری، موسسه اعلمی، بیروت، چهارم، 1417ق، ج 4، ص 303.

[14]. فتوح ابن اعثم، صص 138 ـ 139؛‌ بحار الانوار، ج 44، ص 377.

[15]. «سَأَمْضِي وَ مَا بِالْمَوْتِ عَارٌ عَلَى الْفَتَى
إِذَا مَا نَوَى خَیْراً وَ جَاهَدَ مُسْلِماً
وَ وَاسَى الرِّجَالَ الصَّالِحِينَ بِنَفْسِهِ
وَ فَارَقَ مَذْمُوماً وَ خَالَفَ مُجْرِماً
أقْدِمُ نَفْسِي لاَ اُرِيدُ بَقَاءَهَا
لِتَلْقَي خُمِيساً فِي الْوِغَاءِ عَرْمَرماً
فَإِنْ عِشْتُ لَمْ أَنْدَمْ وَ إِنْ مِتُّ لَمْ أُلَم
كَفَى بِكَ ذُلاًّ أَنْ تَعِيشُ مُرَغّماً
»

(فتوح ابن اعثم، ج 5، ص 139.

[16]. «لَيْسَ شَأنِي شَأنُ مَنْ يَخَافُ الْمَوْتَ، مَا أهْوَنَ الْمَوْتُ عَلَي سَبِيلِ نَيْلِ الْعِزِّ وَإحْيَاءِ الْحَقِّ، لَيْسَ الْمَوْتُ فِي سَبِيلِ الْعِزِّ إلاَّ حَيَاةً خَالِدَةً وَلَيْسَتِ الْحَيَاةَ مَعَ الذُّلِّ إلاَّ الْمَوْتُ الَّذِي لاَ حَيَاةَ مَعَهُ، أفَبِا الْمَوْتِ تُخَوِّفُنِي، هَيْهَات طاَشَ سَهْمُكَ وَخَابَ ظَنُّكَ لَسْتُ أخَافُ الْمَوْتَ، إنَّ نَفْسِي لَاَكْبَرُ مِنْ ذَلِكَ وَهِمَّتِي لَاَعْلَي مِنْ أحْمِلَ الضَّيْمَ خَوْفاً مِنَ الْمَوْتِ وَهَلْ تَقْدِرُونَ عَلَي أكْثَرَ مِنْ قَتْلِي؟! مَرْحَباً بِالْقَتْلِ فِي سَبِيلِ اللهِ، وَلَكِنَّكُمْ لاَ تَقْدِرُونَ عَلَي هَدْمِ مَجْدِي وَمَحْوِ عِزِّي وَشَرَفِي فَإذاً لاَ اُبَالِي بِالْقَتْلِ

احقاق الحق، سيّد نور الله شوشتري، انتشارات مكتبة اسلامية، تهران، اوّل، 1398 ق، ج 1، ص 106؛ اعيان الشيعة، سيّد محسن امين،‌ دار التعارف، بيروت،  چاپ اوّل، ج 1، ص 581.

[17]. فتح/ 10.

[18]. فتح ابن اعثم، ج 5، ص 144 ـ 145؛ تاريخ طبري، محمّد بن جرير طبري، ج 4، ص 304؛ كامل ابن اثير، دار الصادر، بيروت، چاپ اوّل، 1385 ق، ج 4، ص 48.

[19]. كامل ابن اثير، ج 4، ص 49؛ مقتل مقرّم، ص 116؛ قصّه كربلا، علي نظري منفرد، انتشارات سرور، قم، دوازدهم، 1383 ش، ص 200.

منبع: ماهنامه اطلاع‌رسانی، پژوهشی، آموزشی مبلغان، شماره 232.





تاریخ ارسال مطلب : شنبه ٢٠ مهر ١٣٩٨ / شماره خبر : ٤٠٩٤٩١ / تعداد بازدید : 48/ محبوب کن - فیس نما / داغ کن - کلوب دات کام

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 

خروج