چهارشنبه ٢٧ شهريور ١٣٩٨
« الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِ‌سَالَاتِ اللَّـهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّـهَ ۗ وَكَفَىٰ بِاللَّـهِ حَسِيبًا؛ (پیامبران) پیشین کسانی بودند که تبلیغ رسالتهای الهی می‌کردند و (تنها) از او می ترسیدند، و از هیچ کس جز خدا بیم نداشتند؛ و همین بس که خداوند حسابگر (و پاداش‌دهنده اعمال آنها) است!»
صفحه اصلی صفحه اصلی اخبار و رویدادها اخبار و رویدادها تحقیقات و مقالات تحقیقات و مقالات توشه تبلیغتوشه تبلیغ روضه ها و مدایح روضه ها و مدایح ویژه نامه ها ویژه نامه ها
دانلود نرم افزار دانلود نرم افزار سبک زندگی سبک زندگی تاریخ معصومینتاریخ معصومین روش تبليغ روش تبليغ نقشه سایت نقشه سایت ارتباط با ما ارتباط با ما
صفحه اصلی > خبر خوان 
ماهنامه مبلغان


سقای کربلا

رشادت را از مادرش و شجاعت را از پدرش به ارث برده بود، و بنابراين آرزوى على علیه السلام در ابوالفضل تحقق يافت زيرا كه ازدواج اميرالمؤمنين علیه السلام با ام البنين، به منظور داشتن فرزندى رشيد و شجاع، صورت گرفته بود...
ابوالفضل

او، بسيار رشيد و شجاع و بلند قد و خوشرو بود، از اين رو وى را ماه بى هاشم لقب داده بودند.
رشادت را از مادرش و شجاعت را از پدرش به ارث برده بود، و بنابراين آرزوى على علیه السلام در ابوالفضل تحقق يافت زيرا كه ازدواج اميرالمؤمنين علیه السلام با ام البنين، به منظور داشتن فرزندى رشيد و شجاع، صورت گرفته بود.
روز عاشورا مى شود. ابوالفضل جلو مى آيد. خدمت حسين علیه السلام عرض ‍ مى كند: برادر جان! به من هم اجازه بفرمائيد به ميدان بروم، اين سينه من تنگ شده است ديگر، طاقت نمى آورم، مى خواهم هر چه زودتر اين جان خودم را فداى شما كنم.
امام علیه السلام فرمود: برادرم حال كه مى خواهى به ميدان بروى، برو! بلكه بتوانى مقدارى آب، براى فرزندان من بياورى.
او سقاى كربلا لقب گرفته است، چون در طول مدتی که آب را بر یاران سید الشهداء بسته بودند، چند بار برای اصحاب و اهل بیت امام حسین آب آورده بود. اين بار، نيز ابوالفضل براى آوردن آب، اعلام آمادگى كرد.
چهار هزار نفر از سپاهيان دشمن دور آب را محاصره كرده بودند، يک تنه خودش را به جمعيت دشمن زد، وارد شريعه فرات شد، اسب را داخل آب برد، اول، مشكى را كه همراه داشت پر آب كرد و به دوش ‍گرفت.
هوا گرم است، جنگيده است، همانطور كه سوار است و آب تا زير شكم اسب را فرا گرفته، دست زير آب برد، مقدارى آب، با دو دستش تا نزديک لبهاى مقدسش آورد.
آنهائى كه از دور، او را نگاه مى كردند، ديدند كه اندكى تاءمل كرد بعد آب را از دست رها كرد و بر روى آب ريخت.
كسى نفهميد كه چرا ابوالفضل در آنجا آب نياشامد؟! اما وقتى از شريعه بيرون آمد، رجزى خواند كه از آن فهميدند، چرا از نوشيدن آب خوددارى كرد.
خود را مخاطب قرار داد و گفت: اى نفس ابوالفضل! مى خواهم بعد از حسين، زنده نمانى، حسين شربت مرگ بنوشد، و در كنار خيمه ها، با لب تشنه مواسات و همدلى كجا رفت؟ مگر حسين امام تو نيست؟ مگر تو مأموم او نيستى، مگر تو تابع او نيستى؟ هيهات، هرگز دين من، وفاى من، به من چنين اجازه اى را نمى دهد.
عزم بازگشت كرد، اما به هنگام برگشتن مسير خود را عوض كرد، اين بار از راه نخلستانها آمد، چون همه همتش اين بود كه آب را به سلامت به خيمه ها برساند.
اما در همين حال شنيدند كه رجز ابوالفضل عوض شد، معلوم بود حادثه اى پيش آمده است، فرياد زد: و اللّه ان قطعتموا يمينى     انى احامى ابدا عن دينى
بخدا قسم، اگر دست راست مرا قطع كنيد، من تا ابد از دین خود دفاع می کنم.
طولى نكشيد كه رجز تغيير كرد و چنين گفت: يا نفس الا تخشى من الكفار      وابشرى برحمة الجبار      قدقطعوا ببغيهم يسارى
در اينجا رجز فهماند كه دست چپش هم بريده شده است.
نوشته اند با آن هنر و فراستى كه داشت، بهر زحمت بود، مشک آب را چرخاند و خودش را روى آن انداخت ، كه ناگاه عمود آهنين بر فرقش ‍ فرود آمد...

 


منبع: داستان های استاد، علیرضا مرتضوی.





تاریخ ارسال مطلب : دوشنبه ١٨ شهريور ١٣٩٨ / شماره خبر : ٣١٦٠٨٨ / تعداد بازدید : 3032/ محبوب کن - فیس نما / داغ کن - کلوب دات کام

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 

خروج