يکشنبه ٢٨ مهر ١٣٩٨
« الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِ‌سَالَاتِ اللَّـهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّـهَ ۗ وَكَفَىٰ بِاللَّـهِ حَسِيبًا؛ (پیامبران) پیشین کسانی بودند که تبلیغ رسالتهای الهی می‌کردند و (تنها) از او می ترسیدند، و از هیچ کس جز خدا بیم نداشتند؛ و همین بس که خداوند حسابگر (و پاداش‌دهنده اعمال آنها) است!»
صفحه اصلی صفحه اصلی اخبار و رویدادها اخبار و رویدادها تحقیقات و مقالات تحقیقات و مقالات توشه تبلیغتوشه تبلیغ روضه ها و مدایح روضه ها و مدایح ویژه نامه ها ویژه نامه ها
دانلود نرم افزار دانلود نرم افزار سبک زندگی سبک زندگی تاریخ معصومینتاریخ معصومین روش تبليغ روش تبليغ نقشه سایت نقشه سایت ارتباط با ما ارتباط با ما
صفحه اصلی > خبر خوان 
ماهنامه مبلغان


طه تهامی

دانش اندوزی در سیرۀ امام صادق علیه السلام

اسلام عزيز،‌ علم و دانش را نور مي‌داند؛ نوري كه خدا آن را در قلبهاي مستعد مي‌پروراند و انسانها را به راه راست و بندگي عاشقانه و عارفانه فرا مي‌خواند. سعادت و نيك‌فرجامي آدمي در سایه اين دانش به دست مي‌آيد. علم،‌ آدمي را از تاريكي و ظلمت مي‌رهاند و او را به سوي نور و روشنايي رهنمون مي‌سازد...

مقدمه

اسلام عزيز،‌ علم و دانش را نور مي‌داند؛ نوري كه خدا آن را در قلبهاي مستعد مي‌پروراند و انسانها را به راه راست و بندگي عاشقانه و عارفانه فرا مي‌خواند. سعادت و نيك‌فرجامي آدمي در سایه اين دانش به دست مي‌آيد. علم،‌ آدمي را از تاريكي و ظلمت مي‌رهاند و او را به سوي نور و روشنايي رهنمون مي‌سازد.
پيامبر گرامي اسلام صلی الله علیه وآله که پي‌جويي و پي‌گيري علم را تا راه‌هاي دوردست توصيه مي‌كرد، درباره جد و جهد براي فراگيري دانش،‌ سخني نيكو به يادگار گذاشته است: «اُغْدُوا فِي طَلَبِ الْعِلْمِ،‌ فَاِنَّ الْغُدُوَّ بَرَكَةٌ وَ‌نَجَاحٌ؛ (1) در طلب دانش زودخيز باشيد؛ زيرا در زودخيزي، ‌بركت و كام‌يابي است.»
مقاله حاضر مي‌كوشد با ذکر چند مورد، تا حدودی دانش اندوزی را در سيره‌ امام صادقان و نيك‌سيرتان بررسي كند.

1. اندیشه و علم ارزشمند
شنيده بود پيامبر اكرم- فرموده است: «يك ساعت تفكر كردن برتر از يك شب عبادت تا صبح است»؛ ولي پيوسته به اين موضوع مي‌انديشيد كه منظور پيامبر اكرم صلی الله علیه وآله چگونه تفكري است. آيا هر تفكري با يك شب عبادت تا صبح برابر است؟ براي دريافت پاسخ خود نزد امام صادق علیه السلام رفت و پرسش خود را مطرح كرد؛ ولي آن حضرت به گونه‌اي كنايه‌آميز به پرسش او پاسخ داد و فرمود: «يَمُرُّ بِالْخَرِبَةِ أَوْ بِالدَّارِ فَيَقُولُ أَيْنَ سَاكِنُوكِ أَيْنَ بَانُوكِ مَا بَالُكِ لَا تَتَكَلَّمِينَ؛ (2) [هرگاه انسان] از كنار خانه‌اي خراب شده [و خالي از سكنه] عبور مي‌كند، بگويد: كجايند آنان كه در تو سکونت داشتند و آنان كه تو را ساختند؟ چرا سخني نمي‌گويي؟»
حضرت با اين پاسخ كوتاه، به او فهماند كه تفكري ارزشمند است كه با آن آدمي پاسخ اين پرسشها را بيابد كه به كجا مي‌رود و هدف او از زندگاني دنيا چيست.

2. كم‌ارزشي عبادت بدون علم و انديشه
در آموزه‌هاي اسلامي، عبادت بدون بصيرت، بي‌ارزش است و بصيرت جز با تقفه و تعمق در مسايل و يادگيري و آموختن به دست نمي‌آيد. در همسايگي «اسحاق بن عمار» خانه‌ مردي قرار داشت كه به عبادت زياد و انفاق بسيار در ميان مردم مشهور بود و همگان از او به نيكي ياد مي‌كردند؛ زيرا كسي از او خلافي نديده بود.
رفتار نيك او براي اسحاق اين پرسش را ايجاد كرد كه او با اين رفتار، انسان صالحي است يا خير؟ او مي‌خواست وظيفه خود را نسبت به اين همسايه بداند. بدين منظور، نزد امام صادق علیه السلام رفت و از ايشان پرسيد: همسايه‌اي دارم كه بسيار نماز مي‌خواند، انفاق مي‌كند و بسيار به حج مي‌رود و از او خلافي هم نسبت به خاندان اهل بيت عصمت علیهم السلام ديده نشده است. او چگونه انساني است؟ امام صادق علیه السلام پرسيد: آيا اهل دانش و انديشه در مسايل ديني و عبادي نيز هست؟ اسحاق پاسخ داد: خير،‌ با اينكه بسيار عبادت مي‌كند؛ ولي اهل انديشه نيست. امام فرمود:‌ «لاَ‌يَرْتَفِعُ بِذلِكَ مِنْهُ؛ (3) بنابراين به خاطر آن بالا نمي‌رود.»


3. وسواس، زاييده بي‌دانشي
وسواس از جمله مسايل پيچيده و مشكل روحي رواني است كه گاه گريبانگير افراد مي‌شود. اين مسئله برخاسته از شك و دودلي است؛ بنابراين دون شأن يك دانشمند به شمار مي‌رود كه در اسلام به شدت از آن دوري شده و منكوب است. در دوران امام صادق علیه السلام مردي دانشمند بود كه وسواس زيادي داشت. او گاه چند بار وضو مي‌گرفت؛ ولي چون در آن شك مي‌كرد،‌ دوباره وضو مي‌گرفت. پيش از وضو، ‌چندين بار اعضاي وضو را مي‌شست و بعد وضو مي‌گرفت؛ ولي باز هم در آن شك مي‌كرد.
«عبد الله بن سنان» كه وضو ساختن او را ديده بود، نزد امام صادق علیه السلام آمد و از امام پرسيد: او با اينكه انسان عاقل و انديشمندي است؛ ولي در وضو دچار وسواس است. امام صادق علیه السلام فرمود: «وَأيُّ عَقلٍ لَهُ وَهُوَ يُطِيعُ‌ الشَيطانَ؟؛ او چگونه عقلي دارد؛‌ در حالي كه از شيطان پيروي مي‌كند؟» امام در ادامه درباره تبعيت او از شيطان فرمود: «سَلْهُ هَذَا الَّذِي يَأتِيهِ مِن أيِّ شَيءٍ هُوَ فَإنَّهُ يَقُولُ لَكَ مِنْ‌ عَمَلِ‌ الشَّيطَانِ؛ از [خود] او بپرس اين چيزي كه به سراغ او مي‌آيد، از چيست؟ او به تو خواهد گفت: اين از عمل شيطان است.» (4)

4. ضرورت مراجعه به دانايان
مي‌گويند: «همه چيز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر زاده نشده‌اند». يك فرد هرچقدر دانشمند هم باشد،‌ نمي‌تواند بر تمام مسائل تسلط علمي داشته باشد؛ مگر اين‌كه به سرچشمه علم الهي متصل باشد و از پيمانه وحي سيراب شده باشد؛ بنابراين هر كس بايد در حيطه دانش و تخصص خود اظهار نظر كند. اين مسئله در زمان امام صادق علیه السلام نيز ديده مي‌شد. نوشته‌اند: «روزي «حمزة بن طيار» كه خود دانشمند بود،‌ در محضر امام صادق علیه السلام ايستاد و شروع به سخنراني كرد. او لابلاي سخنان خود،‌ به گوشه‌هايي از سخنان پدر امام، حضرت باقر علیه السلام، ‌اشاره مي‌كرد و براي تأييد حرف خود از امام كمك مي‌گرفت. امام صادق علیه السلام نيز سكوت اختيار كرده بود و فقط به سخنان او گوش مي‌داد. اندكي گذشت و حمزه همچنان مشغول به سخن گفتن بود تا اينكه در فرازي از سخنراني خود، امام صادق علیه السلام به او اشاره كرد كه سخنش را قطع كند و به او فرمود: «كَفِّ وَاسْكُتْ؛ همين‌جا توقف كن و ديگر چيزي مگو!» حمزه از اين سخن امام تعجب كرد؛ ولي پيش از آنكه بخواهد دليل آن را بپرسد، اما به او فرمود: «لَا يَسَعُكُمْ فِيمَا يَنْزِلُ بِكُمْ مِمَّا لَا تَعْلَمُونَ إِلَّا الْكَفُّ عَنْهُ وَ التَّثَبُّتُ وَ الرَّدُّ إِلَى أَئِمَّةِ الْهُدَى حَتَّى يَحْمِلُوكُمْ فِيهِ عَلَى الْقَصْدِ وَ يَجْلُوا عَنْكُمْ فِيهِ الْعَمَى وَ يُعَرِّفُوكُمْ فِيهِ الْحَقَّ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ ؛ (5)
در اموري كه با آن مواجه مي‌شويد و حكمش را نمي‌دانيد وظيفه‌اي جز باز ايستادن و درنگ كردن و ارجاع دادن به امامان هدايت نداريد تا ايشان شما را بر راه راست وادارند و گمراهي را از شما بردارند و حق را به شما بفهمانند. خداي تعالي فرموده است (پس اگر نمي‌دانيد از اهل ذکر جويا شويد).»

5. ضرورت وجود كارشناس دين
رجوع به متخصص در هر مسئله‌اي شرط عقل است و در مسايل ديني واجب مي‌باشد. اين مؤلفه يكي از مثبتات تقليد در فروع است. «ابو شاكر از فرقه ديصانيه بود و خدا را قبول نداشت. روزي او قرآن را گشود و با ديدن آيه‌اي، فكر كرد كه مي‌تواند با تأويلي ديگرگونه، از آن براي عقايد باطل خود سود جويد. آيه را به خاطر سپرد و سراغ شاگرد چیره‌دست امام صادق علیه السلام، «هشام بن حكم» رفت. وقتي او را ديد، با پوزخندي شيطنت‌آميز گفت: در قرآن شما آيه‌اي وجود دارد كه مرا درباره وحدانيت خدا به شك انداخته است. هشام كه مي‌دانست توطئه‌اي در كار است و هيچ آيه‌اي از قرآن چنين دلالتي ندارد، گفت: كدام آيه را مي‌گويي؟ ابو شاكر گفت: آنجا كه نوشته است: «وَهُوَ الَّذِي فِي السَّمَاءِ اِلَهٌ وَفِي الأرْضِ اِلَهٌ» بنابراين،‌ در آسمان يك خدا وجود دارد و در زمين هم خداي ديگري هست.
هشام مدتي انديشيد و به او گفت كه به پرسش او پاسخ خواهد داد. به فكر فرو رفت. مطمئن بود كه هرگز چنين نيست و ابو شاكر تأويلي واژگونه از آيه به كار برده است. نمي‌دانست كه مراد آيه چيست و چگونه بايستي به او پاسخ گويد. او چند روزي به اين موضوع فكر كرد؛ ولي نتوانست پاسخي مناسب بيابد. از اينرو، براي انجام حج و شرف‌يابي به محضر استاد بي‌همتاي خويش،‌ امام صادق علیه السلام بار سفر بست و به مكه آمد و از آنجا رهسپار ديدار با امام علیه السلام شد. وقتي خدمت رسيد، ماجرا را بيان كرد.
امام پس از پذيرايي از هشام، به او فرمود: «هَذَا كَلَامُ زِنْدِيقٍ خَبِيثٍ إِذَا رَجَعْتَ إِلَيْهِ فَقُلْ لَهُ مَا اسْمُكَ بِالْكُوفَةِ فَإِنَّهُ يَقُولُ فُلَانٌ فَقُلْ لَهُ مَا اسْمُكَ بِالْبَصْرَةِ فَإِنَّهُ يَقُولُ فُلَانٌ فَقُلْ كَذَلِكَ اللَّهُ رَبُّنَا فِي السَّمَاءِ إِلَهٌ وَ فِي الْأَرْضِ إِلَهٌ وَ فِي الْبِحَارِ إِلَهٌ وَ فِي الْقِفَارِ إِلَهٌ وَ فِي كُلِّ مَكَانٍ إِلَهٌ؛ (6) اين سخن تنها از يك انسان بي‌دين و پلید برمي‌آيد. هنگامي كه به كوفه بازگشتي، از او بپرس تو را در كوفه به چه نام مي‌خوانند؟ پاسخ خواهد داد: فلان نام. [دوباره] از او بپرس: تو را در بصره به چه نام مي‌خوانند؟ پاسخ خواهد داد: فلان نام. سپس به او بگو: پروردگار ما نيز چنين است. نام او در آسمان «اله» و در زمين نيز «اله» و در دریا «اله» و در بیابان «اله» است و در هر مكان او اله است». هشام خرسند از اينكه پاسخ مناسبي به دست آورده است،‌ پس از اندكي درنگ در مدينه، راه شهر خود را در پيش گرفت. هنگامي كه به كوفه رسيد، نزد ابو شاكر رفت و پاسخ را با او در ميان گذاشت و او را قانع كرد. ابو شاكر به او گفت: من مطمئن هستم كه اين پاسخ از خودت نبود و آن را از حجاز براي من آورده‌اي.»

6. غلبه علمی بر مخالفان
اگر دانشمندي از جاده سلامت خارج شود و از دانش خود در مسير نادرست بهره‌برداري كند، مي‌تواند زيانهاي جبران‌ناپذيري براي بشريت داشته باشد؛ چون عالم از ظرايف امور آگاه است و اگر گمراه شود، مي‌تواند تعداد زيادي را به ورطه نابودي بكشد. عالم، راه گمراه كردن مردم را بهتر مي‌شناسد و مي‌داند چگونه حقيقت را وارونه و باطل را حق جلوه دهد. امروزه بسياري از آسيبها و زيانهاي جامعه انساني براثر سوء استفاده دانشمندان از دانش خود رخ مي‌دهد. نه تنها دانشمند، مي‌تواند فكر مردم را بيمار كند؛ بلكه گاهي از راه دستاوردهاي علمي او، زيانهاي فراواني متوجه مردم مي‌شود.
بنابراين، همان‌گونه كه هر عالم بافضيلتي مي‌تواند افراد زيادي را به سوي رستگاري راهنمايي كند تا جامعه انساني از دانش او بهره بگيرد، عالم گمراه هم منشأ آسيبهاي بسياري خواهد شد. از پيامبر گرامي اسلام صلی الله علیه وآله پرسيدند: كدام يك از مردم بدترند؟ ايشان فرمود: «اَلْعُلَمَاءُ إذَا فَسَدُوا؛ (7) دانشمندان، هرگاه فاسد شوند.»
«ابن مقفّع» و «ابن ابي العوجا‌ء» هر دو از زنديقان و منكران وجود خدا بودند و هر جا بساط بحث علمي مي‌گستردند، از انكار خدا دم مي‌زدند. از سوي ديگر، آن دو در مباحث علمي زبردست بودند. سالي به مكه رفتند و در كنار خانه خدا جمعيت زيادي را مشغول طواف ديدند. در ميان زائران خانه خدا، امام صادق علیه السلام نيز ديده مي‌شد كه در حجر اسماعيل مشغول عبادت بود. ابن مقفّع، نگاهي به حاجيان انداخت و به دوست خود ابن ابي العوجاء گفت: اين مردم را مي‌بيني كه دور اين خانه مشغول طواف هستند. هيچ يك از آنها را شايسته انسانيت نمي‌دانم، جز آن مردي كه آنجا نشسته است.» و به امام صادق علیه السلام اشاره كرد و ادامه داد: غير از او بقيه اين مردم مانند چهارپايان گمراهند. ابن ابي العوجاء از سخن دوستش تعجب كرد و پرسيد: تو چگونه از ميان اين همه انسان فقط همين يك نفر را داراي كمال مي‌داني؟ پاسخ داد: زيرا با او ديدار كرده‌ام. وجود او سرشار از دانش است و من هيچ كس را مانند او نديده‌ام. ابن ابي العوجاء گفت: لازم است نزد او بروم و با او بحث كنم و سخن تو را درباره او بيازمايم تا ببينم چقدر درست مي‌گويي؟ ابن مقفّع كه در اين مورد تجربه داشت، دست او را گرفت و به او گفت: اين كار را نكن؛ زيرا مي‌ترسم در برابر او درمانده شوي و باورهاي او عقيده تو را از بين ببرد. ابن ابي العوجاء كه به گونه‌اي ديگر مي‌انديشيد، به او نگاهي كرد و گفت: نه، مقصود واقعي تو اين نيست. تو ترس اين را داري كه من با او به بحث بنشينم و او را در بحث با خود شكست دهم و سخن تو راست از آب در نيايد. ابن مقفّع كه نصيحت را بي‌فايده مي‌ديد، به او گفت: اگر واقعاً اين‌گونه فكر مي‌كني، برخيز و نزد او برو و با او بحث كن؛ ولي من به تو سفارش مي‌كنم كه حواس خود را خوب جمع كني، تا مبادا سخنان او در تو تأثير بگذارد. مراقب باش تا نلغزي و سرافكنده نشوي. مهار سخن خود را محكم نگه دار و مواظب باش زمام آن را از دست ندهي.
ابن ابي العوجاء برخاست و با گامهايي مطمئن به سوي امام علیه السلام حركت كرد. حضرت با خوش‌رويي او را پذيرفت و با او به مناظره نشست. ساعتي گذشت و ابن ابي العوجاء شرمنده و شكست‌خورده از نشست علمي برخاست و سرافكنده به سوي دوستش برگشت؛ ولي او بيش‌تر از خجلت‌زدگي، شگفت‌زده بود. به ابن مقفّع گفت: اين شخص بالاتر از بشر است و اگر در دنيا روحي باشد و بخواهد در جسدي آشكار شود، يا بخواهد پنهان گردد،‌ همين مرد خواهد بود.
ابن مقفّع پرسيد: او را چگونه يافتي؟ پاسخ داد: نزد او نشستم و هنگامي كه همگان رفتند و من و او تنها مانديم، سخن آغاز كرد و گفت: اگر حقيقت آن چيزي باشد كه اين‌ حاجيان گفتند و رفتند ـ آن‌گونه كه حق هم همين است ـ پس در اين صورت،‌ آنان رستگارند و شما در هلاكت هستيد؛ اما اگر حق با شما باشد ـ كه چنين نيست ـ آن‌گاه شما با اين مسلمانان برابريد. پس در هر دو صورت، مسلمانان زياني نكرده‌اند. من به او گفتم: خدايت تو را رحمت كند! مگر ما چه مي‌گوييم و اين مسلمانان چه مي‌گويند؟ سخن ما با آنها يكي است. او پاسخ داد: چگونه سخن شما كه به خدا ايمان نداريد،‌ با مسلمانان يكي است؛ در حالي كه شما به خدا، روز جزا و وجود فرشتگان معتقد نيستيد و همه آنها را انكار مي‌كنيد؟
گويا نوبت من شده بود تا اعتقاداتم را بيان كنم. پس گفتم: اگر مطلب همان است كه مسلمانان مي‌گويند و به خدا ايمان و اعتقاد دارند، چه مانعي وجود دارد كه خداي آنها خود را بر آنان پديدار سازد و سپس آنان را به پرستش خود فرا خواند؟ چرا خود را از آنان مخفي مي‌دارد؟ از آنان مي‌خواهد كه خداي نديده را پرستش كنند و به جاي خود، فرستادگانش را به سوي مردم روانه داشته است؟ اگر او خود را به بندگانش نشان مي‌داد كه مردم بيش‌تر ايمان مي‌آوردند و به او نزديك‌تر مي‌شدند.
او نگاهي به من كرد و فرمود: «وَيْلَكَ وَ كَيْفَ احْتَجَبَ عَنْكَ مَنْ أَرَاكَ قُدْرَتَهُ فِي نَفْسِكَ نُشُوءَكَ وَ لَمْ تَكُنْ وَ كِبَرَكَ بَعْدَ صِغَرِكَ وَ قُوَّتَكَ بَعْدَ ضَعْفِكَ وَ ضَعْفَكَ بَعْدَ قُوَّتِكَ وَ سُقْمَكَ بَعْدَ صِحَّتِكَ وَ صِحَّتَكَ بَعْدَ سُقْمِكَ وَ رِضَاكَ بَعْدَ غَضَبِكَ وَ غَضَبَكَ بَعْدَ رِضَاكَ؛ (8) واي بر تو! چگونه بر تو پنهان شده کسی كه قدرت خود را در وجود تو نشان داده است. همچنین پدید آمدنت را در حالی که نبودی و بزرگ شدنت پس از کودکیت و قوتت پس از ضعفت و ضعفت را پس از قوتت و مریضی بعد از سلامت و سلامت بعد از مریضی ات و خشنودی پس از خشم و خشم پس از رضایتت را به تو نمایاند. و پشت سر هم نشانه‌هاي خدايش را برايم برشمرد، به گونه‌اي كه ديگر توان پاسخ دادن نداشتم. من سكوت اختيار كرده بودم و او مرتب دلايل محكم و پيچيده مي‌آورد. پس از مدتي من يقين كردم كه ديگر قدرتي بر پيروزي بر او ندارم و او به زودي بر من چيره مي‌شود. از اينرو، سخنش را قطع و خداحافظي كردم. بازگشتم تا مبادا چيرگي او بر من ثابت شود.



7. جويندگي و يابندگي حقيقت
هر كسي در راه يافتن حق و حقيقت تلاش كند،‌ عاقبت گمگشته خويش را مي‌يابد. «بريهه» دانشمندي مسيحي بود كه مسيحيان به سبب وجود او، بر خود مي‌باليدند؛ ولي به تازگي، زمزمه‌هايي از مردم شنيده مي‌شد. چندي بود كه او نسبت به عقايد خود دچار ترديد شده بود و در جستجوي رسيدن به حقيقت، از هيچ تلاشي خسته نمي‌شد. گاه با مسلمانان درباره پرسشهايي كه در ذهنش ايجاد مي‌شد، بحث مي‌كرد؛ ولي هنوز فكر مي‌كرد به هدف خود دست نيافته است و آنچه را مي‌خواهد، بايستي جاي ديگري جستجو كند.
روزي از روي اتفاق، شيعيان، او را به يكي از شاگردان امام صادق علیه السلام به نام «هشام بن حكم» كه در مباحث اعتقادي، چيره‌دست بود، معرفي كردند. هشام در كوفه دكاني داشت. بريهه با چند تن از دوستان مسيحي خود به دكان او رفت. هشام در دكان خود به چند نفر قرآن ياد مي‌داد. وارد دكان او شد و هدف خود را از حضور در آن‌جا بيان كرد. بريهه گفت: من با بسياري از دانشمندان مسلمان بحث و مناظره كرده‌ام؛ ولي به نتيجه‌اي نرسيده‌ام. اكنون آمده‌ام تا درباره مسائل اعتقادي با تو گفتگو كنم.
هشام با رويي گشاده گفت: اگر آمده‌ايد و از من معجزه‌هاي مسيح علیه السلام را مي‌خواهيد، بايد بگويم من قدرتي بر انجام آن ندارم. شوخ‌طبعي هشام آغاز خوبي براي شروع گفتگو ميان آنان شد. ابتدا بريهه پرسشهاي خود را درباره حقانيت اسلام مطرح كرد و هشام با حوصله و صبر، آنچه در توان داشت براي او بيان كرد. سپس نوبت به هشام رسيد. هشام چند پرسش درباره مسيحيت از بريهه پرسيد؛ ولي بريهه درماند و نتوانست پاسخ قانع‌كننده‌اي به آنها بدهد.
فردا دوباره به دكان هشام رفت؛ ولي اين‌بار تنها وارد شد و از هشام پرسيد: آيا تو با اين همه دانايي و برازندگي، استادي هم داري؟ هشام پاسخ داد: البته كه دارم! بريهه پرسيد: او كيست و كجا زندگي مي‌كند؟ شغلش چيست؟ هشام دست او را گرفت و كنار خودش نشاند و ويژگيهاي اخلاقي و منحصر به فرد امام صادق علیه السلام را براي او گفت. او از نسب امام، بخشش، دانش، شجاعت و عصمت او بسيار سخن گفت. سپس به او نزديك شد و گفت: اي بريهه! پروردگار هر حجتي را كه بر مردمِ گذشته آشكار كرده است، بر مردمي كه پس از آنها آمدند نيز آشكار مي‌سازد و زمين خدا هيچ‌گاه از وجود حجت خالي نمي‌شود.
بريهه آن روز سراپا گوش شده بود و آنچه را مي‌شنيد، به خاطر مي‌سپرد. او تا آن روز اين همه سخن جذاب نشنيده بود. به خانه بازگشت؛ ولي اين بار با رويي گشاده و چهره‌اي كه آثار شادي و خرسندي در آن پديدار بود، همسرش را صدا زد و به او گفت: هرچه سريع‌تر آماده سفر به سوي مدينه شو! فرداي آن روز به سوي مدينه حركت كردند. هشام نيز در اين سفر آنان را همراهي كرد. سفر با همه سختيهايش به شوق ديدن امام آسان مي‌نمود.
سرانجام به مدينه رسيدند و بي‌درنگ به خانه امام صادق علیه السلام رفتند. پيش از ديدار با امام، فرزند ايشان، امام كاظم علیه السلام را ديدند. هشام داستان آشنايي خود با بريهه را براي امام كاظم علیه السلام تعريف كرد. امام از او پرسيد كه تا چه اندازه با كتاب دينت، انجيل آشنايي داري؟ پاسخ داد: از آن آگاهم. امام پرسيد كه چقدر اطمينان داری كه معاني آن را درست فهميده ای؟ گفت: بسيار مطمئنم كه معناي آن را درست درك كرده‌ام. امام برخي كلمات انجيل را از حفظ براي بريهه خواند. شدت اشتياق بريهه به صحبت با امام، زمان و مكان و خستگي سفر را از يادش برده بود. او آن‌قدر شيفته كلام امام شد كه از باورهاي باطل خود دست برداشت و به اسلام گرويد. هنوز به ديدار امام صادق علیه السلام شرف‌ياب نشده بود كه به وسيله فرزند او مسلمان شد. آن‌گاه گفت: من پنجاه‌ سال است كه در جستجوي فردي آگاه و دانشمندي راستين و استادي فرهيخته مانند شما هستم. (9)

 


 پی نوشت :

1) تحف العقول،‌ ابن شعبه الحرّاني، تهران،‌ انتشارات كتابچي، 1384 هـ . ش، ص 76.
2) الكافي، شیخ کلینی، دار الکتب الاسلامیه، تهران، 1365 ش، ج 2، ص 54.
3) همان، ج 1، ص 24، ح 19.
4) همان، ص 12، ح 10.
5) همان، ص50، ح10.
6) کافی، ج1، ص 128، ح10.
7) تحف العقول، ص 35.
8) کافی، ج1، ‌ص 72، ح2.
9) همان، ج 1، ص 227، ح 1.

منبع : ماهنامه اطلاع رسانی، پژوهشی، آموزشی مبلغان شماره 132 .





تاریخ ارسال مطلب : پنج شنبه ٢٢ ارديبهشت ١٣٩٠ / شماره خبر : ٨٦٣٧٩ / تعداد بازدید : 3109/ محبوب کن - فیس نما / داغ کن - کلوب دات کام

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 

خروج