چهارشنبه ٢٨ آذر ١٣٩٧
« الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِ‌سَالَاتِ اللَّـهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّـهَ ۗ وَكَفَىٰ بِاللَّـهِ حَسِيبًا؛ (پیامبران) پیشین کسانی بودند که تبلیغ رسالتهای الهی می‌کردند و (تنها) از او می ترسیدند، و از هیچ کس جز خدا بیم نداشتند؛ و همین بس که خداوند حسابگر (و پاداش‌دهنده اعمال آنها) است!»
صفحه اصلی صفحه اصلی اخبار و رویدادها اخبار و رویدادها تحقیقات و مقالات تحقیقات و مقالات توشه تبلیغتوشه تبلیغ روضه ها و مدایح روضه ها و مدایح ویژه نامه ها ویژه نامه ها
دانلود نرم افزار دانلود نرم افزار سبک زندگی سبک زندگی تاریخ معصومینتاریخ معصومین روش تبليغ روش تبليغ نقشه سایت نقشه سایت ارتباط با ما ارتباط با ما
صفحه اصلی > تحقیقات،مقالات > تاریخ > تاریخ معصومین 
ماهنامه مبلغان


آیات مرتبط با رخدادها (62)

سرانجام یهود بنی‌نضیر

یهود بنی‌نضیر به همراه یهود «بنی‌قینقاع» و «بنی‌قریظه» برای پیدا کردن هجرتگاه پیامبر خاتم(صلی الله علیه و آله)به «یثرب» آمده و منتظر قدوم آن حضرت بودند تا ایمان بیاورند و از یاران حضرت باشند؛ چون جریان آمدن قبایل یهود به یثرب و سکونتشان در آنجا و همچنین آمدن دو قبیله «اوس» و «خزرج» به وسیله «تُبّع» (پادشاه یمن) به «یثرب» در مقاله «سرانجام یهود بنی‌قینقاع» توضیح داده شده است، از تکرار آن خودداری می‌کنیم.

آیات مرتبط با رخدادها (62) سرانجام یهود بنی‌نضیر

محمد اسماعیل نوری زنجانی

اشاره

ماه ربیع الأول یادآور رخدادهای تاریخ صدر اسلام است که در قرآن به برخی از آنها اشاره شده و یکی از آنها «غزوه بنی‌نضیر» می‌باشد که طبق قول مشهور، در بیست و دوم ربیع سال چهارم هجری واقع شده[1] و بنا به قول دیگر، در نهم یا دوازدهم ربیع سال سوم هجری (شش ماه پس از جنگ بدر) اتفاق افتاده؛[2] اما علامه سید جعفر مرتضی عاملی(حفظه الله)با ذکر هفت دلیل، قول دوم را تقویت کرده است.[3]

در این مقاله به بررسی این مسئله می‌پردازیم.

پیدایش بنی‌نضیر

در مورد علت پیدایش این قبیله گفته‌اند: «نضیر، نام کوهی است که آنان در کنار آن سکونت داشتند و بدین سبب به بنی‌نضیر معروف شدند.»[4]

یهود بنی‌نضیر به همراه یهود «بنی‌قینقاع» و «بنی‌قریظه» برای پیدا کردن هجرتگاه پیامبر خاتم(صلی الله علیه و آله)به «یثرب» آمده و منتظر قدوم آن حضرت بودند تا ایمان بیاورند و از یاران حضرت باشند؛ چون جریان آمدن قبایل یهود به یثرب و سکونتشان در آنجا و همچنین آمدن دو قبیله «اوس» و «خزرج» به وسیله «تُبّع» (پادشاه یمن) به «یثرب» در مقاله «سرانجام یهود بنی‌قینقاع» توضیح داده شده است، از تکرار آن خودداری می‌کنیم.[5]

پیمان قبایل یهود با پیامبر(صلی الله علیه و آله)

پس از هجرت پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)به «مدینه» و استقبال با شکوه مردم از ایشان، نمایندگان هر سه قبیله یاد شده، خدمت حضرت آمدند و پس از گفتگوهایی، با ایشان پیمان بستند که: کسی را علیه پیامبر(صلی الله علیه و آله)و یارانش، نه با زبان، نه با دست، نه با اسلحه و نه با مرکب، به صورت آشکار یا پنهان یاری نکنند و اگر خلاف این پیمان عمل کنند، رسول خدا(صلی الله علیه و آله)در ریختن خون آنها، اسیر کردن زنان و فرزندان و گرفتن اموالشان آزاد است.[6]

اما هر سه قبیله در مقام عمل به آن پیمان تخلّف کردند و مجازات شدند که تخلّف و نقض عهد دو قبیله «بنی‌قینقاع» و «بنی‌قریظه» را در گذشته بیان کردیم،[7] پس تنها تخلّف قبیله «بنی‌نضیر» در این مقاله بیان خواهد شد.

پیمان شکنی بنی‌نضیر

قبیله بنی‌نضیر از همان ابتدا تصمیم بر پیمان‌شکنی داشتند. شاهد این مطلب، سخنان رئیس این قبیله «حُیَیّ بن اَخطَب» است که پس امضای پیمان‌نامه، به منزل آمد و وقتی برادرانش (جُدَیّ و ابویاسر) درباره پیامبر(صلی الله علیه و آله)از او سؤال کردند که چگونه است؟ گفت: این همان پیامبر موعود است که در تورات یافته‌ایم و علمای ما به ما بشارت داده‌اند؛ ولی با این حال، من همیشه دشمن او خواهم بود؛ زیرا نبوّت از اولاد اسحاق خارج شده و به اولاد اسماعیل رسیده است، و ما هرگز تابع اولاد اسماعیل نخواهیم شد![8]

این قبیله در موارد متعددی نقض عهد نموده، بر خلاف پیمان‌نامه عمل کردند؛ از جمله:

الف) هم‌پیمان شدن با مشرکان بر ضد اسلام:

کعب بن اشرف (یکی از بزرگان قبیله بنی‌نضیر) با چهل نفر از یهود به مکه رفت و با مشرکان قریش عهد و پیمان بست که همگی علیه حضرت محمد(صلی الله علیه و آله)متّحد گشته، با او پیکار کنند، سپس ابوسفیان با چهل نفر از مشرکان و کعب نیز با چهل نفر از یهود وارد مسجد الحرام شدند و در کنار خانه کعبه پیمانها را محکم ساختند. این خبر از طریق وحی به پیامبر(صلی الله علیه و آله)رسید.[9]

ب) توطئه برای قتل پیامبر(صلی الله علیه و آله):

این توطئه به دو صورت نقل شده است:

1. قائلان به قول اول در تاریخ وقوع این غزوه که قائل به وقوع آن در سال چهارم هجرت، پس از جنگ احد و بعد از دو حادثه «رجیع»[10] و «بئر معونه»[11] هستند، می‌گویند: «عمرو بن امیه ضمری» یکی از نجات یافتگان حادثه «بئر معونه»، هنگام برگشتن به مدینه دو نفر از قبیله بنی عامر را که با پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) پیمان داشتند (و او از آن بی‌اطلاع بود) کُشت. پیامبر(صلی الله علیه و آله)پس از اطلاع از این جریان، ضمن اظهار تأسف فرمود: باید دیه آنها را بپردازیم.

از آنجا که قبیله بنی‌نضیر هم با مسلمانان پیمان داشتند و هم با قبیله بنی‌عامر، و قبایل هم‌پیمان در این گونه موارد یکدیگر را کمک می‌کردند، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)در ظاهر برای کمک گرفتن از بنی‌نضیر در پرداخت دیه آن دو نفر عامری (و در واقع برای آزمودن یهود بنی‌نضیر که بر سر پیمان هستند یا نه) با چند نفر از اصحاب به قلعه آنان رفت و موضوع را با آنان در میان گذاشت. آنها در ظاهر اعلام آمادگی کردند؛ اما در نهان، جهت قتل حضرت نقشه کشیدند و یک نفر به نام «عمرو بن جحّاش» را پشت بام فرستادند تا سنگ بزرگی را از بالای جایی که حضرت در کنار آن نشسته بود، بیفکند و او را به قتل برساند. علاوه بر اینکه حضرت از رمز و اشاره‌های آنان مشکوک شد، فرشته وحی نیز ایشان را از این توطئه آگاه ساخت، و حضرت فوری آن محل را ترک کرده، به مدینه بازگشت و همراهان او نیز قدری منتظر شدند و چون دیدند حضرت برنگشت، آنان نیز به مدینه برگشتند. اینجا بود که پیمان‌شکنی یهود بنی‌نضیر بر رسول خدا(صلی الله علیه و آله)مسلّم شد و دستور آماده باش صادر کرد.[12]

2. قائلان به قول دوم در تاریخ وقوع این غزوه می‌گویند: این غزوه، شش ماه بعد از جنگ بدر و پیش از جنگ احد و حادثه رجیع و بئر معونه واقع شده است؛ به گونه‌ای که یهود بنی‌نضیر، به پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)پیام دادند: شما با سی نفر از یاران خود بیایید، و از ما نیز سی نفر از دانشمندان بیایند تا در یک فضای باز گفتگو کنیم. اگر علمای ما شما را تأیید کردند و ایمان آوردند، ما همگی به تو ایمان می‌آوریم! فردای آن روز به همدیگر گفتند: با وجود سی نفر از یاران وفادار که همه دوست دارند پیش از او بمیرند، نمی‌توانیم او را بکُشیم! دوباره پیام دادند: در جلسه شصت نفره نمی‌توانیم به توافق برسیم، پس از شما سه نفر و از ما نیز سه نفر بیایند. اگر به تو ایمان آوردند، ما نیز ایمان می‌آوریم و از تو پیروی خواهیم کرد.

حضرت با سه نفر و از آن طرف سه نفر یهودی با خنجرهایی که زیر لباس خود پنهان کرده بودند، حرکت کردند. در این میان زنی از قبیله بنی‌نضیر توسط برادرش که مسلمان شده بود، پیامبر(صلی الله علیه و آله)را از این توطئه مطلع ساخت. بنابراین، حضرت از بین راه برگشت.[13]

به هر صورت، از مطالب فوق معلوم می‌شود با وجود اینکه پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)و مسلمانان به پیمانی که در اوایل ورود حضرت به مدینه با یهود بسته بودند، وفادار بودند؛ ولی یهودیان بارها آن را نقض کرده، در نهایت نقشه ترور پیامبر(صلی الله علیه و آله) را کشیدند![14]

اکنون وظیفه پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)در مقابل این گروه خیانتکار چه بود؟ گروهی که از مزایای حکومت اسلامی برخوردار بودند؛ سربازان اسلام، از اموال و نوامیس آنها حفاظت می‌کردند و آنان در پناه حکومت اسلامی زندگی کاملاً امنی داشتند، گروهی که نشانه‌های بارز نبوت و رسالت را در سراسر زندگی پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) می‌دیدند و دلایل حقانیت او را در کتابهای خود می‌خواندند؛ ولی به جای ایمان به نبوت او و میهمان نوازی، نقشه قتل او را کشیدند و ناجوانمردانه کمر بر ترور او بستند! مقتضای عدالت در این زمینه چیست؟ حضرت برای ریشه کن کردن این گونه حوادث و جلوگیری از تکرار آن، چه باید می‌کرد؟![15]

به یقین راه منطقی همان بود که پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله) به دستور خدای حکیم انجام داد که در کتابهای تاریخی (شیعه و سنّی) بیان شده و در قرآن کریم، سوره «حشر» که ابن عباس آن را «سوره بنی‌نضیر» می‌نامیده،[16] به طور خلاصه اشاره شده است.

آغاز غزوه بنی‌نضیر

پس از آن پیمان شکنی‌ها و توطئه بود که رسول خدا(صلی الله علیه و آله)به سربازان اسلام دستور آماده باش داد، و به «محمد بن مسلمه» یکی از مسلمانان قبیله اوس، دستور داد پیام حضرت را به سران بنی‌نضیر برساند که: شما پیمان شکنی کرده و از در مکر و حیله وارد شده‌اید، پس دیگر حق سکونت در مدینه را نداشته، برای خروج از مدینه ده روز مهلت دارید، و اگر در این ده روز این مرز و بوم را ترک نکنید، کشته می‌شوید و خونتان هدر خواهد بود.

وقتی محمد بن مسلمه این پیام را به آنان ابلاغ کرد، گفتند: ای محمد! تو از قبیله اوس و از دوستان ما هستی. ما انتظار نداشتیم که مردی از اوس چنین پیامی را برای ما بیاورد! وی با کمال شهامت - که در خورِ هر مسلمان با غیرت است - گفت:«تغیرت القلوب و محا الاسلام العهود؛[17] [آن زمان گذشت] دلها دگرگون شده و اسلام عهدهای سابق را محو کرده است.»

این پیام در میان یهود افسردگی و ترس عجیبی پدید آورد و هر کدام تقصیر را به گردن دیگری می‌انداخت. یکی از سران قبیله به نام «کنایةبن صویراء» پیش از رسیدن پیام حضرت، اهل قبیله را نصیحت می‌کرد که: این، همان پیامبری است که اوصافش را در تورات خوانده‌ایم. پیشنهاد می‌کنم که یکی از دو کار را انجام دهید و سومی خیری ندارد. گفتند: پیشنهاد تو چیست؟ گفت: پیشنهاد اول من این است که ایمان بیاورید تا جان و مالتان در امان باشد و از اصحاب او باشید. گفتند: ما از تورات جدا نخواهیم شد. گفت: پس پیشنهاد دوم مرا قبول کنید؛ هرگاه او به شما پیام داد که از مدینه خارج شوید، مخالفت نکنید و خارج شوید! گفتند: این را قبول خواهیم کرد.

از این‌رو، پس از دریافت پیام حضرت از «محمد بن مسلمه»، آماده کوچ شده و مقدمات حرکت را فراهم کردند؛ ولی در این حال دو نفر به نامهای «سوید» و «داعس» از طرف رئیس منافقان (عبدالله بن ابیّ) آمدند و پیام او را به بنی‌نضیر ابلاغ کردند که: از خانه‌هایتان بیرون نروید و در قلعه‌هایتان مقاومت کنید. من با دو هزار نفر از قوم خود و سایر عربها به کمک شما می‌آیم، و هم‌پیمانان شما «بنی‌قریظه» و «غطفان» نیز به شما کمک خواهند کرد. اگر با شما جنگیدند، یاری‌تان می‌کنیم و اگر شما را بیرون کردند، ما هم همراه شما بیرون می‌رویم.[18]

در قرآن کریم سخن منافقان را چنین نقل کرده است: ]أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذینَ نافَقُوا یقُولُونَ لِإِخْوانِهِمُ الَّذینَ کفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکتابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَکمْ وَ لا نُطیعُ فیکمْ أَحَداً أَبَداً وَ إِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّکمْ وَ اللَّهُ یشْهَدُ إِنَّهُمْ لَکاذِبُون* لَئِنْ أُخْرِجُوا لا یخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَ لَئِنْ قُوتِلُوا لا ینْصُرُونَهُمْ وَ لَئِنْ نَصَرُوهُمْ لَیوَلُّنَّ الْأَدْبارَ ثُمَّ لا ینْصَرُون[[19]؛ «آیا منافقان را ندیدی که پیوسته به برادران کفارشان از اهل کتاب می‌گفتند: هرگاه شما را (از وطن) بیرون کنند، ما هم با شما بیرون خواهیم رفت و هرگز سخن هیچ کس را درباره شما اطاعت نخواهیم کرد؛ و اگر با شما پیکار شود، یاریتان خواهیم نمود؟ و خداوند شهادت می‌دهد که آنها دروغگویانند. اگر آنها را بیرون کنند، با آنان بیرون نمی‌روند، و اگر با آنها پیکار شود، یاریشان نخواهند کرد، و اگر یاریشان کنند، پشت به میدان کرده، فرار می‌کنند؛ سپس کسی آنان را یاری نمی‌کند.»

لحن قاطع و کوبنده این آیات لرزه بر اندام هر منافق و مخالفی می‌افکند؛ گرچه آیه در مورد خاصی نازل شده است؛ ولی به طور مسلّم این یک اصل کلی در مورد رابطه منافقان با سایر دشمنان اسلام و همکاری نزدیک آنان با یکدیگر و وعده و وعیدهایی که به هم می‌دهند، و بی‌پایه بودن تمام قول و قرارهای آنان است.

این امر، نه تنها در گذشته تاریخ اسلام رخ داده، امروزه نیز نمونه‌های زنده آن را در همکاری منافقان در کشورهای اسلامی، با دشمنان اسلام به چشم خود می‌بینیم، و در فردا و فرداها نیز صادق است.[20]

اختلاف میان قبیله بنی‌نضیر

شیطنت منافقان باعث شد که یهود بنی‌نضیر بر مخالفت با پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)تشویق شوند. «حُییّ بن اخطب» (رئیس قبیله) گفت: قلعه‌هایمان را اصلاح و سنگ زیادی در آنها ذخیره می‌کنیم. غذای یکسال را ذخیره کرده‌ایم و آب هم که داخل قلعه جریان دارد. اگر محمد ما را یکسال هم محاصره کند، مقاومت خواهیم کرد. مگر او می‌تواند ما را یکسال محاصره کند؟!

در اینجا یکی از بزرگان قبیله به نام «سلاّم بن مشکم» او را نصیحت کرد و گفت: ای حییّ! این کار را نکن. تو و ما می‌دانیم که او پیامبر خداست. حالا که به بهانه خروج نبوّت از «بنی‌هارون» حسد می‌کنیم و ایمان نمی‌آوریم، لااقلّ بیا قبول کن از مهلتی که به ما داده، استفاده کنیم و از مدینه خارج شویم و اموال خود را ببریم و باغهایمان هم می‌ماند. موقع رسیدن میوه هر کس می‌آید میوه‌های خود را می‌فروشد یا برداشت می‌کند؛ اما اگر محمد(صلی الله علیه و آله)حتی یک روز ما را محاصره کند، دیگر اجازه نمی‌دهد اموالمان را ببریم. در آن صورت ذلیل خواهیم شد. در جریان توطئه نیز به حرف من گوش ندادی و نقشه قتل او را کشیدی؛ کار به اینجا رسید. نصیحت مرا بپذیر!

حییّ گفت: اگر او چند روز ما را محاصره کند و مقاومت ما را ببیند، منصرف خواهد شد و می‌دانی که «ابن‌ابیّ» نیز به ما وعده یاری داده است. سلاّم گفت: وعده ابن ابیّ قابل اعتماد نیست. او می‌خواهد تو را وارد مهلکه کرده و خودش در خانه بنشیند، همان طور که در مورد «بنی‌قینقاع» وعده داد و عمل نکرد. او نه در دین یهود است، نه در دین محمد و نه در دین قوم خودش. تو چطور وعده او را قبول می‌کنی؟!

حییّ گفت: ما جز دشمنی محمد و پیکار با او، چیزی را نمی‌شناسیم.

سلاّم گفت: به خدا سوگند! سرانجام ما را از این سرزمین بیرون خواهند کرد، و اموال و شرف ما بر باد رفته، کودکان ما اسیر و جنگجویان ما کشته می‌شوند.

یکی دیگر از افراد قبیله (ابن‌ابی‌الحقیق) گفت: ای حییّ! تو مرد شومی هستی. عاقبت بنی‌نضیر را به هلاکت می‌اندازی![21]

اعلان جنگ با پیامبر(صلی الله علیه و آله)

در نهایت، حیّی به هیچ کدام از نصیحتها اعتنا نکرد و با غرور تمام، برادرش جدیّ را با این پیام نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرستاد: ما از خانه و اموالمان بیرون نمی‌رویم. هر کاری می‌خواهی، بکن. و به «جُدیّ» گفت: پس از ابلاغ این پیام، نزد ابن ابیّ برو، بگو عجله کند و به یاری ما بیاید.

هنگامی که جُدیّ وارد شد رسول خدا میان اصحاب خود نشسته بود، پس از شنیدن پیام، تکبیر گفت و مسلمانان نیز تکبیر گفتند و فرمود: «حاربت الیهود؛ با یهود جنگیدم!»

جُدیّ از آنجا خارج شد، نزد «ابن‌ابیّ» رفت و در همان حال شنید که منادی پیامبر(صلی الله علیه و آله)مردم را برای حرکت به سوی بنی‌نضیر دعوت می‌کند و دید که «ابن‌ابیّ» با گروهی از همفکران خود نشسته، پسرش لباس رزم پوشیده و شمشیر به دست وارد شد. جُدیّ از آنجا با عجله پیش حُییّ برگشت. او پرسید: چه خبر؟ گفت: پیام تو را به محمد رساندم. او تکبیر گفت و فرمود: «حاربت الیهود». بعد رفتم به «ابن ابیّ» خبر دادم. پرسید: او چه گفت؟ جدیّ گفت: در او خیری نمی‌بینم! فقط گفت: به هم‌پیمانانم اطلاع می‌دهم که به کمک شما بیایند.[22]

حرکت لشکر اسلام به سوی بنی‌نضیر

پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)«عبدالله بن مکتوم» را در مدینه جانشین خود گذاشت و پرچم را به دست حضرت علی(علیه السلام)داد تا به سوی قلعه‌های بنی‌نضیر حرکت کردند و نماز عصر را در آن محوطه خواندند.[23]

هنگامی که بنی‌نضیر دیدند محاصره شده و از منافقان و بنی‌قریظه کسی به یاری‌شان نیامد، به قلعه‌های خود پناه بردند و به طرف سپاه اسلام سنگ و تیر انداختند. سلام بن مشکم و کنانة بن صویراء حییّ بن اخطب را ملامت می‌کردند.

فاتح غزوه بنی‌نضیر

یکی از تیراندازان به نام «عزوک» تیری به خیمه پیامبر(صلی الله علیه و آله) زد. حضرت دستور داد محل خیمه را تغییر دادند تا در تیررس دشمن نباشد. در یکی از شبهایی که سپاه اسلام بنی‌نضیر را محاصره کرده بودند، یکی از اصحاب به رسول خدا(صلی الله علیه و آله)عرض کرد: علی(علیه السلام)را نمی‌بینیم! نمی‌دانیم کجاست؟ حضرت فرمود:«أَرَاهُ فِی بَعْضِ مَا یصْلِحُ شَأْنَکمْ؛ او را مشغول اصلاح برخی از امور شما می‌بینم.» پس از اندکی دیدند: حضرت علی(علیه السلام)سر بریده «عزوک» را آورد. حضرت فرمود: نه نفر دیگر با او آمده بودند. پس حضرت علی(علیه السلام)با چند نفر آنها را تعقیب کردند و پیش از آنکه آنان به قلعه برسند، حضرت آنها را پیدا کرد و کشت و سرهایشان را آورد و به دستور پیامبر (صلی الله علیه و آله)در چاه انداختند.

این جریان بر بنی‌نضیر ضربه بزرگی زد و ترس عجیبی در دلهایشان ایجاد کرد که مقدمه پیروزی و فتح قلعه‌های بنی‌نضیر شد.[24]

دستور قطع نخلهای بنی‌نضیر

پس از گذشت چند روز، پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)دستور داد برخی از نخلهای خرما را که در اطراف قلعه یهود بنی‌نضیر بود، قطع کنند (تا محل کافی برای نبرد باشد، یا برای اینکه یهود علاقه زیادی به نخلهای خود داشتند، ناراحت شوند و از قلعه‌ها بیرون آیند تا پیکار در خارج قلعه و رو در رو انجام گیرد). این کار فریاد یهود را بلند کرد، آنها گفتند: ای محمد! تو پیوسته از اینگونه کارها نهی می‌کردی، پس این چه برنامه‌ای است؟ این آیه نازل شد:[25] ]ما قَطَعْتُمْ مِنْ لینَةٍ أَوْ تَرَکتُمُوها قائِمَةً عَلی أُصُولِها فَبِإِذْنِ اللَّهِ وَ لِیخْزِی الْفاسِقینَ[[26]؛ «هر درخت با ارزش نخل را قطع کردید یا آن را به حال خود واگذاشتید، همه به فرمان خدا بود و برای این بود که فاسقان را خوار و رسوا کند.»

اگرچه قانون کلی اسلام این است که به هنگام حمله به دشمن نباید درختان را قطع کرد، حیوانات را کشت، و زراعتها را آتش زد؛ ولی غالباً در هر قانون کلی، استثنائات جزیی و ضروری، مانند جواز «اکل میته» وجود دارد، پس دستور قطع نخلهای بنی‌نضیر در آن حالت اضطرار نیز یک استثنا از قانون کلی ممنوعیت قطع درختان است.[27]

مسلمان شدن دو نفر

محاصره قلعه‌های بنی‌نضیر سیزده یا پانزده شبانه‌روز یا بیش‌تر به طول انجامید[28] تا اینکه «حیّی بن اخطب» به پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)پیام داد: دستور تو را می‌پذیریم و از شهر (مدینه) خارج می‌شویم! حضرت فرمود: اکنون دیگر نمی‌پذیریم که اموال را ببرید. هر نفر می‌تواند فقط به اندازه بار یک شتر از اموال خود، غیر از اسلحه با خود ببرد (بقیه اموال باید بماند).

سلاّم بن مشکم به حیّی گفت: وای بر تو! این دستور را بپذیر تا بدتر از این نشده. حیّی گفت: دیگر بدتر از این نمی‌شود. سلاّم گفت: چرا، بدتر از این، کشته شدن مردان و اسیری فرزندان است. قبول کن! ولی حیّی قبول نکرد، تا اینکه یک یا دو روز دیگر محاصره ادامه یافت. در این میان، دو نفر به نامهای «یامین بن عمیر» و «ابوسعد بن وهب» به همدیگر گفتند: به خدا سوگند! ما که می‌دانیم او پیامبر است، دیگر منتظر چه هستیم؟ پس شبانه از قلعه خارج شده، خدمت پیامبر(صلی الله علیه و آله)آمدند و مسلمان شدند و بدین وسیله جان و اموال خود را حفظ کردند. «یامین» به مردی از تیره «قیس» پول داد که «عمر بن جحّاش» را کشت. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)از شنیدن این خبر خوشحال شد.

در نهایت، یهود بنی‌نضیر تسلیم شدند که هر نفر فقط به اندازه بار یک شتر از اموال خود بردارند و بدون اسلحه از مدینه خارج شوند. رسول خدا(صلی الله علیه و آله)«محمد بن مسلمه» را مأمور اخراج آنها از مدینه کرد. آنان گفتند: ما به بعضی از مردم مدینه بدهکاریم که موعد آن نرسیده است؟ حضرت فرمود: قرض خود را پیش از موعد بپردازید. آنها در آن چند روز هرچه می‌توانستند، خانه‌هایشان را خراب کردند و اموال خود را هرقدر در توان شتر بود، بار شترها کرده، همراه با ششصد شتر حرکت کردند، در حالی که دف و دایره می‌زدند و سرود می‌خواندند و بدین وسیله می‌خواستند شکست مفتضحانه خود را جبران کنند و اظهار نمایند که ما از ترک این دیار ناراحت نیستیم! گروهی به اذرعات شام و عده‌ای دیگر، از جمله رئیسشان «حیّی بن اخطب» به خیبر رفتند.[29]

قرآن و شکست بنی‌نضیر

قرآن کریم، شکست بنی‌نضیر و تبعید آنها را چنین بیان فرموده است: ]هُوَ الَّذی أَخْرَجَ الَّذینَ کفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکتابِ مِنْ دِیارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ ما ظَنَنْتُمْ أَنْ یخْرُجُوا وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ فَأَتاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَیثُ لَمْ یحْتَسِبُوا وَ قَذَفَ فی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ یخْرِبُونَ بُیوتَهُمْ بِأَیدیهِمْ وَ أَیدِی الْمُؤْمِنینَ فَاعْتَبِرُوا یا أُولِی الْأَبْصارِ[[30]؛ «او کسی است که کافران و اهل کتاب را در نخستین برخورد (با مسلمانان) از خانه‌هایشان بیرون راند. گمان نمی‌کردید آنان خارج شوند، و خودشان نیز گمان می‌کردند که دژهای محکمشان آنها را از عذاب الهی مانع می‌شود؛ اما خدا از آنجا که گمان نمی‌کردند، به سراغشان آمد و در دلهایشان ترس و وحشت افکند، به گونه‌ای که خانه‌های خود را با دست خویش و با دست مؤمنان ویران کردند، پس عبرت بگیرید ای صاحبان چشم و بصیرت!»

منظور از «حشر» در این آیه اجتماع و حرکت مسلمانان از مدینه به سوی قلعه‌های یهود، و یا اجتماع یهود برای مبارزه با مسلمانان است، و از آنجا که این نخستین اجتماع در نوع خود بود، در قرآن به عنوان «اوّل الحشر» نامیده شده، و این خود اشاره لطیفی به برخوردهای آینده با یهود «بنی‌قریظه» و «خیبر» و مانند آنها است. جمعی از مفسران احتمالات دیگری در معنی «اوّل الحشر» داده‌اند که هیچ تناسبی با محتوای آیه ندارد.[31]

در پایان آیه، خداوند این جریان را مایه عبرت معرفی کرده است و می‌فرماید: ]فَاعْتَبِرُوا یا أُولِی الْأَبْصار[به راستی داستان این قوم عبرت انگیز بود؛ قومی که از جای دیگر آمده و به این قصد در مدینه سکنی گزیده بودند که پیامبر موعود کتاب خویش را درک کنند و در صف اول یاران او قرار گیرند؛ ولی تعصب بیجا و عدم تسلیم در برابر حق باعث شد که در صف اول دشمنانش قرار گرفته، با ذلت و خواری از مدینه تبعید شوند.

امیرمؤمنان علی(علیه السلام)در ضمن خطبه‌ای می‌فرماید: «وَ السَّعِیدُ مَنْ وُعِظَ بِغَیرِهِ وَ الشَّقِی مَنِ انْخَدَعَ لِهَوَاهُ وَ غُرُورِه؛[32] سعادتمند کسی است که از وضع دیگران عبرت و پند بگیرد، و شقاوتمند کسی است که فریب هوا و هوسهایش را بخورد.» مع الأسف، کسانی هستند که از وضع دیگران عبرت نمی‌گیرند و باید همه حوادث دردناک را خودشان بیازمایند و طعم تلخ شکستها را شخصاً بچشند!

در آیه بعد می‌فرماید: ]وَ لَوْ لا أَنْ کتَبَ اللَّهُ عَلَیهِمُ الْجَلاءَ لَعَذَّبَهُمْ فِی الدُّنْیا وَ لَهُمْ فِی الآخِرَةِ عَذابُ النَّارِ[[33]؛ «و اگر نه این بود که خداوند ترک وطن را بر آنان مقرّر داشته بود، آنها را در همین دنیا مجازات می‌کرد و برای آنان در آخرت نیز عذاب آتش است.»

آری، خدا می‌خواست این گروه مغرور، فریبکار و پیمان شکن را در اثر پیمان شکنی و توطئه علیه پیامبر(صلی الله علیه و آله)گرفتار چنین سرنوشت دردناکی کند تا درس عبرتی برای جهانیان باشند.

در آیه بعد برای راهنمای مردم جهت عبرت گرفتن از این داستان، علّت گرفتاری آنان را این گونه بیان می‌فرماید: ]ذلِک بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ مَنْ یشَاقِّ اللَّهَ فَإِنَّ اللَّهَ شَدیدُ الْعِقابِ[[34]؛ «این به خاطر آن است که آنها با خدا و رسولش دشمنی کردند و هر کس با خدا دشمنی کند (باید بداند که) خدا مجازات شدیدی دارد.»

عین همین آیه با تفاوتی جزیی در سوره انفال، آیه 13، بعد از داستان جنگ «بدر» و در هم شکسته شدن مشرکان آمده است که از آمدن این دو آیه در آن دو قضیه (شکست مشرکان مکه و شکست یهود بنی‌نضیر) استفاده می‌شود که دشمنی با خدا و پیامبر(صلی الله علیه و آله) موجب مجازات دنیایی و آخرتی می‌باشد.

غنایم بنی‌نضیر

پس از رفتن قبیله بنی‌نضیر، باغها، زمینهای کشاورزی، خانه‌ها و قسمتی از اموال آنها باقی ماند. بعضی از مسلمانان به پیامبر(صلی الله علیه و آله)عرض کردند: همان گونه که در مورد غنایم جنگ بدر عمل کردی، در اینجا نیز خمس غنایم را بردار و بقیه را بین مسلمانان تقسیم کن. حضرت فرمود: خدا اختیار این غنایم را با من قرار داده است. و آیه زیر را تلاوت فرمود:]وَ ما أَفاءَ اللَّهُ عَلی رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَما أَوْجَفْتُمْ عَلَیهِ مِنْ خَیلٍ وَ لا رِکابٍ وَ لکنَّ اللَّهَ یسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلی مَنْ یشاءُ وَ اللَّهُ عَلی کلِّ شَی‌ءٍ قَدیرٌ[[35]؛ «و آنچه را خدا از آنان [یهود] به رسولش بازگرداند (و بخشید) چیزی است که شما برای به دست آوردن آن (زحمتی نکشیدید). نه اسبی تاختید و نه شتری؛ ولی خداوند رسولان خود را بر هر کس بخواهد، مسلّط می‌سازد و خدا بر هر چیز تواناست.»

از این‌رو، پیامبر(صلی الله علیه و آله)پس از جلب رضایت انصار، غنایم بنی‌نضیر را که خدا در اختیار او قرار داده بود، میان مهاجران تقسیم کرد و از انصار فقط به دو یا سه نفر که محتاج بودند، سهمی داد.[36]

درسها و پیامها

قرآن کریم، ضمن بیان جریان شکست بنی‌نضیر، به ما دستور می‌دهد که از این جریان پند و عبرت بگیریم تا گرفتار مشکلاتی شبیه مشکلات آنان نشویم. بنابراین، به برخی از نکته‌های عبرت‌آموز این قضیه اشاره می‌کنیم:

1. همیشه باید به خدا و قدرت او ایمان داشته، امیدوار باشیم که خدا در موارد مقتضی بندگان خود را یاری می‌کند و دشمنانشان را از آنجایی که گمان ندارند، شکست می‌دهد: ]فَأَتاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَیثُ لَمْ یحْتَسِبُوا[؛

2. تنها نباید به عوامل مادی تکیه کرد؛ بلکه هرگاه که عامل معنوی وارد میدان شود، عوامل مادی اثر خود را از دست می‌دهند: ]وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ[؛

3. یکی از عوامل معنوی و لشکریان نامرئی خدا که دشمن را با آن شکست می‌دهد، ایجاد رعب در دل دشمن است: ]وَ قَذَفَ فی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ یخْرِبُونَ بُیوتَهُمْ بِأَیدیهِم[؛

4. دشمنی با خدا و پیامبر(صلی الله علیه و آله) موجب شکست در نیا و عذاب سخت در آخرت خواهد بود: ]ذلِک بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ مَنْ یشَاقِّ اللَّهَ فَإِنَّ اللَّهَ شَدیدُ الْعِقاب[؛

5. وعده‌های منافقان قابل اعتماد نیست؛ چون آنها به وعده خود عمل نمی‌کنند: ]لَئِنْ أُخْرِجُوا لا یخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَ لَئِنْ قُوتِلُوا لا ینْصُرُونَهُمْ[؛

6. اگرچه کافران قدرتمند باشند؛ ولی به خاطر کفر و عدم اعتقاد و اعتماد به خدا، از مسلمانان در دل ترس شدیدی دارند:]لَأَنْتُمْ أَشَدُّ رَهْبَةً فی صُدُورِهِمْ...[[37]و به دلیل همین ترس و وحشت از رویارویی با مسلمانان خودداری می‌کنند: ]لا یقاتِلُونَکمْ جَمیعاً إِلاَّ فی قُری مُحَصَّنَةٍ أَوْ مِنْ وَراءِ جُدُرٍ[[38]؛

7. گرچه دشمنان اسلام دارای عهد و پیمان بوده، در ظاهر با هم متحد باشند؛ ولی در باطن مختلف و پراکنده‌اند: ]بَأْسُهُمْ بَینَهُمْ شَدیدٌ تَحْسَبُهُمْ جَمیعاً وَ قُلُوبُهُمْ شَتَّی[[39]از امام علی(علیه السلام)روایت شده است: «اَلمُومِنُونَ بَعضُهُم لِبَعضٍ نُصَحَاءُ وَادُّونَ وَ اِن افتَرَقَت مَنَازِلُهُم، وَ الفَجَرَةُ بَعضُهُم لِبَضٍ غَشَشَةٌ خَونَةٌ وَ اِن اجتَمَعَت اَبدَانُهُم؛[40] مؤمنان، خیرخواه و دوستدار همدیگرند؛ اگرچه منزلهایشان از هم جدا باشد. فاسقان و فاجران غشّ کننده و خائن به همدیگرند؛ اگرچه بدنهایشان در کنار هم باشد.»

نتیجه اینکه: تاریخ اسلام از آغاز با توطئه‌های یهود آمیخته شده، و امروزه نیز در بیش‌تر توطئه‌های ضد اسلامی، یهود را در صحنه یا پشت صحنه مشاهده می‌کنیم. تنها راه دفع آنان، برخورد قاطعانه است، به خصوص صهیونیستها که منطقشان زور است و جز با زبان زور و قدرت نمی‌توان با آنها سخن گفت؛ چراکه از مؤمنان راستین بیش از هر چیزی می‌ترسند. اگر مسلمانان امروز همانند یاران پیامبر(صلی الله علیه و آله)از ایمان و استقامت کافی برخوردار باشند، رعب و وحشت آنان بر دلهای دشمنان چیره می‌شود، و می‌توان با همین لشکر الهی آنها را از زمینهای اشغال شده فلسطین بیرون راند و این درسی است که چهارده قرن پیش رسول خدا(صلی الله علیه و آله)به ما داده است.[41]

____________________________________________________

پی‌نوشت‌ها:

[1]. ر.ک: توضیح المقاصد، شیخ بهایی، ضمن مجموعه نفیسه، مکتبه بصیرتی، قم، 1396ق، ص9 (521)؛ المغازی، محمد بن عمر واقدی، نشر اعلمی، چاپ سوم، 1409ق، ج1، ص363؛ تقویم شیعه، عبدالحسین بندانی نیشابوری، دلیل ما، قم، چاپ نهم، 1388ش، ص119.

[2]. ر.ک: الدرّ المنثور فی تفسیر المأثور، جلال الدین سیوطی، کتابخانه مرعشی نجفی، قم، 1404ق، ج6، ص187؛ بحار الانوار، محمدباقر مجلسی، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1403ق، ج20، ص160؛ تقویم شیعه، ص119؛ دلائل النبوهٔفی احوال صاحب الشریعة، ابوبکر بیهقی، دار الکتب العلمیه، بیروت، چاپ 1405ق، ج3، صص 176 - 178.

[3]. ر.ک: الصحیح من سیرة النبی الاعظم(صلی الله علیه و آله)، جعفر مرتضی عاملی، انتشارات جامعه مدرسین، قم، 1402ق، ج8، صص36 - 44.

[4]. تاریخ یعقوبی، احمد بن یعقوب، انتشارات اهل‌بیت، قم، بی‌تا، ج2، ص49؛ الصحیح من سیرة النبی الاعظم(صلی الله علیه و آله)، ج8، ص23.

[5]. ر.ک: ماهنامه مبلغان، شماره 180.

[6]. متن پیمان‌نامه و امضاکنندگان و گفتگوهای مربوط به آن را در ماهنامه مبلغان، شماره 180، صص 19 -20 مطالعه فرمایید.

[7]. ر.ک: ماهنامه مبلغان، شماره 145، مقاله «غزوه بنی‌قریظه» و شماره 180، مقاله «سرانجام یهود بنی‌قینقاع».

[8]. بحار الانوار، ج19، ص111؛ اعلام الوری بأعلام الهدی، امین الاسلام طبرسی، آل البیت، قم، چاپ اول، 1417ق، ج1، ص158.

[9]. مجمع البیان فی تفسیر القرآن، امین الاسلام طبرسی، ناصر خسرو، تهران، چاپ سوم، 1372ش، ج9، ص386؛ تاریخ الخمیس فی احوال انفس النفیس، شیخ حسین دیار بکری، دار الصادر، بیروت، بی‌تا، ج1، ص460.

[10]. چند نفر از قبیله «عضل» و «قاره» وارد مدینه شدند و با اظهار اسلام، به پیامبر(صلی الله علیه و آله) گفتند: گروهی از قبیله ما مسلمان شده‌اند. کسانی را بفرست که قرآن و احکام اسلام را به ما بیاموزند. حضرت ده (یا هفت) نفر از اصحاب خود را با آنان فرستاد؛ چون بر سر آبی به نام «رجیع» رسیدند، افراد قبیله عضل و قاره با همدستی «بنی‌لحیان» بر آنان یورش بردند. مبلّغان اسلام به دفاع برخاسته و در جنگی نابرابر به شهادت رسیدند و دو تن نیز اسیر شدند. هر دو اسیر را به مکه برده و به بازماندگان مقتولان جنگ بدر فروختند و مشرکان مکه آن دو را با وضع دلخراشی به شهادت رساندند. (ر.ک: المغازی، ج1، صص 354 ـ 362؛ بحار الانوار، ج20، صص 151 –154)

[11]. پیش از آنکه خبر مبلّغان اسلام در سرزمین رجیع به مدینه برسد، ابوبراء (بزرگ قبیله بنی‌عامر) به حضور پیامبر(صلی الله علیه و آله) رسید و پیشنهاد کرد که حضرت گروهی از اصحاب خود را برای دعوت مردم نجد به اسلام، به آن منطقه اعزام فرماید، شاید اسلام را بپذیرند. حضرت فرمود: من از مردم نجد بر مسلمانان بیمناکم! ابوبراء گفت: آنها در پناه من خواهند بود.

حضرت چهل (یا هفتاد) نفر از قاریان قرآن و بهترین یاران خود را اعزام کرد و نامه‌ای را همراه آنان به یکی از سران نجد به نام «عامر بن طفیل» فرستاد. وقتی این گروه به کنار «بئر معونه» رسیدند، پیکی را با نامه پیامبر(صلی الله علیه و آله) نزد «عامر» فرستادند. او نامه را نخواند و او را کشت و برای کشتن بقیه سپاه تبلیغ از قبیله بنی‌عامر کمک خواست؛ ولی آنان به پاس امان ابوبراء از این کار خودداری کردند. عامر با همدستی قبایل اطراف، از جمله «بنی سُلیم» به مبلّغان اسلام حمله کرد. آنان از خود دفاع کردند و در نهایت همگی به شهادت رسیدند، جز دو نفر به نام: کعب بن زید و عمرو بن امیه ضمری. (ر.ک: المغازی، ج1، صص 346 –349؛ مجمع البیان، ج2، ص881؛ فرازهایی از تاریخ اسلام، جعفر سبحانی، نشر مشعر، تهران، چاپ 1387ش، صص 308 - 309).

[12]. ر.ک: المغازی، ج1، صص 363 –365؛ تاریخ الخمیس، ج1، ص460؛ مجمع البیان، ج9، ص386؛ تفسیر قمی، علی بن ابراهیم قمی، دار الکتب، قم، چاپ چهارم، 1367ش، ج2، ص359؛ الصحیح من سیرة النبی الاعظم(صلی الله علیه و آله)، ج8، ص48.

[13]. ر.ک: السیرة الحلبیة (انسان العیون فی سیرة الأمین المأمون)، ابوالفرج حلبی، در الکتب العلمیه، بیروت، چاپ دوم، 1427ق، ج2، صص 357 - 358؛ تاریخ الخمیس، ج1، ص462؛ الصحیح من سیرة النبی الاعظم(صلی الله علیه و آله)، ج8، ص45.

[14]. ر.ک: الصحیح من سیرة النبی الاعظم(صلی الله علیه و آله)، ج8، صص70 –  73.

[15]. فرازهایی از تاریخ اسلام، ص313.

[16]. مجمع البیان، ج9، ص387؛ بحار الانوار، ج20، ص159.

[17]. المغازی، ج1، صص 366 - 367؛ فرازهایی از تاریخ اسلام، ص113؛ الصحیح من سیرة النبی الاعظم(صلی الله علیه و آله)، ج8، ص84.

[18]. المغازی، ج1، ص367 و 368؛ تفسیر روح البیان، اسماعیل حقی بروسوی، دار الفکر، بیروت، بی‌تا، ج9، ص439.

[19]. حشر/ 11 - 12.

[20]. تفسیر نمونه، ناصر مکارم شیرازی و همکاران، دار الکتب الاسلامیه، تهران، 1389ش، ج23،  صص 538 –539 (با اندکی تلخیص و ویرایش).

[21]. المغازی، ج1، صص 368 –370؛ روح البیان، ج9، ص439.

[22]. المغازی، ج1، ص370.

[23]. همان، ص371؛ الصحیح من سیرة النبی الاعظم(صلی الله علیه و آله)، ج8، ص85.

[24]. همان، ص372؛ الصحیح من سیرة النبی الاعظم(صلی الله علیه و آله)، ج8، صص 88 –93؛ سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، محمد بن یوسف صالحی دمشقی، دار الکتب العلمیه، بیروت، 1414ق، ج4، ص322.

[25]. مجمع البیان، ج9، ص387.

[26]. حشر/ 5.

[27]. ر.ک: تفسیر نمونه، ج23، صص 505 - 506.

[28]. سبل الهدی و الرشاد، ج4، ص323.

[29]. همان، صص 323 - 324؛ المغازی، ج1، صص 373 –376.

[30]. حشر/ 2.

[31]. ر.ک: تفسیر نمونه، ج23، صص 497 - 498.

[32]. نهج البلاغه، خطبه 86.

[33]. حشر/ 3 - 4.

[34]. همان.

[35]. همان/ 6.

[36]. سبل الهدی و الرشاد، ج4، صص 324 - 325؛ المغازی، ج1، صص 377 –379؛ الصحیح من سیرة النبی الاعظم(صلی الله علیه و آله)، ج8، صص 193 –217.

[37]. حشر/ 13.

[38]. همان/ 14.

[39]. همان.

[40]. الدر المنثور، ج6، ص199؛ الصحیح من سیرة النبی الاعظم(صلی الله علیه و آله)، ج8، ص138.

[41]. ر.ک: تفسیر نمونه، ج23، صص 508 - 509.

منبع: ماهنامه اطلاع‌رسانی، پژوهشی، آموزشی مبلغان، شماره 209.

 




تاریخ ارسال مطلب : يکشنبه ١٠ دی ١٣٩٦ / شماره خبر : ٣٩٦٥٤٨ / تعداد بازدید : 1109/ محبوب کن - فیس نما / داغ کن - کلوب دات کام

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 

خروج