يکشنبه ٠١ ارديبهشت ١٣٩٨
« الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِ‌سَالَاتِ اللَّـهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّـهَ ۗ وَكَفَىٰ بِاللَّـهِ حَسِيبًا؛ (پیامبران) پیشین کسانی بودند که تبلیغ رسالتهای الهی می‌کردند و (تنها) از او می ترسیدند، و از هیچ کس جز خدا بیم نداشتند؛ و همین بس که خداوند حسابگر (و پاداش‌دهنده اعمال آنها) است!»
صفحه اصلی صفحه اصلی اخبار و رویدادها اخبار و رویدادها تحقیقات و مقالات تحقیقات و مقالات توشه تبلیغتوشه تبلیغ روضه ها و مدایح روضه ها و مدایح ویژه نامه ها ویژه نامه ها
دانلود نرم افزار دانلود نرم افزار سبک زندگی سبک زندگی تاریخ معصومینتاریخ معصومین روش تبليغ روش تبليغ نقشه سایت نقشه سایت ارتباط با ما ارتباط با ما
صفحه اصلی > تحقیقات،مقالات > روش تبلیغ 
ماهنامه مبلغان


خاطرات تبلیغ؛

بخشندگی، دل بزرگ می خواهد

امام صادق(علیه السلام) می‏ فرمایند: «هر کسی یکی از این کارها را به درگاه خدا ببرد، خدا بهشت را برای او واجب می گرداند: انفاق در تنگدستی، گشاده رویی با همگان، رفتار منصفانه.»

خاطرات تبلیغ؛ بخشندگی، دل بزرگ می خواهد

مهرداد نجفی

گاهی برخی افراد می‏ گویند: چون دست و بالمان تنگ است، انفاق نمی‏ کنیم. اگر خدا وسعتی در امورمان ایجاد کند، حتماً از انفاق کنندگان خواهیم شد!

اما به نظر این طور نیست؛ بلکه اغلب افراد پس از وسعت در دارایی، اصلاً چیزی نمی ‏بخشند و یا آن مقدار بخشش آنها دردی را دوا نمی کند؛ یعنی گاهی افراد با داراتر شدن، بخیل تر و حریص ‏تر می‏ شود. قرآن به داستان «قارون» اشاره می ‏کند و می ‏فرماید: «قارون در دوران فقر و نداری، از ایمان آورندگان به موسی(علیه السلام) بود؛ ولی هنگام توانگری و دارایی، حتی از دادن زکات نیز خودداری کرد.»[1]

پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) می ‏فرمایند: «سه چیز از حقیقت های ایمان است: انفاق در تنگدستی، انصاف با مردم و دانش بخشی به جوینده دانش.»[2]

و امام صادق(علیه السلام) می ‏فرمایند: «هر کسی یکی از این کارها را به درگاه خدا ببرد، خدا بهشت را برای او واجب می گرداند: انفاق در تنگدستی، گشاده رویی با همگان، رفتار منصفانه.»[3]

و در جایی دیگر به یکى از فرزندانشان  فرمودند: از آن مالى که نزد تو بود، چقدر باقى  مانده؟ عرض کرد:  فقط چهل دینار. فرمودند: برو و آن  را به نیازمندان صدقه بده! گفت: چیزى غیر از آن در بساط نیست. امام فرمودند: می گویم آن  را صدقه بده! خدا به جاى آن به ما می دهد. سپس فرمودند: آیا نمی دانى هر چیز کلیدى دارد و کلید رزق، صدقه است؟ پس برو و آن را در راه خدا به نیازمندان بده! فرزند امام این کار را کرد. ده روز نگذشته بود که از محلى چهار هزار دینار خدمت آن حضرت آوردند. امام فرمودند: فرزندم! چهل دینار براى خدا دادى و خداوند چهار هزار دینار به ما داد.[4]

اواخر زمستان سال 92 بود و دوستان در حال آماده شدن برای اردوی عید نوروز بودند. اردویی نه از جنس اردوهای دیگر؛ یعنی نه سیاحتی، نه زیارتی و نه تفریحی بود؛ بلکه اردوی جهادی در منطقه ای دور افتاده از میهن عزیزمان، ایران اسلامی.

برای این اردو از ماه‏ها پیش برنامه ‏ریزی شده بود و جلسات هماهنگی به صورت مستمر برگزار می‏ شد. کارها به درستی پیش می‏رفت، به گونه ای که شناسایی محل انجام شده و مقصد مشخص بود.

اغلب اعضای گروه طلبه و دانشجو بودند و با روحیه ای مثال زدنی که گویا برای تعطیلات عید قصد سفر به بهترین نقطۀ جهان را دارند؛ در حال آماده شدن برای رفتن به جایی بودند که آنجا نه تفریحی در کار بود و نه گردشی؛ بلکه کار بود و کار بود و کار.

با همان روحیه خوب و شاد و با شعار«هر که دارد هوس بیل و کلنگ، بسم الله!» در محل حرکت حاضر شدیم. با دیدن ماشین - که یک مینی بوس قدیمی و درب و داغون بود - بعضی از بچه ‏ها لب به اعتراض گشودند و پا پس کشیدند و گفتند: این دیگر چه ماشینی است! 500، 600 کیلومتر راه را با این قراضه برویم؟ چیزی از ما نمی‏ ماند.

به هر زحمتی بود آنها را راضی کردیم و عازم سفر شدیم. در مسیر اتفاقات زیادی رخ داد که از گفتن آن صرف نظر می ‏کنم. به هر حال، با هزاران سختی به مقصد رسیدیم. ساعت تقریباً 2 بعد از نیمه شب بود و هوا خیلی سرد. به مدرسه‏ ای رفتیم و در آنجا خوابیدیم.

صبح که بچه ‏ها از خواب بیدار شدند، با رابطین محلی جلسه‏ ای برگزار کردیم. آن جلسه ابتدای دردسرهای ما بود؛ چراکه از قبل قرار بود مصالح ساختمانی را آنها تأمین کنند و نیروی کار را ما؛ ولی در آن جلسه متوجه شدیم که از مصالح خبری نیست. با این وجود، مسئول گروه که آدم با تجربه‏ ای بود، به جای موضع انفعالی سعی می‏کرد، به نحوی برخورد کند که بقیه اعضای گروه، خصوصاً کمیته عمرانی از کار کردن دلسرد نشوند. به همین دلیل، اعضای گروه را جمع کرد که با مشورت آنها بهترین تصمیم را بگیرد؛ بچه‏ ها نظرات مختلفی داشتند؛ یک نفر می گفت: از بین خودمان هر کدام مقداری پول روی هم بگذاریم تا قسمتی از کار را انجام دهیم. دیگری پیشنهاد تماس با افراد خیّری که می ‏شناسیم، را مطرح کرد. دوستی می گفت: به مرکز شهر برویم و از امام جمعه درخواست کمک کنیم. یکی دیگر از دوستان پیشنهاد کرد که به کمیته امداد شهر مراجعه کنیم؛ زیرا خانواده‏ ای که قصد ساختن خانه برایشان داشتیم، تحت پوشش کمیته امداد بودند.

مسئول گروه که تجربیاتی در این زمینه داشت گفت: همه پیشنهادها عملی است؛ ولی فعلاً از مقدار پولی که جهت اداره اردو و سایر کارها در اختیار دارم را صرف خرید مصالح می‏ کنیم و بدین ترتیب همه با هم تصمیم گرفتیم که پروژه را تعطیل نکنیم و هر مقدار در توان داریم، کار را به پیش ببریم.

هر کسی عهده دار قسمتی از کار شد. من و تعدادی از افراد خدمت امام جمعه رفتیم و از ما استقبال گرمی نمود و تا جایی که در توان داشت، با ما همکاری کرد. دوستی با ادارات مختلف، از جمله: شهرداری، فرمانداری و... تماس گرفت و گروهی از دوستان به کمتیه امداد رفتند و آنها هم قول مساعدت دادند و تعداد دیگری نیز مسئول تماس با خیّرین محترم شدند و کمک هایی از این طریق بدست آمد. و بالاخره با سرمایه مشارکت و همفکری گروهی کار شروع شد.

بعد از فراهم آمدن مقداری پول، مسئول گروه مرا برای تهیه مصااح به مرکز شهرستان فرستاد و این در حالی بود که سه روز از رسیدن ما به آنجا می‏ گذشت.

به علت دوری روستا از شهر، بعد از تقریباً 4 ساعت به شهر رسیدم. روز اول فروردین؛ یعنی اولین روز سال نو بود. بنابراین، هیچ مصالح فروشی یا مغازه‏ای باز نبود. بعد از یک ساعت پیاده روی به یک دفتر مسافرتی رسیدم. از اینکه یک مغازه باز پیدا کردم، خیلی خوشحال شدم. از صاحب دفتر درباره مصالح فروشی پرسیدم. او اظهار بی‏ اطلاعی کرد؛ ولی با مقداری فکر کردن، گفت: یک مصالح فروشی در انتهای این خیابان است که شاید باز باشد.

کم‏کم داشتم امیداور می‏ شدم که مصالح را فراهم خواهم کرد تا آمدن بچه ‏ها با این همه سختی، بی‏فایده نماند. گام هایم را سریع‏تر کردم با دیدن مصالح فروشی نور امیدی در دلم روشن شد؛ وقتی نزدیک‏تر شدم و دیدم واقعاً مغازه باز است، بی ‏نهایت خوشحال شدم و خداوند را سپاس گفتم.

مغازه بزرگی بود. وارد شدم و سلام کردم و مختصری از ماجرای سفرمان به آن شهر را برایش توضیح دادم. و سپس لیست وسایلی را که احتیاج داشتیم، جلوی او گذاشتم. از آجر، گچ، سیمان، ماسه و... . او گفت: مشکلی نیست و همه این وسایل را داریم.

به مقدار مورد نیاز فاکتور کرد.

پس از آنکه مفصل برایش از گروه جهادی گفتم، انتظار داشتم خودش تخفیف زیادی پیشنهاد دهد. ولی گویا حرفهای من آب در هاون کوبیدن بود؛ لذا از او تخفیف خواستم که او گفت: در هیچ مواردی به جز آجر نمی توانم تخفیف بدهم، آن هم برای هر آجر فقط پنج تومان تخفیف.

برای لحظاتی به فکر فرو رفتم و پیش خود گفتم که اگر ما 1000 عدد آجر بخواهیم، کلاً 5000 تومان می شود. چیزی نگفتم و پس از فاکتور کردن اجناس، مبلغ را کامل پرداختم.

بعد از او در مورد ماشین برای حمل مصالح تا محل ساختمان پرسیدم، گفت: ما ماشین نداریم و تو خودت باید ماشین پیدا کنی.

به بیرون مصالح فروشی آمدم و ماشین های شهر را زیر نظر گرفتم، خبری از کامیون و وانت بار نبود، مانده بودم چه کنم؛ روز اول سال نو، خیابان ها خلوت و آن محدوده ماشین هایی که تردد می‏ کردند، سواری های شخصی بودند که برای دید و بازدید عید در خیابان آمد و شد داشتند.

پس از ناامیدی از تهیه ماشین برای حمل مصالح، مجدداً به آن مغازه برگشتم و گفتم: هیچ ماشینی پیدا نمی ‏شود. شخصی گفت: صبر کن من یک نفر را می ‏شناسم که کامیون دارد، فکر می کنم بیاید. با او تماس گرفت و الحمدلله جوابش مثبت بود.

کامیون‏دار آمد. جوانی تقریباً 30 ساله؛ ماشین او نو به نظر می‏رسید. از او پرسیدم گفت: این اولین سرویسی است که می ‏خواهم با این ماشین ببرم. صحبت از کرایه شد. او آدرس پروژه را از من خواست و من به او گفتم. تقریباً می ‏دانست کجاست. مبلغ دویستو پنجاه هزار تومان را مطرح کرد که با توجه به جاده خاکی، مسیر طولانی (حدوداً چهار ساعته) و پر پیچ و خم کوهستانی و حجم زیاد مصالح، قیمت منصفانه ای بود؛ ولی با توجه به محدودیت های مالی گروه (به نحوی که حتی 1000 تومان هم برای‏مان مهم بود)، با او صحبت کردم و در نهایت او را به صد و پنجاه هزار تومان متقاعد کردم.

کارگران مصالح فروشی مشغول بار زدن مصالح شدند و راننده جوان به من پیشنهاد داد تا این کارگرها مصالح را در کامیون بار می زنند، به منزل ما برویم تا از شما پذیرایی کنم و من شرط کردم که به یک چای بسنده کند.

به منزل او رفتم. مجرد بود و با برادر و مادر خود زندگی می‏کرد. از من پرسید: از چه زمانی اینجا هستید؟ گفتم: صبح زود از بچه‏های گروه جدا شدم و تا الان –که حدود ساعت دو بعدازظهر بود –اینجا هستم. گفت: لابد ناهار هم نخورده‏ای؟

خانواده میهمان‏ نوازی بودند. ابتدا چای، شیرینی و شکلات آوردند و من با شرمندگی مقداری از آن را خوردم. آنها به این مقدار اکتفا نکردند؛ بلکه برای ناهار حسابی مرا شرمنده کردند.

بعد از صرف غذا، و البته آب شدن من از شرمندگی از جوان پرسیدم: آیا بار زدن مصالح تمام شده است؟ او تماس گرفت و جواب مثبت بود. بنابراین، با هم به سمت مصالح فروشی - که فاصله زیادی نداشت - رفتیم. کامیون آماده حرکت بود. ساعت از دو و نیم بعدازظهر گذشته بود که حرکت به سمت روستا را شروع کردیم. پس از طی قسمتی از مسیر، همین طور که مشغول صحبت بودیم، آن جوان از شخصی که کار را برای او انجام می‏ دادیم، سؤال کرد. برایش توضیح دادم: پیرزنی است که دو نوه دختری خود را که  8 و10 ساله بودند، نگهداری می‏ کند و با وجود محصل بودن دو دختر، امرار معاش آنها تنها از طریق مستمری اندک کمیته امداد، یارانه و دو بزی است که از شیر آنها استفاده می‏ کنند. محل زندگی این خانواده بسیار بد است؛ چون آنها در جایی زندگی می‏ کنند که اغلب مردم حاضر نیستند از آن حتی به عنوان انبار وسایل خود استفاده کنند.

بیشتر راه را طی کرده بودیم و هوا کم کم تاریک می شد. حوصله راننده جوان داشت به سر می‏آمد؛ چرا که راه تقریباً چهار ساعته، بیش از هفت ساعت طول کشید و هنوز هم نرسیده بودیم؛ جاده ناهموار و ناهموارتر می شد و کامیون باید با احتیاط به پیش می ‏رفت.

طی مسیر برای آن کامیون با بار زیادش سخت و سختر می‏ شد. در دلم گفتم: واقعاً زحمت کشیده است و حقش خیلی بیشتر از این حرفهاست. وقتی به مقصد رسیدیم، حتماً مبلغی اضافه ‏تر از کرایه ‏ای که طی کرده بودیم، به او می‏دهم تا راضی شود؛ زیرا فکر سختی طی مسافت با کامیون و بار سنگین آن را نکرده بودم.

خدا خدا می ‏کردم هرچه زودتر به مقصد برسیم. در این گیر و دار، بارش باران نیز آغاز شد و جاده خاکی با این بارش ناهموارتر می‏ شد.

به هر ترتیب، بعد از هشت ساعت طی مسیر پر پیچ و خم، تقریباً ساعت ده شب به مقصد رسیدیم. وقتی اعضای گروه ماشین را دیدند، بسیار خوشحال شدند که گویی دنیا را به آنها داده اند و با تمام ذوق و شوق زیر باران مشغول خالی کردن بار کامیون شدند.

من نیز راننده را به صرف چای دعوت کردم تا شاید بخشی از محبت های او را جبران کنم. به همین منظور، او را به محل کوچکی که در نزدیکی ساختمان داشتیم، بردم. بعد از خوردن چای با خود گفتم: امروز روز اول نوروز است و این جوان از خانواده و تفریح خود گذشته و برای ما مصالح آورده است. علاوه بر این، مسیر نیز خیلی طولانی تر از آنچه که صحبت کرده بودیم، شد و باران نیز کار را دشوارتر کرد، پس باید هر طوری که شده، او را راضی کنم. به همین دلیل، بعد از اینکه مبلغ صد و پنجاه هزار تومان را به او دادم، خواستم برای جبران بخشی از زحماتش مقداری اضافه ‏تر نیز به او بپردازم که او گفت: نمی‏ خواهد، همین مقدار کافی است.

در همین زمان جریانی رخ داد که بنده بعداً به واسطه دوستان از آن مطلع شدم. مرد جوان پس از صرف چای و ترک محل استقرار گروه، از یکی از دوستان آدرس آن پیرزن را پرسیده بود و پس از یافتن پیرزن، کل مبلغ را بدون برداشتن حتی یک ریال به او بخشیده بود.

این بود تجربه ای عینی از اینکه حتماً دارا شدن به بخشنده شدن نمی ‏انجامد و حتی ممکن است برعکس این گزاره درست باشد؛ چراکه یکی با آن همه سرمایه، با وجود سود چند صد هزار تومانی، با اکراه پیشنهاد پنج هزار تومان را مطرح می کند؛ اما دیگری، با اینکه ظاهراً وضعیت مالی مناسبی نداشت، کل مبلغ کرایه ‏اش را انفاق می کند.

الحمدلله رب العالمین

___________________________________

پی‌نوشت‌ها:

[1]. قصص/ 79 –76.

[2]. بحار الانوار، محمدباقر مجلسی، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1403ق، ج ۷۷، ص ۵۲.

[3]. الکافی، محمد بن یعقوب کلینی، دار الکتب الاسلامیة، تهران، چاپ چهارم، 1407ق، ج 2، ص 103، ح 2.

[4]. همان، ج 4، ص 9، ح 10.

منبع: ماهنامه اطلاع‌رسانی، پژوهشی، آموزشی مبلغان، شماره 225.





تاریخ ارسال مطلب : دوشنبه ٥ فروردين ١٣٩٨ / شماره خبر : ٤٠٦٢٧٧ / تعداد بازدید : 74/ محبوب کن - فیس نما / داغ کن - کلوب دات کام

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 

خروج