چهارشنبه ٣٠ آبان ١٣٩٧
« الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِ‌سَالَاتِ اللَّـهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّـهَ ۗ وَكَفَىٰ بِاللَّـهِ حَسِيبًا؛ (پیامبران) پیشین کسانی بودند که تبلیغ رسالتهای الهی می‌کردند و (تنها) از او می ترسیدند، و از هیچ کس جز خدا بیم نداشتند؛ و همین بس که خداوند حسابگر (و پاداش‌دهنده اعمال آنها) است!»
صفحه اصلی صفحه اصلی اخبار و رویدادها اخبار و رویدادها تحقیقات و مقالات تحقیقات و مقالات توشه تبلیغتوشه تبلیغ روضه ها و مدایح روضه ها و مدایح ویژه نامه ها ویژه نامه ها
دانلود نرم افزار دانلود نرم افزار سبک زندگی سبک زندگی تاریخ معصومینتاریخ معصومین روش تبليغ روش تبليغ نقشه سایت نقشه سایت ارتباط با ما ارتباط با ما
صفحه اصلی > تحقیقات،مقالات > روش تبلیغ 
ماهنامه مبلغان


گلشن اشعار؛ مناسبت‌های ماه صفر الخیر -5

اشعار شهادت امام رضا(علیه السلام)

با زمین خوردنت امروز زمین خورد زمین* آسمان خورد زمین عرش برین خورد زمین* وسط کوچه همین که بدنت لرزه گرفت* ناگهان بال و پر روح‌الامین خورد زمین.

اشعار شهادت امام رضا(علیه السلام)

با زمین خوردنت امروز زمین خورد زمین
آسمان خورد زمین عرش برین خورد زمین
وسط کوچه همین که بدنت لرزه گرفت
ناگهان بال و پر روح‌الامین خورد زمین
این چه زهری است که داری به خودت می‌پیچی
گاه پشت کمرت گاه جبین خورد زمین
از سر تو چه بگوییم؟ روی خاک افتاد
از تن تو چه بگوییم؟ همین ... خورد زمین
دگرت نیست توان تا که ز جا برخیزی
ای که با تو همۀ دین مبین خورد زمین
داشت می‌مرد اباصلت که چندین دفعه
دید مولاش چه بی‌یار و معین خورد زمین
زهر اول اثرش بر جگر مسموم است
پهلویت سوخت که زانوت چنین خورد زمین
پسرت تا ز مدینه به کنار تو رسید
طاقتش کم شد و گریان و حزین خورد زمین
به زمین خوردن و خاکی شدنت موروثی است
جد تشنه لبت از عرشۀ زین خورد زمین

جواد حیدری

***

خادمت پشت در قصر خبر می‌خواهد
از شب مبهم این فتنه سحر می‌خواهد
کاش آن خوشه مسموم زبانش می‌گفت:
لب شیرین تو انگور مگر می‌خواهد؟
تو عبا روی سرت می‌کشی و پا به زمین
رفتنت تا به در خانه هنر می‌خواهد
ای جگرگوشه که در حجرۀ غم تنهایی
زهر از جان تو انگار جگر می‌خواهد
دل تو سوخته از درد به خود می‌پیچی
لب خشکیده تو دیدۀ تر می‌خواهد
خوب شد اینکه جوادت به کنارت آمد
پدرِ از نفس افتاده، پسر می‌خواهد
لحظه رفتن خود در نظرت می‌آمد
روضه مرد غریبی که نفر می‌خواهد
یاد آن حرف تو با ابن شبیب افتادم
یاد آن دشنه که از جد تو سر می‌خواهد

محمد امین سبکبار

***

نیلی‌ترین رنگها بر پیکرش بود
معلوم بود امروز روز آخرش بود
معلوم بود آقای ما را زهر دادند
وقتی که می‌آمد عبایش بر سرش بود
دستی به پهلوی پر از درد خویش داشت
بر شانه دیوار دست دیگرش بود
دختر ندارد تا که دستش را بگیرد
پس لااقل ای کاش آنجا خواهرش بود
پا شد خودش را جمع کرد اما زمین خورد
این ضعف خیلی مایه درد سرش بود
اصلاً زمین خوردن برای او طبیعی است
از بس که دنبال صدای مادرش بود
در حجره بی‌فرش خود افتاده بود و
تصویری از گودال در چشم ترش بود
می‌گفت یا جَدّا! چرا خاکت نکردند
حتی کفن بر جسم صد چاکت نکردند

علی اکبر لطیفیان

***

امان نداد مرا این غم و به جان افتاد
میان سینه‌ام این درد بی امان افتاد
به راه روی زمین می‌نشینم و خیزم
نمانده چاره که آتش به استخوان افتاد
چنان به سینۀ خود چنگ می‌زنم از آه
که شعله بر پر و بال کبوتران افتاد
کشیده‌ام به سر خود عبا و می‌گویم
بیا جواد که بابایت از توان افتاد
بیا جواد که از زخمِ زهر می‌پیچد
شبیه عمه‌اش از پا نفس زنان افتاد
شبیه دخترکی که پس از پدر کارش
به خارهای بیابان به خیزران افتاد
به روی ناقۀ عریان نشسته، خوابیده
و غرق خواب پدر بود ناگهان افتاد
گرفت پهلوی خود را میان شب ناگاه
نگاه او به رخ مادری کمان افتاد
دوید بر سر دامان نشست خوابش برد
که زجر آمد و چشمش به نیمه جان افتاد
رسید زجر دوباره عزای کوچه شد و
به هر دو گونۀ زهرا ترین نشان افتاد
رسید زجر و پی خود دوان دوانش بُرد
که کار پنجۀ زبری به گیسوان افتاد
به کاروان نرسیده نفس نفس می‌زد
به خارهای شکسته کشان کشان افتاد
دوباره ناله‌ای آمد عمو به دادم رس
دوباره رأس اباالفضل از سنان افتاد

حسن لطفی

***

ساکت و بی صدا زمین خوردن
زپر پا یک عبا، زمین خوردن
بی تعادل شدن شکسته شدن
وسط کوچه‌ها زمین خوردن
ارثی از مادر است که حالا
می رسد به شما زمین خوردن
ناله‌های تو را در آوردند
آتش زهر با زمین خوردن
سوزش زهر سینه کافی بود
حال دیگر چرا زمین خوردن؟
پشت درهای حجره می‌گفتی
ای جوادم بیا زمین خوردن.....
....
بال من را شکست و زخمی کرد
خسته کرده مرا زمین خوردن
آخرین لحظه بود در نظرت
داغ کرب و بلا زمین خوردن

مسعود اصلانی

***

آمد از راه و کشیده است عبا را به سرش
وای از سینۀ سوزان و دل شعله ورش
همچو شمعی که بسوزد ز شرر آب شود
آب کرد آتش آن زهر ز پا تا به سرش
حجره‌اش بسکه غم انگیز و ملال آور بود
گرد غم بود که می‌ریخت ز دیوار و درش
گاه در زیر لبش ذکر خدا می‌گوید
گاه سوی در حجره است خدایا نظرش
هم جواد آمده بالین رضا هم زهرا
هم پسر سوخته هم مادر خونین جگرش
پیش مادر نبود طاقت برخاستنش
زیر بار غم و اندوه خمیده کمرش
پسرش دست به سر دارد و مادر به کمر
او نظر می‌کند و خون رود از چشم ترش

سیدهاشم وفایی

***

وای مادر مددی کن جگرم می‌سوزد
که نه تنها جگرم پا به سرم می‌سوزد
زهر اثر کرده به زانو و ستون فقرات
جگرم پاره شده تا کمرم می‌سوزد
کسی آید ز وفا چشم جوادم گیرد
پیکرم پیش نگاه پسرم می‌سوزد
همره هر نفسم خون ز لبم می‌پاشد
تار می‌بینم و چشمان ترم می‌سوزد
چون مقطع شده حرفم ، پی اخبار ولا
دود می‌گویم و بر لب جگرم می‌سوزد

قاسم نعمتی

____________________________________________________

پی‌نوشت‌ها:
منبع: ماهنامه اطلاع‌رسانی، پژوهشی، آموزشی مبلغان، شماره 220.




تاریخ ارسال مطلب : چهارشنبه ١٦ آبان ١٣٩٧ / شماره خبر : ٤٠٣٦٨٩ / تعداد بازدید : 97/ محبوب کن - فیس نما / داغ کن - کلوب دات کام

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 

خروج