سه شنبه ٢٦ تير ١٣٩٧
« الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِ‌سَالَاتِ اللَّـهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّـهَ ۗ وَكَفَىٰ بِاللَّـهِ حَسِيبًا؛ (پیامبران) پیشین کسانی بودند که تبلیغ رسالتهای الهی می‌کردند و (تنها) از او می ترسیدند، و از هیچ کس جز خدا بیم نداشتند؛ و همین بس که خداوند حسابگر (و پاداش‌دهنده اعمال آنها) است!»
صفحه اصلی صفحه اصلی اخبار و رویدادها اخبار و رویدادها تحقیقات و مقالات تحقیقات و مقالات توشه تبلیغتوشه تبلیغ روضه ها و مدایح روضه ها و مدایح ویژه نامه ها ویژه نامه ها
دانلود نرم افزار دانلود نرم افزار سبک زندگی سبک زندگی تاریخ معصومینتاریخ معصومین روش تبليغ روش تبليغ نقشه سایت نقشه سایت ارتباط با ما ارتباط با ما
صفحه اصلی > تحقیقات،مقالات > معارف اسلامی > نظام اسلامی 
ماهنامه مبلغان


دکترمنوچهر محمدی

رابطه ايران و آمريكا

يكي از موضوعات مورد بحث در محافل سياسي از آغاز پيروزي انقلاب اسلامي تاكنون، مساله رابطه با آمريكا است.

اشاره
يكي از موضوعات مورد بحث در محافل سياسي از آغاز پيروزي انقلاب اسلامي تاكنون، مساله رابطه با آمريكا است. اقليتي همواره در سر سوداي رابطه با آمريكا را مي پرورانند و آمريكا را مظهر آمال و آرزوهاي خود مي دانند و اكثريت معتقدند تا زماني كه آمريكا دست از خوي استكباري و شيطنت بر ندارد، نمي توان با او رابطه برقرار كرد. آنچه پيش رو داريد متن سخنراني كوتاه دكتر منوچهر محمدي، استاد دانشگاه تهران به عنوان مقدمه بحث و سپس پرسش و پاسخ راجع به رابطه با آمريكا است كه در نشست هشتم كانون گفتمان ديني مطرح شده و با اندكي تلخيص تقديم مي گردد.
اميد است اين نوشتار بتواند پاسخگوي بخش مهمي از پرسش هاي مربوط به رابطه با آمريكا باشد.

مقدمه
اصولا در برخورد با هر پديده سياسي، آن چه كه اهميت دارد آن است كه ما چگونه مي خواهيم به اين پديده نگاه كنيم؟ دونوع نگرش به پديده هاي سياسي - اجتماعي وجود دارد: نگرش كلان و نگرش خرد.
نگرش كلان اين است كه ما مجموعه پديده ها و تحولاتي را كه صورت مي گيرد در يك قالب كلان ببينيم؛ مثلا اگر بخواهيم بگوييم كه فلاني انسان فعال، مدير و قابلي است، به يك موضوع جزئي رفتار او نگاه نكنيم؛ بلكه به مجموعه عملكرد او نگاه كنيم. نگرش خرد يعني با نگاه كردن به جزئيات، به آن قضاوتي كه نسبت به آن مساله پيدا مي كنيم يك نوع كليت و عموميت بدهيم.
از آغاز انقلاب، همواره ضد انقلاب، دشمنان، ايرادگيران و نق زن ها، شيوه دوم را انتخاب كرده اند؛ يعني جزئي پيدا مي كردند و با آن جزئي، قضاوت را به كل نظام تعميم مي دادند؛ مثلا اگر مي خواستند بگويند كه سپاه پاسداران بد است، مي گفتند: ما يك سپاهي را ديديم كه لباس بد پوشيده بود و يا رفتار بدي داشت. متاسفانه هنوز اين نگرش وجود دارد و بايد مواظب باشيم كه به دام خردنگران نيفتيم. پاسخ دادن به اين ها هم يقينا مشكل است، مثلا به صورت كسي خال سياهي است و اگر شما بخواهيد به همان خال توجه كرده و قضاوت كلي كنيد، كل صورت را سياه مي بينيد؛ در حالي كه اگر به آن صورت از راه دور توجه شود، آن سياهي، زيبايي خاص خود را دارد.
مطلب بعدي، نگاه كردن اصولي به هر مساله است؛ چرا كه اصول گرا هستيم؛ يعني به هر چيزي كه مي خواهيم نگاه كنيم، بايد مبنا و اصولي داشته باشيم و بر طبق آن اصول، به آن مساله و پديده نگاه كنيم؛ مثلا اگر امروز رابطه بين ايران و آمريكا مطرح است، نمي شود اين رابطه را به تنهايي و جداي از مجموعه خاستگاه ما نگاه كرد.
در فرمايشات حضرت امام، مساله دعواي ما با استكبار است؛ اسم آن را مي خواهيد دعواي حق و باطل بگذاريد يا اسلام و كفر و يا استضعاف و استكبار، تفاوتي نمي كند. تمام اين ها نشان دهنده يك نزاع دائمي است كه به اعتقاد ما از بدو خلقت بوده و تا قيام قيامت هم وجود خواهد داشت.
امروزه - به خصوص بعد از پيروزي انقلاب - مساله استكبار و استضعاف مطرح شده كه يك جبهه براي مستكبرين است و يك جبهه براي مستضعفين؛ و ادعاي ما اين است كه حامي مستضعفين هستيم در حالي كه جزء مستضعفين ايم.
جبهه هاي درگير بين استضعاف و استكبار
ما در سه جبهه درگير هستيم: جبهه جهاني، جبهه منطقه اي و جبهه داخلي. بايد اين سه جبهه را از يكديگر تفكيك كنيم تا بتوانيم بهتر تجزيه و تحليل كنيم.
جبهه جهاني كه در نظام بين الملل است، راس آن آمريكا است و خود آمريكا اين را قبول دارد و نظريه پردازان آن ها مثل «منگوتا» معتقدند كه سياست براي كسب قدرت است و قدرت براي قدرت و اين سير شدني نيست تا اين كه نابود بشويم.

در جبهه منطقه اي - كه درجهان اسلام است - راس درگيري ما با صهيونيسم است كه امروزه شاهد آن هستيم و به قول حضرت امام رحمه الله آن را به عنوان يك غده سرطاني كاشته اند تا با ما درگير باشد.
در جبهه داخل، درگيري ما با ليبراليسم است كه نماينده استكبار است و خود آن ها اين را قبول دارند كه آمريكا نظام خوب و ليبراليستي است و بايد با آن دقيق باشيم. تاريخ درگيري ما با ليبراليسم از مشروطه آغاز شده و تاكنون ادامه دارد.

 

انواع درگيري
چهار نوع درگيري وجود دارد: سياسي، نظامي، اقتصادي و فرهنگي. عجيب اين جا است كه اين درگيري ها همواره به ترتيب است؛ يعني ابتدا درگيري سياسي است و اگر موفق نشدند؛ درگيري نظامي و بعد اقتصادي و در نهايت فرهنگي. ما در جبهه داخل سه نوع درگيري را پشت سر گذاشته ايم؛ اول درگيري سياسي كه در زمان بني صدر بود و مي خواستند نظام سياسي اي به وجود آورند كه مطابق ميل خودشان باشد و آن نظام ليبراليستي بود؛ يعني زماني كه بازرگان مي گفت: جمهوري دموكراتيك اسلامي باشد و يا قانون اساسي رياستي باشد، تمام اين ها درگيري هاي سياسي بود و نهايتا تا رياست جمهوري هم نفوذ كردند تا بتوانند نظام را در جهت خاص سياسي خودشان پيش ببرند.
بعد از اين كه از اين طريق موفق نشدند، درگيري نظامي را هم در داخل و هم در خارج شروع كردند كه در داخل منافقين دست به حركت نظامي زدند و درخارج هم جنگ هشت ساله بر ما تحميل شد. بعد از شكست در اين درگيري، درگيري اقتصادي را شروع كردند كه آمريكايي ها با تحريم هاي پي در پي، قيمت نفت را كاهش مي دادند تا جلو يك بنيان اقتصادي دركشور را بگيرند كه در اين مرحله هم ناموفق بودند و امروزه درگيري ما درگيري فرهنگي است.
در جبهه منطقه اي، درگيري سياسي را پشت سر گذاشته ايم و امروز درگيري نظامي است كه اولين پيروزي را در جنوب لبنان، حزب الله به دست آورد (1) كه بعد از آن، اين درگيري نظامي به فلسطين اشغالي رسيده است.
در جبهه جهاني، هنوز در درگيري سياسي هستيم و وارد فازهاي ديگر نشده ايم.
نظام جهاني يك روز دوقطبي بود و مي گفتند: اگر مي خواهيد زندگي كنيد، يا بايد زير پرچم شرق برويد و يا زير پرچم غرب. اما انقلاب اسلامي اين را به هم زد و شعار نه شرقي و نه غربي سر داد و نتيجه هم گرفت. شرق و غرب هم - چه در انقلاب، چه در جريان جنگ - عليه آن متحد شدند.
بعد از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي،آمريكايي ها ادعا كردند كه نظام تك قطبي است و ما آقا و فرمانده كل دنيا - به عنوان ابرقدرت منحصر به فرد - هستيم و هيچ دولتي حق ندارد از نظام سلسله مراتبي بيرون باشد و هر دولتي با توانمندي و قدرتي كه دارد، بايد جاي خود را پيدا كند، كه جمهوري اسلامي با همين هم مخالفت كرد و به دنبال تمرد انقلاب اسلامي از اين نظام و عدم توانايي آمريكا براي تنبيه ايران، دولت هاي ديگر هم مثل چين و كشورهاي اروپايي علم مخالفت برداشتند. اگر در پادگاني يك سرباز تمرد و سرپيچي كند و فرمانده نتواند او را تنبيه كند، آن نظام از هم مي پاشد. در مورد اين نظام هم همين گونه شد.
بعد از آن تز ديگري را با عنوان برخورد تمدن ها مطرح كردند كه دنياي قرن بيست و يكم، دعواي بين تمدن اسلام و تمدن غرب است و خيلي ها در دنيا از اين نظريه، اعلان جنگ نظامي، تلقي كردند. ولي در ايران گفت و گوي تمدن ها مطرح شد و تز قبلي زير سؤال رفت.
اخيرا نظريه دهكده كوچك جهاني را مطرح كرده اند؛ يعني اين كه آن قدر ارتباطات از طريق اينترنت و ماهواره و... به هم نزديك شده كه دنيا يك دهكده اي شده است كه كدخداي آن آمريكا است و دولت ها ديگر وجود نخواهند داشت. ايدئولوژي اين دهكده هم ليبراليسم است و فرهنگ آن هم فرهنگ غربي. اين تز را به طور جدي تقويت مي كنند.
دليل اين كه آمريكايي ها مي خواهند با ايران رابطه برقرار كنند، اين است كه ايران را به عنوان يك متمرد كه بيست و دو سال از قانون استكبار سرپيچي كرده، به سرخط و به قول خودشان سرعقل بياورند تا ايران قبول كند كه كدخدا آمريكاست و بقيه بايد دنبال او باشند.

رابطه ايران و آمريكا
اگر بخواهيم رابطه ايران و آمريكا را بررسي كنيم، بايد در قالب اين مبنا و چارچوب باشد كه آيا برقراري رابطه به صلاح هست يا نه؟
در اين جا چند نكته قابل توجه است:
اولا، خود آمريكا قطع رابطه با ايران را آغاز كرد. اگر آن ها قطع نكرده بودند، ما قطع نمي كرديم؛ زيرا ما معتقديم كه بايد در تمام دنيا حضور داشته باشيم و رابطه ديپلماتيك هم مانعة الجمع با خصومت نيست؛ مثلا ما با عراقي ها هشت سال جنگ داشتيم، با اين حال، هم ما در بغداد سفارت داشتيم و هم عراقي ها در تهران، هيچ مساله اي هم به وجود نيامد.
ثانيا، آمريكايي ها برقراري رابطه ديپلماتيك را با دوستي و رفاقت گره زدند.
ثالثا، براي برقراري رابطه، شرط و شروط مضحكي را مطرح كردند و گفتند : شما اول بايد چهار شرط را بپذيريد تا ما بر سر ميز مذاكره بنشينيم: 1 - اين كه حقوق بشر را در ايران رعايت كنيد؛ 2 - از تروريسم حمايت نكنيد؛ 3 - عهدنامه «اسلو» كه آشتي بين عرفات و اسرائيل است را بپذيريد؛ 4 - سلاح هسته اي نداشته و دنبال دانش آن هم نرويد.
ايران در وضعيتي قرار گرفت كه يا بايد آقايي و استكبار غرب را مي پذيرفت و يا همچنان مقابله مي كرد.

 

پرسش و پاسخ
امروزه شعار دولت ما گفت و گوي تمدن ها و رابطه با كشورها و تنش زدايي است، ولي مي بينيم كه هنوز بين ايران و آمريكا تنش وجود دارد. شما ريشه هاي اين تنش و ديوار بي اعتمادي را در كجا مي بينيد؟
بنده تنش را چيز جديدي نمي بينم؛ قبل از انقلاب آمريكايي ها كاپيتولاسيون را تحميل كردند و در 15 خرداد 42 كه شاه آن فجايع را به وجود آورد، دولت آمريكا تاييد كرد و در فجايع ديگر قبل و بعد از انقلاب همين روش را داشت. در دوره دولت موقت، آمريكايي ها اين اميد را داشتند كه ليبرال ها بر سر كار باقي بمانند و يك مقدار تنش ها كم شد؛ ولي با تسخير سفارت آمريكا (كه به لانه جاسوسي معروف شد) تنش به آخرين حد خود رسيد و بعد از آن هم ادامه پيدا كرد. اين يك چيز جديدي نيست. البته بعد از دوم خرداد 1376 با طرح گفت و گوي تمدن ها، آمريكايي ها اميداور بودند كه از اين روزنه، زمينه برقراري رابطه و نوعي عدول از سياست هاي انقلاب اسلامي فراهم شود، ولي متوجه شدند كه اشتباه كرده اند؛ بنابراين مثل گذشته اين تنش وجود دارد.
آمريكايي ها مشكلي كه دارند اين است كه در تجزيه و تحليل مسائل ما، همواره دچار اشتباه هستند. بنده در يكي از سمينارهاي سال 58 (قبل از برگشتنم به ايران) در آمريكا راجع به انقلاب اسلامي، از انديشمندان آمريكايي شنيدم كه: تا دو ماه ديگر كار انقلاب اسلامي تمام است و جاي خود را به كمونيست ها مي دهد. اين قضاوت براساس نظريات خودشان واقعا درست بود وبنده به آن ها گفتم كه شما مي خواهيد يك پديده شرقي را با تئوري هاي غربي تجزيه و تحليل كنيد.
هر وقت اتفاقي در داخل كشور افتاده است، اين ها تجزيه و تحليل غلط كرده اند؛ مثلا وقتي كه جناب آقاي خاتمي رئيس جمهور شد، چون ايشان شعار آزادي و جامعه مدني و دمكراسي سر داد و اين ها مسائلي بود كه با معيارهاي غربي ها خيلي نزديك بود، تصور كردند كه زمينه اي براي رفع تنش و برقراري رابطه فراهم مي شود.
مشكلي كه تا به حال حل نشده و آمريكايي ها حاضر نيستند آن را به راحتي حل كنند، اين است كه آن ها هنوز انقلاب اسلامي را قبول نداشته و ايران را به عنوان يك دولت مستقل نپذيرفته اند. آن ها با خود مي گويند: ما وقتي كه توانستيم شوروي را بر سر عقل بياوريم و آقاي يلتسين حاضر شد نزد ما اظهار عبوديت كند، ديگر ايران هيچ است. چرا كه آن ها نگاه به زراد خانه هاي اتمي خود مي كنند كه با آن ها مي توانند تمام دنيا را هشت بار با بمب هاي اتمي خود با خاك يكسان كنند.
به قول حضرت امام خميني قدس سره آمريكايي ها مثل گاو مي مانند كه شاخ دارد ولي عقل ندارد؛ برخلاف انگليسي ها كه انسان هاي موذي و روباهي هستند و چون شاخ ندارند، با شيطنت و موذي گري به جلو مي آيند.
آمريكا مي گويد: من يك ابرقدرت هستم؛ بنابراين بالا مي نشينم و تو هم آن پايين روي زمين بنشين و هر چه كه من مي گويم انجام بده. آن ها اگر بخواهند مذاكره كنند، اين گونه مذاكره مي كنند؛ نه اين كه بگويند شما يك طرف و ما هم يك طرف؛ بعد باهم مذاكره كنيم. از قبل مي گويند: ما با نظامي كه اين گونه هست نمي توانيم مذاكره كنيم و اين نظام بايد از مواضع خود عدول كند تا ما با او وارد مذاكره شويم. علت تداوم اين تنش اين است كه سياست آمريكا هيچ گونه تغييري نكرده بلكه هم چنان سياست برخورد با انقلاب اسلامي است.
به نظر جنابعالي رابطه بين ايران و آمريكا براي ملت ايران چه حسن هايي دارد؟ آيا اصلا حسني دارد؟
به طور كلي روابط ما با كشورها براساس منافعي است كه براي نظام ما دارد. مهم اين است كه اين روابط بر چه اساسي به وجود بيايد؟ آيا روابط با پيش شرطهايي كه اعلام مي كنند باشد يا بدون پيش شرط؟ اگر با اين شرطها باشد در حقيقت بدبختي و بيچارگي اي كه آقاي ياسر عرفات دچار آن شد، منتظر ما است. زماني به ياسر عرفات ابوعمار مي گفتند كه رهبر چريك هاي «فتح » بود و اسم او پشت اسرائيل را به لرزه در مي آورد. وقتي كه ياسر عرفات در يكي از جلسات سازمان ملل حضور پيدا كرد، در يك دست تفنگ گرفته بود و در دست ديگر شاخه زيتون. آمريكايي ها و اسرائيلي ها فهميدند كه از طريق شاخه زيتون مي توانند او را تسليم كنند. بالاخره او را به وضعي كشيدند كه الان رئيس شهرباني غزه و اريحا شده است و هر وقت كه اسرائيلي ها او را نخواستند، فورا سربازانشان مي ريزند و فرودگاه را مي گيرند و يا سربازان خودش را خلع سلاح مي كنند.
آمريكايي ها دنبال چنين چيزي هستند و معتقدند كه ايران هم بايد اين را بپذيرد. پس با اين وضعيت روابط ما به هيچ وجه خوب نيست.
به اعتقاده بنده، نداشتن رابطه يك حسن دارد و آن اين كه ما مي توانيم روي پاي خودمان بيش تر بايستيم. داشتن رابطه يعني خريد جنس از آمريكايي ها و وابستگي بيشتر به آن ها.
زماني كه آمريكا ايران را تحريم كرد، حضرت امام فرمود: اين رابطه، رابطه گرگ و ميش است و ما اين رابطه را نمي خواهيم. ما در طول جنگ، به علت تحريمي كه شد، اين قدر پيشرفت كرديم. اين كه ايران امروزه مي تواند موشك هايي با برد هزار كيلومتر بسازد، به خاطر تحريم بود، در دوران جنگ، بنده در وزارت دفاع بودم و از نزديك مي ديدم كه به علت اين تحريم ها مجبور شديم قطعاتي را كه حتي خودشان هم باز نمي كنند و بعد از مصرف به دور مي اندازند، باز كنيم و بسازيم. به اعتقاد بنده، نه تنها شرايط ما بدتر نشده بلكه بهتر هم شده است.
كساني كه عاشق رابطه با آمريكا هستند، مي گويند ما مي توانيم چيزهايي را كه الان نمي توانيم از آمريكا بخريم در زمان رابطه بخريم. البته ما الان هم همان جنس ها را مي خريم؛ چرا كه دنياي غرب دنياي رقابت است؛ يعني وقتي آمريكا نفروخت؛ اين طور نيست كه ديگر فرانسه و آلمان و ژاپن نفروشند. مثلا ما در دوره جنگ، قطعاتي را كه فقط آمريكايي ها داشتند، از طرق مختلف به دست مي آورديم، منتها با هزينه بيشتر.
اگر برقراري رابطه بدون دادن امتياز سياسي و عدول از مواضع اسلامي باشد، اشكالي ندارد. بنده با يك آمريكايي - كه ارتباطي هم با وزارت خارجه شان داشت - صحبت مي كردم، به او گفتم: شما نمي فهميد كه چه كار بكنيد تا در ايران مرگ بر آمريكا نگويند. گفت : چه كار بايد بكنيم؟ گفتم : اول جنس هايي كه بيست و دو سال است كه ما پولش را داده ايم و در انبارهاي آمريكا نگه داشته ايد، بدهيد؛ البته ديگر آن ها بنجول شده است؛ زيرا جنس هاي صنعتي بعد از بيست و دو سال كه علم پيشرفت كرده و مدرن شده است، به درد نمي خورد؛ پس چرا آن ها را نگه داشته ايد؟
البته ما الان در آمريكا حضور داريم؛ هم در نيويورك دفتر نمايندگي جمهوري اسلامي ايران فعال است و هم در واشنگتن. دفتر حفاظت منافع ايران نزديك به هشتاد پرسنل دارد كه مشغول به كار هستند؛ منتها پرچم ايران بالاي آن نيست؛ بلكه پرچم پاكستان در آنجا نصب شده است. در آن جا نزديك به پانصد هزار تا يك ميليون نفر ايراني وجود دارد كه تا حدود زيادي با آن ها رابطه داريم؛ ولي با دولت آمريكا رابطه اي نداريم. چنام كه امام رحمه الله فرمود: تا آمريكا آدم نشود با او رابطه اي نداريم. و آقاي هاشمي رفسنجاني گفتند: تا موانع برداشته نشود رابطه نداريم. و آقاي خاتمي هم گفتند: تا ديوار بي اعتمادي برداشته نشود، رابطه اي نداريم. تمام اين ها ناشي از نگرش آمريكايي ها است. از اين رو در اين شرايط واقعا رابطه به صلاح ما نيست.
اگر علت عدم رابطه، خوي استكباري آمريكاست، همين خوي استكباري در انگليس هم وجود دارد؛ پس چرا با انگليس رابطه داريم ولي با آمريكا رابطه نداريم؟
انگليس الان يك شير بي يال و كوپال است؛ البته اين را قبول دارم كه انگليس صد و پنجاه سال به اين مملكت ضربه زده است و ضرباتي كه ما از انگليس خورديم خيلي بيش تر از آمريكايي ها بود؛ ولي امروز ديگر ادعايي ندارد. تازه تمام شرط و شروط ما را هم براي برقراري رابطه پذيرفته است؛ درست برعكس آمريكايي ها.
جالب توجه اين جا است كه ما چندين مرتبه سفارت انگليس را در ايران بستيم، ولي انگليسي ها نگذاشتند كه رابطه به هم بخورد كه اين هم از زرنگي آن ها است.
وقتي بنده معاون نخست وزير بودم، يادم هست كه كاردار سفارت انگليس يا رئيس دفتر حفاظتشان به من مي گفت: اين چه برابري است كه شما در لندن سفارت داريد، در منچستر كنسول گري داريد، در هنگ كنگ (در زماني كه جزء انگليس بود) كنسول گري داريد ولي ما حتي يك دفتر كوچك هم در تهران نداريم؟ بنابراين رابطه اي كه با انگليس ايجاد شده، به اين دليل است كه انگليس از روحيه خود استعفا داده است. البته اگر بتواند، خيلي خطرناك تر از آمريكايي ها خواهد شد؛ ولي چون توان برخورد ندارد، راه خود را از آمريكا جدا كرده و رابطه برقرار كرده است.
آمريكايي ها هم حماقت مي كنند؛ چرا كه اگر دست از مواضع استكباري خود بردارند، ما حاضر به برقراري رابطه هستيم؛ البته آمريكايي ها يك مشكل دارند و آن نفوذ صهيونيست ها است كه در ساختار تصميم گيري آمريكا به طور وحشتناكي نفوذ كرده اند و به همين دليل، برقراري رابطه بين ايران و آمريكا گره خورده رابطه با اسرائيل است.
اين كه در شرط و شروط خود مي نويسند: عهدنامه اسلو را بپذيريد، يعني ديگر با اسرائيل هم دشمني نكنيد. در مورد رابطه، آمريكاي تنها وجود ندارد بلكه اسرائيلي ها حضور دارند و نمي گذارند كه آمريكايي ها بدون گرفتن امتيازي به نفع اسرائيل، رابطه برقرار كنند، مثلا در جريان مك فارلين كه مشاور امنيت ملي آمريكا به تهران آمد، يك اسرائيلي هم همراه او بود. اسرائيلي ها همه جا حضور دارند. رابطه آمريكا و كوبا با صهيونيسم گره نخورده است؛ ولي رابطه ايران و آمريكا با صهيونيسم گره خورده است.
در دفاعيه آقاي عبدالله نوري كه «شوكران اصلاح » نام دارد، مساله اسرائيل هم مطرح شده است و آن كسي كه آن متن را براي ايشان نوشته بود - كه در دادگاه هم خوانده شد - واقعا خوب فهميده بود كه تنها مساله آمريكا نيست بلكه مساله اسرائيل هم هست. و اگر بر سر ميز مذاكره هم بنشينيم، كنار آمريكا، اسرائيل هم مي نشيند؛ حتي اگر اسم آن هم نباشد، در آستين خانم مادلين آلبرايت وجود دارد. البته خود او هم صهيونيست است و با يك چشم نگاه اسرائيلي دارد و با چشم ديگر نگاه آمريكايي؛ بنابراين، رابطه با انگليس با توجه به شرايط ذكر شده درست بوده و اگر آمريكايي ها هم به آن شرايط برسند، برقراري رابطه با آن ها مشكلي ندارد.
آيا اشغال سفارت آمريكا در ايران، قابل قبول است؟ بعضي ها تلاش دارند تمام تقصيرات تنش ميان ايران و آمريكا را بر گردن اشغال سفارت بيندازند. نظر خودتان را در اين رابطه بيان كنيد.
مگر انقلاب از لحاظ حقوقي مورد قبول است؟ در كدام نظام داخلي و يا خارجي مثل حقوق بين الملل نوشته شده كه انقلاب مورد پذيرش است؟ شما هيچ قانوني را سراغ نداريد كه نوشته باشد كه مردم حق دارند انقلاب بكنند و دولت خود را سرنگون سازند. مساله اشغال سفارت هم جزء لاينفك انقلاب بود كه به قول حضرت امام قدس سره انقلابي بزرگ تر از انقلاب اول بود و بنده در كتابم گفتم: انقلاب دوم.
اگر اشغال سفارت پيش نيامده بود، انقلاب ما هنوز در دست ليبرال ها بود و همان بلايي كه بر سر مشروطه و انقلاب الجزاير آمد، بر سر ما مي آمد. اشغال سفارت - واقعا - انقلاب ما را تكميل كرد و اگر اين اتفاق نمي افتاد، خيلي فاجعه بود؛ چرا كه با اشغال سفارت، دولت موقت سقوط كرد و حزب الله دوباره رشد كرد و مطرح شد و ليبرال ها كنار زده شدند و با انتشار اسناد سفارت، دست بسياري از افراد رو شد و استكبار ستيزي كه در دوره بازرگان تعديل شده بود، دوباره به حالت اوليه خود برگشت.
بنده يادم هست كه آقاي عزت الله سحابي نزد امام رفته بود و گريه مي کرد كه امام به مردم بگويد مرگ بر آمريكا نگويند؛ چرا كه مردم نمي دانند آمريكا چه قدر قدرتمند است و اگر بخواهد مي تواند يك شبه ايران را با خاك يكسان كند، كه بعد امام فرمودند: آمريكا هيچ غلطي نمي تواند بكند. و ظرف اين بيست و دو سال اين حقيقت نشان داده شد.
از لحاظ حقوق بين الملل هم، اشغال سفارت كار درستي نيست، ولي سوء استفاده از سفارت هم كار درستي نيست؛ چرا كه كودتاي 28 مرداد از درون سفارت آمريكا شكل گرفت و سفارت محل جاسوسي نيست. وقتي كه چنين سوء استفاده اي مي شود، به طور طبيعي سفارت مصونيت سياسي خود را از دست مي دهد.
اشغال سفارت كار بسيار بسيار درستي بود. اگر چه بعضي از آقايان كه اشغال كرده اند، توبه نامه نوشته اند؛ ولي واقعيت قضيه كار فوق العاده درستي بود و بنده خدا را شاكرم كه چنين اتفاقي افتاد و اگر تا امروز انقلاب ما حفظ شده، به خاطر اشغال سفارت بود.
از ضرورت هايي كه اقتضا مي كند ما با آمريكا رابطه داشته باشيم اين است كه با رابطه، وضع اقتصادي ما بهتر مي شود. نظر حضرتعالي چيست؟
همان قدر كه وضع شوروي سابق و روسيه خوب شده است، همان قدر هم وضع ما خوب خواهد شد. آقاي يلتسين به اين اميد نشسته بود كه با آمريكا آشتي مي كند و نظام ليبراليستي آمريكا را مي پذيرد و آن وقت آمريكا به كمك او مي آيد و اقتصاد كشورش شكوفا مي شود. نه تنها آن كشور هفده تكه شد، بلكه هنوز آقاي برژينسكي مي گويد: اين تجزيه كافي نيست؛ چرا كه هنوز خطرناك است.
آمريكايي ها تاكشورهايي را كه به طريقي با آن ها مقابله كرده اند له نكنند، به هيچ چيز رضايت نمي دهند. اگر يك رژيم شاهنشاهي بر سر كار بيايد، ممكن است سرمايه گذاري بكند؛ اما در عوض هر دلار، ده دلار مي برد.
از طرف ديگر كشورهايي كه با آمريكا رابطه دارند مثل پاكستان و تركيه و... چه قدر اقتصادشان شكوفا شده است؟ مالزي و اندونزي در دام آمريكا افتادند و به او گفتند كه بيايد در كشورشان سرمايه گذاري كند و آمريكا هم سرمايه زيادي به اين كشور آورد و بعد از آن كه خوب اين كشور را از لحاظ دلار وابسته كرد، يك دفعه تمام سرمايه خود را بيرون كشيد. آن چنان وضع اسفناكي اين دو كشور پيدا كردند كه تبديل به دو كشور ورشكسته شدند. اگر دوباره يك مقدار رام آمريكا نشده بودند، در كشورشان فاجعه اتفاق مي افتاد. البته ممكن است يك مقدار پلاستيك آمريكايي و مك دولاند و پپسي كولا و... در كشور راه بيفتد، ولي مطمئن باشيد كه ديگر اقتصاد ما اقتصاد مستقل و شكوفا نخواهد بود؛ بلكه اقتصادي صد در صد وابسته مي شود.
در بررسي اي كه بنده در مورد افزايش قيمت نفت در زمان طاغوت داشتم، ديدم ضربه اي را كه از افزايش قيمت نفت كه با خواست آمريكا انجام شده بود خورديم، وحشتناك بود؛ يعني تمام توليدات داخلي ما مثل كشاورزي نابود شد و همه چيز وابسته به خارج از كشور شد. دلار هفت تومان به نفع ما نبود بلكه صد در صد به ضرر ما بود؛ چرا كه پول هاي نفت مرتب به خارج از كشور باز مي گشت؛ به طوري كه وقتي انقلاب پيروز شد، مي بايست هشتاد و پنج درصد گندم را از خارج وارد كنيم. اين اقتصادي است كه آمريكايي ها براي ما مي آوردند؛ البته ممكن است يك مقدار نقل و نبات در خيابان بريزند كه دهان مردم را شيرين كنند، ولي اقتصاد شكوفا و بنياديني نخواهد بود. اين چيزي كه آقايان مطرح مي كنند، از ديدگاه تجاري خودشان است كه مي توانند جنس هاي آمريكايي وارد كنند و سوداگري و واسطه گري بيش تر شود.
گفته مي شود: نظريه توطئه براي اين مطرح مي شود كه مشكلات خودمان را به گردن آمريكا بيندازيم. جواب حضرتعالي در اين رابطه چيست؟
آيا حادثه طبس دروغ بود؟ آيا كودتاي نوژه دروغ بود؟ آيا اين كه آقاي برژينسكي قبل از جنگ به بغداد رفته و جنگ را راه انداخته دروغ بود؟ و آيا با وجود اين ها، نظريه توطئه غلط است؟ مگر اين كه واقعيت ها را انكار بكنيم؛ صرف نظر از اين ها، اگر از ديدگاه خردگرايي نگاه كنيم، اگر شما به جاي طرف باشيد چه كار مي كنيد؟ يعني خودمان را به جاي آمريكا بگذاريم؛ آن هم آمريكايي كه در ايران منافع فوق العاده عظيمي داشته و آن ها به خطر افتاده اند و احساس مي كند كه جمهوري اسلامي در همه جاي عالم مانع و مقابل اوست، حال اگر شما به جاي آمريكا با همان ديدگاه هاي آمريكا باشيد، توطئه نمي كنيد؟ معلوم است كه توطئه مي كنيد؛ پس چگونه اين توهم است؟ مگر اين كه بگوييم آمريكايي ها خواب رفته اند و اصلا به فكر اين كه در ايران توطئه بكنند نيستند.
شما بايد بدانيد كه توطئه وجود دارد، چرا كه دشمن اهل توطئه است. نه تنها دشمن توطئه مي كند بلكه رقيبي كه پايبند به اصول اخلاقي نباشد نيز توطئه مي كند؛ زيرا مي خواهد از رقيب خود جلو بزند. و آيا وقتي كه كنگره آمريكا تصويب مي كند كه بيست ميليون دلار خرج براندازي نظام ايران كند، آيا اين هم توهم توطئه است؟ و يا اين كه اخيرا كنگره آمريكا تصويب كرده است كه بابت شهروندان آمريكايي كه حكم از دادگاه هاي آمريكا گرفتند، از دارايي هاي ايران و از مطالبات برداشته مي شود. مثلا يك شهروند آمريكايي در يكي از خيابان هاي قدس، سوار بر اتوبوس مي شود كه آن اتوبوس به وسيله بمب منفجر مي شود. خانواده مقتول در دادگاه آمريكا عليه ايران شكايت مي كنند. دليل شكايت هم اين بوده است كه چون ايران حامي حماس است و حماس اين اتوبوس را منفجر كرده، پس ايران بايد خسارت بدهد و دادگاه حكم مي كند كه 340 ميليون دلار خسارت اين قتل مي شود در صورتي كه براي 290 مسافر هواپيماي اير باس ايران كه به دست آمريكا سقوط كرد فقط 60 ميليون دلار خسارت دادند.
بنده تعجب مي كنم كه چگونه آقايان سر خود را زير برف مي كنند و مي گويند توطئه يك توهم است.
آيا براساس معادلات سياسي، بحث از فروپاشي آمريكا توجيه پذير و مورد انتظار است؟
بنده چهار سال در آمريكا درس خواندم و زندگي كردم و با جامعه هم سر و كار داشتم و هم كار كردم و بر اين باور هستم كه همان سرنوشتي كه شوروي دچار آن شد، آمريكا هم دچار آن مي شود، حتي بدتر. زيرا روسيه يك سابقه و قدمت هشتصد تا نهصد ساله دارد ولي آمريكا كلا يك سابقه دويست ساله دارد. روسيه از لحاظ نژادي، فرهنگي، قومي و مذهبي منسجم است؛ ولي آمريكايي ها تماما مهاجر هستند.
مردم واقعي آمريكا سرخ پوستاني هستند كه دسته دسته به وسيله مهاجرين قتل عام شده اند و الان هم در كمال فلاكت و بدبختي زندگي مي كنند و فيلم هايي كه گاهي در تلويزيون پخش مي شود، به خوبي نشان مي دهد كه با اين سرخ پوستان چگونه برخورد مي كنند. مهاجرين به آمريكا، همه به دنبال طلا و پول به اين سرزمين آمده بودند.
آمريكايي ها از لحاظ فرهنگي اصلا منسجم نيستند و تماما وابستگي به فرهنگ خودشان دارند؛ يعني ژاپني ها با فرهنگ ژاپني زندگي مي كنند؛ چيني ها با فرهنگ چيني؛ ايراني ها با فرهنگ ايراني و اروپايي ها هم به فرهنگ خودشان وابسته هستند. چيزي به نام فرهنگ آمريكايي اصلا وجود ندارد و بنده تعجب كردم كه آقاي خاتمي در مصاحبه با CNN از فرهنگ و تمدن آمريكايي صحبت كردند. در صورتي كه اگر به خود آمريكايي ها بگوييد كه فرهنگ و تمدن آمريكايي چيست؟ به شما مي خندند.
مطلب بعد اين كه چون فرهنگ ندارند، فساد اخلاقي و بي اعتقادي در آن جا فوق العاده بالا است؛ يعني اين كه برخلاف اروپايي ها، به هيچ قيد و بندي مقيد نيستند، چرا كه اروپايي ها داراي خانواده هستند كه به آن اعتقاد دارند و بنيادهاي خانواده شان مستحكم است؛ در آمريكا وقتي دختر و پسر به سن 12 - 13 سالگي مي رسند، اگر خودشان از خانه فرار نكنند، پدر و مادر با لگد از خانه بيرونشان مي كنند. حالا ببينيد كه اين دختر و پسر چه مي شوند. در مدارس آمريكا اغلب بچه هاي ما شاگرد اول مي شدند؛ مثلا دوتا از بچه هاي من در عرض دو سال دبيرستان را تمام كردند و در شانزده سالگي از آن ها ديپلم گرفتند؛ حتي در انگليسي هم اول شدند؛ ولي جالب بود كه همان زمان دو نفر از خانواده ها در دادگاه شكايت كردند كه بچه هايشان ديپلم گرفتند ولي سواد خواندن و نوشتن را ندارند! و وقتي ديدند كه دانشگاه ها همه با دانشجويان ما پر مي شود، (چون آمريكايي ها ماليات مي دادند و دانشگاه نمي آمدند) دانشگاه را سهميه بندي كردند كه نصف براي آمريكايي ها باشد و نصف ديگر براي خارجي ها و جالب بود كه نصف خارجي ها پر مي شد ولي نصف آمريكايي ها پر نمي شد؛ زيرا بچه از ابتدا ساخته نشده بود. ژاپني ها تا اعماق اقتصاد آمريكا نفوذ كرده اند، در تشكيلات وال استريت كه در نيويورك است، امروزه ژاپني ها بيشترين سرمايه را دارند و واقعيت قضيه اين است كه آمريكا همانند سيب رسيده بسيار شيرين مي ماند كه به گنديدگي نزديك است. آقاي برژينسكي - كه مشاور امنيت ملي كارتر بود - اخيرا كتابي با عنوان «فردا دير است » نوشته كه به فارسي هم ترجمه شده است. در آن كتاب مي نويسد : ما اگر به فكراخلاق و معنويات نباشيم، آينده اي براي آمريكا قابل پيش بيني نيست.
گفته مي شود كه : از آن جا كه كشورهاي اروپايي در مورد رابطه با آمريكا ملاحظاتي دارند، اگر رابطه ما با آمريكا درست نشود، مشكلات سرمايه گذاري كشورهاي اروپايي در ايران حل نخواهد شد، لذا بايد رابطه خود را با آمريكا درست كنيم. نظر خود را در اين باره بيان فرماييد.
اروپايي ها اصلا دلشان نمي خواهد كه رابطه ما باآمريكا خوب شود؛ زيرا تمام كشورهاي نفت خيز، تحت سلطه آمريكا هستند و تنها ايران است كه تحت سلطه نيست. اروپايي ها نمي خواهند مجبور باشند از كانال ورودي آمريكا وارد ايران بشوند؛ پس ترجيح مي دهند كه ما مستقل باشيم. اين كه مي گويند در ايران سرمايه گذاري نمي كنند، حرف درستي نيست. الان اروپايي ها بيشترين اعتبار را به ايران مي دهند و مبالغ هنگفتي در ايران سرمايه گذاري كرده اند و پذيرفته اند كه بيمه هم بكنند. تنها مشكلي كه اروپايي ها دارند، تكنولوژي هايي است كه ليسانس آن در اختيار آمريكاست و يا ما تا به حال از آن ها استفاده نكرده ايم و يا كانال زده ايم؛ يعني يك شركتي در اروپا به وجود آوردند كه آن ها جنس را مي خرند و به ما مي فروشند.
بنابراين، مطئمن باشيد كه اگر ما با آمريكا رابطه برقرار كنيم، اروپايي ها اصلا خوششان نمي آيد. بنده در ملاقات هاي متعددي كه با آلمان هاو فرانسوي ها و... داشته ام، اين حرف را نداشته اند كه شما با آمريكايي ها آشتي كنيد تا ما با شما رابطه برقرار كنيم. مخصوصا آلمان ها كه يك كينه وحشتناكي نسبت به آمريكايي ها دارند و ترجيح مي دهند كه رابطه ما با آن ها خوب نشود. شما ديديد كه رؤساي جمهور اروپا يكي پس از ديگري به ايران آمدند و با مسؤولين ايراني ملاقات داشتند. هر وقت مي خواهد رابطه ما با اروپا بهتر شود، صهيونيست ها و آمريكايي ها يك بازي در مي آورند تا رابطه ما خراب شود؛ مثل ماجراي سلمان رشدي و ميكونوس و.... اين ها توپ هايي است كه آمريكايي ها به زمين اروپايي ها مي اندازند تا مانع برقراري رابطه باشد.
شعار «مرگ بر آمريكا» چه فايده اي دارد؟ آيا حكم فرمايان آمريكا از اين شعار براي توجيه روابط خصمانه خود با ايران سوء استفاده نمي كنند؟
اصولا شعارها به وسيله خود مردم انتخاب مي شود.
در هر دوره اي مردم جهت ابراز احساسات و خشم خود شعاري سر مي دهند. مثلا بنده 13 - 14 ساله بودم و آمريكايي ها در خيابان هاي تهران زياد ديده مي شدند. در آن زمان شعار مرگ بر آمريكا نبود؛ بلكه مي گفتند «يانكي گورت گم كن » و يا به انگليسي مي گفتند: yanku go home و يانكي يك اصطلاح بسيار زشتي براي آمريكايي هابود.
اگر آمريكا دلش مي خواهد كه به او مرگ نگويند، آدم بشود و رفتار خود را تغيير بدهد. اگر يادتان باشد يك زماني فرانسه به عراق موشك هاي «ايگزو3» مي داد و مردم ناخودآگاه مرگ بر فرانسه را هم به شعارهاي خود اضافه كردند. بعد كه تمام شد، آن را برداشتند و به جاي آن «مرگ بر انگليس » گذاشتند؛ البته انگليس ها از اين چيزها بدشان نمي آيد؛ زيرا مهم براي آن ها اين است كه بتوانند رابطه داشته باشند؛ لذا هر قدر به آن ها فحش بدهيم، هيچ وقت به آن ها بر نمي خورد؛ ولي آمريكايي ها چون از جايگاه ابرقدرتي نگاه مي كنند به آن ها بر مي خورد.
اين مرگ بر آمريكا نمادي است براي نشان دادن نفرت در يك جامعه، هيچ كس هم نمي تواند آن را عوض كند و اگر دولت از فردا بخش نامه كند كه ديگر مرگ بر آمريكا نگوييد، آيا شما ديگر مرگ بر آمريكا نمي گوييد؟
قبل از فروپاشي شوروي، مردم مرگ بر شوروي هم مي گفتند ولي حضرت امام معتقد بودند كه گفتن مرگ بر شوروي در آن زمان به دليل آن كه با آمريكايي ها درگير بوديم، درست نيست و بهتر است تمام حواسمان جمع آمريكا شود؛ لذا در سال 62 يا 63 بود كه دستور دادند تلويزيون شعار مرگ بر شوروي را سانسور كند. تلويزيون هم سانسور مي كرد. مردم به صدا و سيما ريختند و به مسؤولش كه در آن زمان محمد هاشمي بود گفتند: مگر كمونيست شدي؟ امام به مردم نگفت كه مرگ بر شوروي نگوييد ولي به صدا و سيما دستور داد كه وقتي در جماران مي گويند، آن را سانسور كند. اراده مردم همين است كه خودشان تصميم بگيرند و اين كه ما بگوييم مرگ بر آمريكا چيز خوبي نيست، اصلا دست دولت نيست كه بگويد خوب است يا نه، بلكه دست توده هاي مردم است.
بعضي ها مي گويند : طرح شعارهاي ضد آمريكايي براي مشروعيت زدايي از برخي گروه هاي سياسي است. نظر شما در اين رابطه چيست؟
عده اي كه قديم شعارهاي تند مي دادند توبه كردند. بنده در روزنامه جمهوري اسلامي مي خواندم كه يكي از همين آقايان يست سال قبل گفته بود: خدا نكند روزي بيايد كه مرگ بر آمريكا از زبان بيفتد، همين فرد نه تنها مرگ بر آمريكا از زبانش افتاده بلكه مي گويد رابطه هم بايد برقرار شود. اشكال كار در اين است كه امروزه متاسفانه گروهي مي خواهند رابطه برقرار كنند و گروه ديگري هم مقابله مي كنند. تصور آن ها اين است كه شعار ضدآمريكايي براي مصرف جناحي است، در صورتي كه اين طور نيست و اين حركتي است كه خواسته نظام و توده هاي مردم است. دليل آن هم اين است كه زماني يك آقايي از آن جناح مطرح كرد كه رابطه برقرار كنيم؛ همه مردم با او برخورد كردند. مقام معظم رهبري هم برخورد كردند. بدين ترتيب اين حرفي است كه مطلقا درست نيست.
آيا درست است كه آمريكا عصر حاضر را عصر ظهور امام زمان عليه السلام مي داند و بدين جهت با آن مبارزه مي كند؟
اگر فيلم نوستراداموس را ببينيم، اين حرف درست است. نوستراداموس يك كشيش طبيبي بود كه پانصد سال پيش زندگي مي كرد و داراي قدرتي بود كه پيش گويي مي كرد و خيلي از چيزها را هم پيش بيني كرده بود؛ مثل انقلاب فرانسه، جنگ جهاني دوم، انقلاب اسلامي و پيش گويي ظهور امام زمان عليه السلام كه بعد از انقلاب اسلامي، شخصي با نام پيغمبر آخر الزمان ظهور خواهد كرد (اسم او را ضد مسيح گذاشته و محل آن را عربستان ذكر كرده است.) اين را به صورت فيلم درآوردند با عنوان «مردي كه فردا را مي ديد. » اين فيلم ساخت آمريكا است و بنده انگليسي آن را در لندن ديدم - البته كتاب آن هم به فارسي ترجمه شده - و جالب اين جا بود كه نشان مي داد آقا ايستاده اند و موشك ها از زمين به سوي نيويورك پرتاپ مي شود و آن را با خاك يكسان مي كند.
در مورد انقلاب اسلامي پيش بيني كرده بود كه: رژيم شاه به وسيله مردي از پاريس ساقط خواهد شد. بعدا تفسير كرده بودند كه شايد جنگي بين ايران و فرانسه رخ بدهد؛ زيرا كسي نمي دانست كه امام به پاريس تبعيد مي شود. بدين ترتيب اگر اين ها را قبول داشته باشند، به فكر اين هستند كه چگونه با ظهور آقا مقابله كنند.
چه اشكالي دارد كه رابطه برقرار باشد ولي مواظب باشيم كه در امور ما دخالت نكنند؟ مثل ارتباط با انگليس و آلمان و روسيه و...
اگر آمريكايي ها اين چنين آمادگي پيدا كنند كه تمام شرط و شروط خود را بردارند و اموال ما را پس بدهند و انقلاب اسلامي را بپذيرند ودولت جمهوري اسلامي را به عنوان دولت مستقل قبول كنند، آن وقت ديگر آمريكا آدم شده است و رابطه مشكلي ندارد؛ ولي آمريكايي ها اين گونه رابطه را قبول ندارند؛ بلكه مي گويند ما كه آدم نمي شويم لذا شما بايد بنده ما بشويد.
مطلبي را از امام جماعت كنفرانس برلين نقل كرده اند؛ ايشان گفته اند : دليل ما براي عدم رابطه با آمريكا اين است كه تابع ولايت هستيم و هر چه اوبگويد بايد اجرا شود. اين مطلب يعني چه و مباني آن كدام است؟ به ويژه نتايج اين عمل و انديشه در جامعه چيست؟ و آيا نظر حاكم اسلامي به ويژه حاكم غير معصوم لزوما درست ترين و به مصلحت ترين است؟
ولايت از درون انقلاب با خيزش عمومي مردم ايجاد شده و مردم هم تبلور عيني خواسته هاي خود را در ولايت مي بينند و اگر روزي خداي نكرده تبلور عيني خواسته هاي خود را در ولايت نبينند، ديگر تبعيت نمي كنند؛ بنابراين آن چه را كه ولي امر مي گويد، در حقيقت زبان دل مردم است. با اين تفاوت كه ايشان دسترسي به اطلاعات عميق هم دارند و مردم عادي دسترسي به آن اطلاعات را ندارند؛ مثلا همين اطلاعاتي را كه الان بنده به شما مي دهم؛ شما به اين نتيجه مي رسيد كه نمي شود رابطه برقرار كرد. دانشجويان دفتر تحكيم وحدت كه معتقد به برقراري رابطه هستند نيز از بنده دعوت كرده بودند كه صحبت كنم. بنده در ابتداي صحبتم به آن ها گفتم كه من نه مي گويم رابطه برقرار كنيم و نه مي گويم رابطه برقرار نكنيم؛ بلكه بنده واقعيت هايي را كه وجود دارد مي گويم؛ آن وقت خود شما تصميم بگيريد كه آيا رابطه برقرار كنيم يا نه؟ در آخر صحبتم، همه از نظريه خود استغفار كردند و گفتند: ما اصلا به برقراري رابطه معتقد نيستيم. دليل آن هم اين است كه واقعيت ها چيزهايي است كه قابل انكار نيست؛ يعني نمي شود اين ها را انكار كرد.
اگر ولي امر مسلمين هم مي گويد، ضمن اين كه واجب الاطاعة است، در عين حال خواسته دل مردم هم هست. امام به مردم نگفت كه سفارت آمريكا را اشغال كنند بلكه مردم اشغال كردند و بعد امام تاييد فرمودند. اصولا زبان گوياي مردم چيزي است كه نمي شود با نظريه يك شخص آن را عوض كرد. بنابراين، اين طور نيست كه مقام معظم رهبري اين نظر را دارند ولي مردم اين نظر را ندارند.
گفته مي شود كه آمريكا وابستگي اقتصادي دارد، آيا اين حرف درست است؟
با وضعيت فعلي بله؛ يعني در وضعيتي كه ژاپني ها توانسته اند در آن جا سرمايه گذاري كنند و آلمان ها هم تا حدودي آمده اند، وابستگي اقتصادي در كشورهاي غربي متقابل است و تحت تاثير استقلال سياسي آن ها نيست. در كشورهاي جهان سوم، وابستگي اقتصادي، وابستگي سياسي را به همراه دارد و وابستگي هاي سياسي، اهرم هاي اقتصادي را به كار مي گيرند؛ ولي چون كشورهاي غربي همه از لحاظ موضع سياسي يك جور هستند، در نتيجه اگر از لحاظ اقتصادي وابسته به هم باشند مشكلي ندارند و اگر روزي اختلافي در سياست هاي آن ها به وجود بيايد، مي توانند رابطه خود را باكشورهايي كه مي خواهند با آن هامقابله كنند قطع كنند تا ديگر آن كشور نتواند روي پاي خود بايستد.
اگر آمريكايي ها فرهنگ ندارند، صحبت از تهاجم فرهنگي غرب به سركردگي آمريكا چه معنايي دارد؟
فرهنگي كه آمريكا مطرح مي كند، نوعي بي فرهنگي است و چون فرهنگ ها باهم مقابله مي كنند، تهاجم براي اين است كه آن فرهنگ را از بين ببرد. به طور كلي سياست آمريكا و ليبراليسم اين است كه فرهنگي با اعتقادات و ارزش ها وجود نداشته باشد و وقتي ليبراليسم مي گويد جامعه مدني، يعني جامعه اي كه هيچ فرهنگي در آن مسلط نبوده و آزادي عمل در آن باشد.
اكثريت آمريكايي ها چون مهاجرين اروپايي هستند، نوعي فرهنگ رقيق غربي با همان معيارها و قوانين را دارا هستند؛ منتها اين طور نيست كه انسجام آمريكا با اين فرهنگ غربي باشد. اگر امروز بخواهند فرهنگي را صادر كنند و رشد دهند، فرهنگي است كه از اروپا با خود آورده اند يعني فرهنگي مسيحي و ليبرال و سكولار.
آن ها اصراري ندارند كه شما اين فرهنگ ها را داشته باشيد؛ بلكه اصرار آن ها بر سر از دست دادن فرهنگ خودمان است و اين وضعيتي بود كه در مشروطه هم گرفتار آن بوديم، چنان چه تقي زاده مي گفت: اگر مي خواهيد آدم شويد، بايد از فرق سر تا نوك پا غربي شويد. اگر هم فرهنگ آن ها را قبول كنيم، آن ها هيچ وقت ما را نمي پذيرند؛ مثلا اين ترك هاي بيچاره فرهنگ و خط و... خود را از دست دادند تا غربي شوند؛ حتي معيارهاي فرهنگي غرب را با تمام وجود پذيرفتند ولي باز اروپايي ها تا امروز آن ها را راه نداده اند. دليلشان هم اين است كه مي گويند:اولا، چشم و ابروي شما مشكي است و ثانيا، مسلمان هستيد.
سياه پوستان در آمريكا مطلقا هضم و جذب فرهنگ آمريكايي نشده اند؛ بلكه اتوبوس و كليسا و... آنان از سفيد پوستان جدا است و شرايط كاملا متفاوتي دارند.
پس منظور از تهاجم فرهنگي اين نيست كه فرهنگ خاصي را بپذيريم؛ بلكه منظور بي فرهنگ شدن ما است؛ زيرا انقلاب اسلامي ما، انقلاب فرهنگي بود؛ برخلاف انقلاب كبير فرانسه كه انقلاب سياسي بود و انقلاب روسيه كه انقلاب اقتصادي بود. انقلاب اسلامي براي نان و مسكن و آزادي نبود؛ بلكه براي اسلام بود و چون اسلام توانست موفق شود، آن ها با آن مبارزه مي كنند.
يك بار در تاريخ، غربي ها فرهنگمان را از ما گرفتند و آن در جنگ هاي صليبي بود. در اسپانيا (اندلس معروف) تا زماني كه با فرهنگ اسلامي بوديم، نتوانستند ما را شكست دهند؛ به محض اين كه مسلمان ها را با زن و شراب و مواد افيوني آشنا كردند - تا حدي كه كليساهاي آن ها هم اين ها را توزيع مي كردند - و فرماندهان عرب صحراگرد، خود را مخمور و مست و لايعقل كردند، آن وقت حمله كردند و مسلمان ها را از آن جا بيرون كردند. اگر به اسپانيابرويد، آثار مساجد و مسلمان ها را مي بينيد. - البته بعضي از آن ها را تبديل به كليساكرده اند - ولي اثري از خود مسلمان ها نمي بينيد.
با توجه به فرمايشات حضرت عالي، انگيزه عناصر خودي، از طرح مساله رابطه با آمريكا چيست؟
دو حالت مي تواند وجود داشته باشد:
1 - ناآگاهي و جهالت؛ بيش تر كساني كه فريفته آمريكا هستند، اصلا آمريكا را نديده اند.
2 - خودباختگي كه انسان هاي خودباخته معمولا به اين سمت كشيده مي شوند؛ البته اين كه ليبرال ها اعتقاد به رابطه با آمريكا دارند، جزء مباني فكري آن ها است و اگر خدايي نكرده ما هم يك روز ليبرال شديم، داراي همين طرز فكر خواهيم شد؛ ولي كساني كه اعتقادات اصولي دارند و به اصول اسلام پاي بند هستند، در مساله ارتباط با آمريكا يا خودباخته مي شوند و يا ناآگاه هستند.
در حال حاضر، رابطه ايران و آمريكا تا چه حد است؟ آيا روابط اقتصادي و بازرگاني دارند؟
از ديدگاه جمهوري اسلامي، داشتن روابط اقتصادي و بازرگاني هيچ منعي ندارد و آمريكايي ها گاهي آن را محكم و گاهي سست مي كنند؛ مثلا يك بار مي گويند: مي توانيد قالي وارد آمريكا كنيد ولي نمي توانيد نفت صادر كنيد و يك بار عكس اين را مي گويند. اين دست خود آمريكايي ها است؛ چرا كه از ديدگاه ما، داشتن روابط اقتصادي وبازرگاني هيچ منعي ندارد و هر مقدار هم كه امكان داشته باشد برقرار مي شود.

الان روابط اقتصادي در حد بسيار محدودي است. اين هم ناشي از اين است كه آمريكايي ها مي خواهند با فشار اين اهرم، رابطه ديپلماتيك و سياسي برقرار كنند. در مورد روابط علمي هم بنده بچه هاي خودم را تشويق مي كردم كه در آمريكا درس بخوانند؛ چون پيشرفت هاي علمي در آن جا جمع شده و فرار مغزها به سوي آن ها است كه متاسفانه آمريكا توانسته است جذب كند. نزديكان بنده از آن جا دكتراي خود را گرفته اند و برگشته اند، منتها با حفظ تمام معيارها و اصول اسلامي. الان هم اگر كسي بخواهد در آمريكا درس بخواند، از ديدگاه جمهوري اسلامي اصلا مشكلي وجود ندارد، ولي آمريكايي ها فكر مي كنند كه وقتي چنين حالتي پيدا شد، ما از دست آن ها اهرم مي گيريم، لذا موانعي ايجاد مي كنند و بعد هم خودشان دفع مي كنند.
ارزيابي شما از مواضع اخير دولت آمريكا در ادامه بلوكه كردن اموال ايران در آمريكا و تمديد تحريم اقتصادي چيست؟
از اين كه هيچ كدام از اين ها نتوانسته دولت و نظام ما را تسليم بكند و جمهوري اسلامي از مواضع خود عدول نكرده است، عصباني هستند؛ در نتيجه او هم به همان سياست هاي غلط خودش ادامه مي دهد و اشتباه هم مي كند، يعني اگر به جاي اين كه اين تحريم ها را تمديد كند، تمديد نمي كرد، به نفعش بود؛ حتي اهرمي به دست عاشقان رابطه با آمريكا مي داد، ولي چون از موضع ابرقدرتي برخورد مي كند، اين را بدتر مي كند.
به نظر بنده، قسمت عمده عدم رابطه با آمريكا، ناشي از حماقت ها و سياست هاي غلط خود آمريكاست. بنده به يكي از آمريكايي ها مي گفتم كه برويد از ارباب هاي خودتان - انگليسي ها - درس بگيريد و ببينيد كه آن ها چه مي كنند؟
خاطره اي از انگليسي هادر اوگاندا دارم. كشور اوگاندا زماني مستعمره انگليس بود. بعد از كودتايي كه در آن كشور شد، يك آدم عوضي به نام «ايدي امين » كه خيلي هم چاق بود و حدود صد و پنجاه كيلو وزن داشت به قدرت رسيد و دفاتر انگليسي ها را بست و تمام انگليسي ها را بيرون كرد. انگليسي ها اصرار كردند كه اجازه بده ما به كشور شما بياييم و مطيع شما هستيم. ما فقط مي خواهيم بازرگاني كنيم. ايدي امين گفت: شرطش اين است كه مرا يك دور كول خود بگذاريد و دور استاديوم بچرخانيد تا من اجازه بدهم بياييد. انگليسي ها اين شرط را پذيرفتند و سه تا سه تا ايدي امين را كول خود مي گذاشتند و دور استاديوم مي چرخاندند.
البته اين كار از لحاظ ديپلماتيك درست نيست؛ ولي مهم اين بود كه مي خواست انگليسي ها را تحقير كند و بگويد كه تا به حال شما ارباب بوديد و به ما زور مي گفتيد، از اين به بعد ما ارباب شما مي شويم.
خاطره ديگري از نيويورك دارم كه يازده ساعت برق رفت و آن جا اين طور نيست كه وقتي برق مي رود، مردم مواظب باشند كه دزدي نشود؛ بلكه درست برعكس تمامشان دزد مي شوند. در اين يازده ساعت، تمام شيشه هاي سوپر ماركت ها را شكستند و هر چه توانستند غارت كردند. بعد تلويزيون با يك سياه پوست مصاحبه كرد كه چرا شما اين كار را كرديد؟ گفت: اين ها عمري است كه ما را استثمار كرده بودند و ما در اين يازده ساعت توانستيم ذره اي از آن چه را كه از ما غارت كرده بودند پس بگيريم.
در خصوص انتخابات اخير رياست جمهوري آمريكا و تخلفاتي كه در آن جا صورت گرفت، اگر توضيحاتي به نظرتان مي رسد بفرماييد.
تصميم گيري در انتخابات رياست جمهوري آمريكا، نه به وسيله مردم است و نه به وسيله احزاب؛ بلكه به وسيله صاحبان قدرت و ثروت و شركت هاي بزرگ مثل راكفلر و روجيل ها است كه آن ها تصميم مي گيرند و يك نفر از اين حزب و يك نفر از آن حزب انتخاب مي كنند. زماني ممكن است تصميم آن ها اين باشد كه كداميك حتما انتخاب شود، در آن وقت دعوا بين آن ها زياد نيست؛ ولي در دوره اي كه تصميم آن ها اين نباشد كه يك نفر انتخاب شود، دعواي بين آن ها خيلي جدي و حاد مي شود كه اين دفعه از آن دفعات بود و دعوا فوق العاده حاد شده بود. در نتيجه يك راي و دو راي مي تواند در انتخاب اين ها مؤثر باشد. مي بينيم در فلوريدا كه برادر جورج بوش فرماندار آن جا بود، در راي ها دست كاري كرده بودند و توانسته بودند ده و يا هفده هزار راي را تغيير بدهند.
شركت مردم در آن جا فوق العاده پايين است و امسال كه مي گفتند خيلي زياد شركت كرده اند، نزديك به پنجاه - شصت ميليون نفر بيش تر شركت نكرده اند. در زماني كه بنده آن جا بودم، انتخاباتي انجام مي شد، من به يك آمريكايي گفتم: چرا در انتخابات شركت نمي كني؟ گفت: چه فرقي دارد كه شركت بكنم يا نكنم؛ هيچ تاثيري نمي گذارد. علت اين درگيري كه اين بار به وجود آمد و معلوم شد كه تقلب شده، اين بود كه براي آقاي راكفلر فرقي نمي كرد كه بوش به كاخ سفيد بيايد يا الگور.


  پی نوشت :

1) بنده در بازديدي كه بعد از پيروزي از لبنان داشتم، اوضاع آن جا را مثل اوضاع ايران در 22 بهمن سال 57 ديدم.

منبع : ماهنامه اطلاع رساني، پژوهشي، آموزشي مبلغان شماره24 .




تاریخ ارسال مطلب : سه شنبه ٢١ بهمن ١٣٩٤ / شماره خبر : ١١٨١٦٢ / تعداد بازدید : 2008/ محبوب کن - فیس نما / داغ کن - کلوب دات کام

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 

خروج