يکشنبه ٢٨ مرداد ١٣٩٧
« الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِ‌سَالَاتِ اللَّـهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّـهَ ۗ وَكَفَىٰ بِاللَّـهِ حَسِيبًا؛ (پیامبران) پیشین کسانی بودند که تبلیغ رسالتهای الهی می‌کردند و (تنها) از او می ترسیدند، و از هیچ کس جز خدا بیم نداشتند؛ و همین بس که خداوند حسابگر (و پاداش‌دهنده اعمال آنها) است!»
صفحه اصلی صفحه اصلی اخبار و رویدادها اخبار و رویدادها تحقیقات و مقالات تحقیقات و مقالات توشه تبلیغتوشه تبلیغ روضه ها و مدایح روضه ها و مدایح ویژه نامه ها ویژه نامه ها
دانلود نرم افزار دانلود نرم افزار سبک زندگی سبک زندگی تاریخ معصومینتاریخ معصومین روش تبليغ روش تبليغ نقشه سایت نقشه سایت ارتباط با ما ارتباط با ما
صفحه اصلی > تحقیقات،مقالات > تاریخ > تاریخ معصومین > امام حسن علیه السلام 
ماهنامه مبلغان


امام حسن(علیه السلام)از دیدگاه پیامبر(صلی الله علیه و آله) -3

سرور جوانان بهشتی

روایات دیگری که بر مقام و منزلت والای امام حسن(علیه السلام)دلالت دارد، روایاتی است که امامان حسن و حسین(علیهما السلام)را به‌عنوان سید و سرور جوانان بهشتی معرفی کرده‌اند. البته این منزلت با بیان‌های مختلفی مطرح شده است.

سرور جوانان بهشتی

روایات دیگری که بر مقام و منزلت والای امام حسن(علیه السلام)دلالت دارد، روایاتی است که امامان حسن و حسین(علیهما السلام)را به عنوان سید و سرور جوانان بهشتی معرفی کرده‌اند. البته این منزلت با بیان‌های مختلفی مطرح شده است.

جابر بن عبدالله انصاری(ره) نقل می‌کند که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)فرمود: «مَنْ سَرَّهُ أَنْ یَنْظُرَ إِلَی سَیِّدِ شَبَابِ الْجَنَّةِ فَلْیَنْظُرْ إِلَی الْحَسَنِ بْنِ عَلِی؛[1] هر کس نگریستن به سرور جوانان بهشت شادش می‌سازد، باید به حسن بن علی بنگرد.»

ابوسعید خدری از پیامبر(صلی الله علیه و آله)نقل می‌کند که آن حضرت فرمود: «الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ سَیِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّة؛[2]حسن و حسین دو سرور جوانان بهشت‌اند.»

با اینکه سند این حدیث صحیح است؛ ولی مسلم و بخاری آن را نقل نکرده‌اند.

در نقل دیگری آمده است: «روزی حسن و حسین نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله)آمدند. پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود: این دو، سرور جوانان بهشت‌اند و پدرشان از آن دو برتر است.»[3]

همچنین «حذیفة بن یمان» نقل کرده است که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)فرمود: «جبرئیل به من مژده داد که حسن و حسین(علیهما السلام)دو سرور جوانان بهشت‌اند.»[4]

نکته:

سرور جوانان بهشتی بودن فقط یک توصیف ساده نیست؛ بلکه در واقع معیار حق بودن را بیان نموده است؛ یعنی هر کس با امامان حسن و حسین(علیهما السلام)و در مسیر آنها باشد، درواقع در مسیر حق است و آنها که در مقابل این دو قرار بگیرند، بر باطل و اهل جهنم هستند. این حدیث با بیان روشن بر باطل بودن معاویه، یزید و پیروان آنان که علیه امامان حسن و حسین(علیهما السلام)جنگیدند، تأکید می‌کند.

البته عده‌ای تلاش کرده‌اند در مقابل این فضیلت، برای دیگران فضیلت سازی کنند و خلیفه اول و دوم را پیرمردان اهل بهشت بدانند؛ ولی توجه نکرده‌اند که در بهشت پیرمردی وجود ندارد.

بر دوش پیامبر(صلی الله علیه و آله)

به خاطر جایگاه عظیم امام حسن(علیه السلام) است که بر دوش مبارک پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)جا داشت. ابن عباس می‌گوید: روزی پیامبر(صلی الله علیه و آله) حسن(علیه السلام) را بر دوش گرفته بود، مردی گفت: «نِعْمَ الْمَرْکَبُ رَکِبْتَ یَا غُلَام؛ ای پسر! چه نیکو مرکبی سوار شده‌ای.» پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)بلافاصله فرمود: «وَ نِعْمَ الرَّاکِبُ هُوَ؛ و او چه نیکو سواری است.»[5]

تأیید امامت هر دو

از جمله حدیثی که مقام امام حسن(علیه السلام) را می‌رساند (و مقام او را کم‌تر از امام حسین(علیه السلام) نمی‌داند)، این حدیث است که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)فرمود: «الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ إِمَامَانِ قَامَا أَوْ قَعَدَا؛[6]حسن و حسین هر دو امام‌اند؛ چه قیام کنند، و چه قعود داشته باشند.»

این حدیث با صراحت تمام حسنین(علیهما السلام)را امام بر حق می‌داند. در نتیجه، دشمنان آنها همچون معاویه و یزید و پیروان آنها بر باطل خواهند بود.

و همین‌طور خط بطلانی است بر تفکّر کسانی چون زیدیه که می گویند امام حتماً باید قیام به سیف داشته باشد.

پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)معیار را روی امام و بر حق بودن برده است، نه قیام به سیف و جنگیدن.

بالاترین مقام

علامه مجلسی(ره) در «بحار الانوار» روایتی را از علی بن یوسف حلی(ره) آورده که وی به اسناد خود از حذیفة بن یمان نقل کرده است که او می‌گفت: روزی پیامبر(صلی الله علیه و آله)در اطراف مدینه به همراه گروهی از اصحاب، همانند علی(علیه السلام)نشسته بود که امام حسن(علیه السلام)درحالی‌که آرام و با وقار بود، به نزد آنها آمد. پیامبر(صلی الله علیه و آله)نظری به او انداخت و فرمود: این جبرئیل است که حسن را راهنمایی می‌کند و این میکائیل است که وی را محافظت می‌نماید. این حسن فرزند و نفس پاک و یکی از اضلاع من است. این حسن سبط و نور چشم من است. پدر به فدای این حسن باد!

سپس پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) برخاست و ما هم برخاستیم. آنگاه حضرت دست امام حسن(علیه السلام)را گرفت و به راه افتاد و ما نیز با آن حضرت به راه افتادیم تا آن بزرگوار نشست و ما نیز در اطراف وی نشستیم و می‌دیدیم که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)چشم از امام حسن(علیه السلام)برنمی دارد، سپس فرمود: این حسن، بعد از من راهنمای مسلمانان هدایت شده خواهد بود. این حسن، هدیه پروردگار عالم به من است. این حسن از من خبر می‌دهد. آثار و دین مرا به مردم معرّفی و سنّت مرا زنده می‌کند. در رفتار خود عهده‌دار امور من خواهد شد و خدا به وی نظر رحمت می‌افکند. خدا رحمت کند کسی را که این مقام را برای او بشناسد و به خاطر من به او نیکویی و احترام کند.

هنوز سخن پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)تمام نشده بود که عربی بادیه‌نشین، درحالی‌که عصای خود را به زمین می‌کشید، به‌سوی ما آمد. وقتی چشم پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)به او افتاد، فرمود: این مرد که نزد شما می‌آید، سخن خشنی به شما می‌گوید که پوست بدن شما می  لرزد. وی درباره اموری از شما جویا خواهد شد. او در سخن گفتن خشونت خاصی دارد. هنگامی‌که آن عرب بادیه‌نشین نزد ما وارد شد، بدون اینکه سلام کند، گفت: کدام یک از شما محمد است؟ ما گفتیم: منظور تو چیست؟ در این هنگام رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود: آرام باشید! آنگاه او گفت: یا محمد! من قبلاً کینه تو را در دل داشتم و اکنون که تو را دیدم، کینه تو را بیش‌تر در دل گرفتم.

پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)لبخندی زد؛ ولی ما برای این جسارت او خشمناک شده، خواستیم او را تنبیه کنیم؛ اما پیامبر(صلی الله علیه و آله)به ما فرمود: ساکت باشید! سپس آن عرب بادیه‌نشین گفت: یا محمد! تو گمان داری که پیامبری؟ درصورتی‌که به انبیا دروغ می‌بندی و هیچ دلیل و برهانی نداری؟ رسول اکرم(صلی الله علیه و آله)فرمود: چه منظوری داری؟ گفت: اگر دلیل و برهانی داری، بیاور! پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود: آیا دوست داری یکی از اعضای من به تو خبر دهد که برای تو دلیل محکم‌تری باشد؟ او گفت: مگر عضو انسان هم سخن می‌گوید؟ پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود: آری، سپس حضرت به امام حسن(علیه السلام) فرمود: برخیز (و با او گفتگو کن)! او به امام حسن(علیه السلام)به نظر حقارت نگریست و گفت: پیامبر خودش برنمی‌خیزد، و کودکی را بلند می‌کند تا با من سخن گوید! رسول خدا(صلی الله علیه و آله)به او فرمود: حسن جواب تو را خواهد گفت. امام حسن(علیه السلام)بر آن مرد سبقت گرفت و فرمود: آرام باش! آنگاه این اشعار را سرود.

ما غبیّاً سألتَ وَابن غبِّیِ
بَل فَقِیهاً اِذَن و انت الجهول
فَإِن تک قد جهِلتَ فَإِنَّ عِندِی
شِفَاءَ الجَهلِ مَا تَسأل السؤول
وَ شجراً لا تَقسِّمُهُ الدَوَالِ
تُرَاثاً کَانَ أَورَثَهُ الرَّسُولُ

«تو از شخصی کودن و فرزند کودن نپرسیدی؛ بلکه از شخص دانشمندی جویا شدی، و تو بسیار جاهل و نادانی. اگر تو نادانی، شفای نادانی تو نزد من است، مادامی‌که شخص پرسنده بپرسد.  تو از دریای علمی پرسش می‌کنی که دلوها نمی‌توانند آن را تقسیم کنند. این علم و دانش ارثی است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله)(نزد ما) به یادگار نهاده است.»

سپس حضرت ادامه داد: گرچه تو زبان‌درازی نمودی و از حد خویشتن تجاوز کردی؛ ولی درعین‌حال با خواست خدای علیم، با ایمان کامل بازخواهی گشت.

آن مرد پس از اینکه لبخندی زد، گفت: چه می‌گویی؟ امام حسن(علیه السلام)به او فرمود: آری، تو با قوم خود گرد آمده، به گفتگو پرداختید و گمان کردید محمد(صلی الله علیه و آله)بدون فرزند است و بیش‌تر عرب کینه وی را در دل دارد و کسی نیست که خونخواه محمد باشد. تو گمان کردی که کشنده محمد خواهی بود و پول خون آن حضرت را قبیله‌ات خواهند داد. نفس تو، تو را به این عمل وادار کرد. تو عصای خود را به دست گرفته‌ای که با آن پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) را بکشی؛ ولی این کار برای تو دشوار شد و چشمت این بینایی را نداشت و تو اکنون بدین منظور نزد ما آمده‌ای که مبادا این راز فاش شود؛ اما به طرف خیر آمده‌ای.

من اکنون تو را از سفری که آمده‌ای، آگاه می‌کنم. تو در هوای روشنی از خانه خارج شدی که ناگاه باد بسیار شدیدی وزید و تاریکی آسمان را فرا گرفت و ابرها تحت فشار قرار گرفتند. آنگاه تو نظیر یک اسب شدی که اگر جلو برود، گردنش زده می‌شود و اگر برگردد، پی خواهد شد. صدای پای هیچ‌کس و هیچ زنگی را نمی‌شنیدی. ابرها بر تو احاطه نموده و ستارگان از نظرت غایب شده بودند. راه را به‌وسیله ستاره‌ای که طلوع کرده و با دانشی که راهنما باشد، پیدا نمی‌کردی. هرگاه مقداری راه طی می‌کردی، می‌دیدی در یک بیابان بی‌پایان هستی. هرچه بر خود اجحاف می‌نمودی و بر فراز تپه و بلندی می‌رفتی، می‌دیدی راه خود را دور کرده‌ای. بادهای شدید می‌خواستند تو را از پای درآورند. یک باد صرصر و برق جهنده‌ای را در راه دیدی و تپه‌های آن بیابان تو را به وحشت انداخته و سنگریزه‌ها تو را خسته کرده بودند. وقتی به خود آمدی که دیدی نزد ما آمده‌ای و چشمت به جمال ما روشن و قلبت باز و آه و ناله‌ات برطرف شد.

اعرابی گفت: ای پسر! این مطلب را از کجا می‌گویی؟ تو زنگ قلب مرا زدودی. گویا تو با من بوده‌ای. هیچ موضوعی از من نزد تو مخفی نیست. گویا علم غیب داری؟ سپس عرض کرد: اسلام چیست؟ امام حسن(علیه السلام) فرمود: «اللَّهُ أَکْبَرُ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِیکَ لَهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُه.» آن اعرابی اسلام آورد و بسیار نیک شد. آنگاه رسول خدا(صلی الله علیه و آله)قسمتی از قرآن را به وی آموخت. او گفت: یا رسول الله! اجازه می‌دهی من نزد قبیله  ام بازگردم و ایشان را از حادثه آگاه کنم؟ پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)به او اجازه داد. او رفت و با گروهی از قبیله خویش گفتگو کرد و بیبش‌تر آنها اسلام آوردند. پس از این حادثه، هرگاه نظر مردم به امام حسن(علیه السلام) می‌افتاد، می‌گفتند: به حسن مقامی داده شده که به هیچ‌کس از مردم داده نشده است.[7]

حسن ختام

دوشم ز آستان عنایت ندا رسید
کای دل به هوش باش که ماه خدا رسید
دست از هوس بشوی که ماه عبادت است
صدق و صفا به یار که وقت دعا رسید
ای آسمان به روشنی ماه خود مناز
کز آسمان حسن مهی دلربا رسید
آمد ز عرش مژده که با عزّت و جلال
فرخنده موکب حسن مجتبی رسید
آیینه جمال و کمال محمدی(صلی الله علیه و آله)
پرورده بتول و شه لا فتی رسید

در صبر و استقامت و جود و فروتنی

سرمشق بهر سلسله اولیا رسید
آوازه فصاحت او از عرب گذشت
تا بوسه بر لبش ز لب مصطفی(صلی الله علیه و آله) رسید
اول حسن گرفت به کف پرچم قیام
زان پس به‌دست پادشه کربلا رسید
اول حسن نهاد قدم در ره جهاد
زان پس حسین خامس آل عبا رسید
بنیانگذار نهضت پاک حسین اوست
کز حلم او قیام بدین انتها رسید
لبریز شد ز خون جگر جام صبر او
از جعده پلید چو جام بلا رسی[8]

 

 

____________________________________________________
پی نوشت ها:

[1]. الطبقات الکبری، ج 5، ص 13.

[2]. همان.

[3]. همان، ج 5، ص 13.

[4]. همان؛ البته با سندهای مختلف از احمد بن حنبل، جلال الدین سیوطی و... نیز نقل شده است.

[5]. الطبقات الکبری، ج 5، ص 90؛ المستدرک، حاکم نیشابوری، ج 3، ص 17؛ بحار الانوار، ج 43، ص 298.

[6]. علل الشرایع، علی بن بابویه معروف به شیخ صدوق، انتشارات داوری، قم، چاپ اول، 1385ش، ج 1، ص 211، ح 2؛ مناقب آل ابی‏ طالب(، ابن شهرآشوب مازندرانی، نشر علامه، قم، چاپ اول، 1379ش، ج 3، ص 394.

[7]. بحار الانوار، ج 43، ص 334؛ العدد القویة، رضی الدین علی بن یوسف حلی، کتابخانه آیت الله مرعشی، قم، چاپ اول، 1408ق، صص 46 –42.

[8]. شکوفه های ولایت، سید جلیل شبیری، انتشارات اعلمی، تهران، چاپ سوم، 1366ش، شعر از دکتر قاسم رسا، ص 118.

منبع : ماهنامه اطلاع رسانی، پژوهشی، آموزشی مبلغان، شماره 208.





تاریخ ارسال مطلب : جمعه ٥ آبان ١٣٩٦ / شماره خبر : ٣٩٤٨١٣ / تعداد بازدید : 496/ محبوب کن - فیس نما / داغ کن - کلوب دات کام

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 

خروج