سه شنبه ٠١ آبان ١٣٩٧
« الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِ‌سَالَاتِ اللَّـهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّـهَ ۗ وَكَفَىٰ بِاللَّـهِ حَسِيبًا؛ (پیامبران) پیشین کسانی بودند که تبلیغ رسالتهای الهی می‌کردند و (تنها) از او می ترسیدند، و از هیچ کس جز خدا بیم نداشتند؛ و همین بس که خداوند حسابگر (و پاداش‌دهنده اعمال آنها) است!»
صفحه اصلی صفحه اصلی اخبار و رویدادها اخبار و رویدادها تحقیقات و مقالات تحقیقات و مقالات توشه تبلیغتوشه تبلیغ روضه ها و مدایح روضه ها و مدایح ویژه نامه ها ویژه نامه ها
دانلود نرم افزار دانلود نرم افزار سبک زندگی سبک زندگی تاریخ معصومینتاریخ معصومین روش تبليغ روش تبليغ نقشه سایت نقشه سایت ارتباط با ما ارتباط با ما
صفحه اصلی > تحقیقات،مقالات > روش تبلیغ 
ماهنامه مبلغان


گلشن اشعار؛ مناسبتهای ماه محرم الحرام -12

متن ادبی؛ خواب خرابه

از حال رفته بود. خورشید نگاهش دیگر فروغی نداشت. عمه به سختی آرامش کرد. مدتها بود که چشمانش با خواب قهر بود. مگر بدون بابا! عمو عباس! علی اکبر و علی اصغر! می‌شود به خواب رفت؟ آخرین شبی که ناز و آرام خوابیده بود؛ شب عاشورا بود.

متن ادبی

خواب خرابه[1]

السلام علیکِ یا رقیه بنتُ الحسین (علیهما السلام)

از حال رفته بود. خورشید نگاهش دیگر فروغی نداشت. عمه به سختی آرامش کرد. مدتها بود که چشمانش با خواب قهر بود. مگر بدون بابا! عمو عباس! علی اکبر و علی اصغر! می‌شود به خواب رفت؟

آخرین شبی که ناز و آرام خوابیده بود؛ شب عاشورا بود.

همان شبی که صدای قدم‌های استوار عمو، در آن صحرای مملو از گرگ صفتان، از صدای لالائی مادرانه، آرامش بخش‌تر بود.

همان شبی که بابا خارهای بیابان را با چشمانی اشکبار جمع می‌کرد.

همان شبی که عمه زینب (علیها السلام) قلبش در سینه سنگینی می‌کرد و بُغضی به وسعت هستی گلویش را می‌فشرد.

همان شبی که رباب آخرین نغمه‌های لالایی‌اش را برای اصغرش می‌سرود.

همان شبی که مرگ در نظر قاسم (علیه السلام) «اَحْلَى مِنَ الْعَسَل‏» آمد.

همان شبی که سرو قامتان تاریخ، از شوق وصل، قهقهمستانه سر می‌دادند و مشتاق «عند ربِ»شان بودند.

همان شبی که با همه شب‌های عالم از ازل تا به ابد فرق داشت.

همان شبی که رقیه (علیها السلام) خبر نداشت ناجوانمردمان تاریخ چه فردای شومی برایش رقم زده‌اند، فردای بی‌بابا، فردای بی‌عمو، فردای...

و اکنون رقیه در گوشه خرابه با تمام وجود، درد یتیمی، غریبی و درد اسیری را لمس می‌کرد.

پاهای پر از آبله‌اش گواه سختیِ راه بود.

قد کمانش، صورت نیلی‌اش برای عمه، تداعی خاطرهمادر بود.

عمه خوشحال از اینکه شاید یادگار برادر به خواب رفته باشد؛ اما نه! ناگهان رقیه از جا پرید و شیون سر داد و سکوت تلخ خرابه را شکست. زنان به دورش حلقه زدند. فریادهای بابا بابایش خرابه را به لرزه در آورد.

دیگر بی‌تاب، بی‌تاب شده بود. آغوش عمه آرامش نکرد. رباب او را بغل گرفت؛ نه. سکینه؛ نه. بی‌فایده بود آرام نمی‌گرفت، دلش هوای بابا کرده بود. آنقدر ضجه زد تا خبر به گوش یزید پلید رسید.

و اندکی بعد بابا آمد ... .

اما نه مثل همیشه! بابای تن از سر جدا!

بابا آمد تا برای رقیه‌اش لالائی بخواند و او را آرام کند. نازدانه دست‌های کوچکش را جلو برد؛ سر را بغل گرفت؛ به سینه چسباند؛ بوسید و نوازش کرد.

«بابا آمدی؟! چقدر دیر آمدی بابا؟! تنها آمدی بابا؟! ...

بابا دیدی با ما چه کردند؟ دیدی عمه را چگونه زدند؟ بابا سر برهنه‌ام را ببین. ببین گوشواره‌هایم نیست. صورت سیلی خورده‌ام را ببین. ببین تنم چگونه با تازیانه انس گرفته!

بابا بعد از تو چه کسی پناهم باشد؟ وقتی تشنه می‌شوم چه کسی مرا سیراب کند؟ بابا مگر ما مهمان کوفیان نبودیم؟ این بود رسم مهمان نوازی.

بابا نگاه‌های سنگین شامیان از تازیانه‌های کوفیان سختر بود.

بابا نبودی ببینی دخترکان دست در دست بابایشان، چگونه مرا به یکدیگر نشان می‌دادند!

بابا من خیلی چشم به راهت بودم. آمدی بابا، حال که آمدی بگذریم از این حرفها...

زخم‌هایم همهاش گشته مداوا مثلاً (مثلا بابا)
چشم کم سوی من امشب شده بینا مثلاً مثلاً
آمدی تا که تو همبازی دختر بشوی
باشد ای رأس حنا بسته تو بابا مثلاً…
مثلاً، مثلاً خانهی ما شهر مدینه است هنوز
و تو برگشتهای از مسجد و حالا مثلاً…
کار من چیست؟ نشستن به روی زانوی تو
کار تو چیست؟ بگو …شانه به موها مثلاً

بابا مویی برام نمونده، همه با معجرم در خیمهها سوخت بابا.

بابا شنیدم موی تو هم کشیده شد بابا!. بابا بگو خیلی طول کشید سرت بریده شد بابا؟!

یا بیا مثل همان قصه که آن شب گفتی
تو نبی باشی و من، ام ابیها مثلاً
جسم نیلی مرا، حال، تو تحویل بگیر مثل آن
شب که نبی فاطمه‌اش را مثلاً

بابا لبای تو چرا کبوده، عمه! لبای بابا چرا کبوده؟ مگه کجا مهمونی بوده؟

خرابه همه اشک و ماتم بود. سه ساله دختر چنان محشری به پا کرده بود و برای بابا روضه می‌خواند که بی شک ملکوتیان و عرشیان نیز خرابه نشین شده بودند. ضجه‌هایش از مُلک تا ملکوت را به سوگ نشانده بود.

گریست و گریاند. آنقدر صورت و گیسوانش را بر گلوی بریده پدر مالید که به خون او خضاب شد و ناگهان فریاد برآورد. یا ابتا...؛ بابا...؛ بابا...؛ چرا جوابم را نمی‌دهی؟ هیچ چیز برایم سخترتر از این نیست که صدایت کنم اما جوابی نشنوم. بابا... بابا...

امیدش ناامید شد. سر بر صورت بابا گذاشت چشمانش را بست. چه خوب رقیه آرام گرفت. لالائی بابا، او را به خواب ابدی برد و سه سالهحسین(علیهما السلام) بعد از بیست و پنج شب دوباره ناز و آرام خوابید.

م. مودب

 

____________________________________________________

پی‌نوشت‌ها:

[1]. متن ادبی فوق برای استفاده از فرصت مراسم صبحگاهی مدارس و یا اجرا توسط دانش ‌آموزان در شب سوم محرم‌الحرام و یا شام‌غریبان توصیه می‌شود.

منبع: ماهنامه اطلاع‌رسانی، پژوهشی، آموزشی مبلغان، شماره 219.





تاریخ ارسال مطلب : يکشنبه ٢٥ شهريور ١٣٩٧ / شماره خبر : ٤٠٢٧٨٥ / تعداد بازدید : 148/ محبوب کن - فیس نما / داغ کن - کلوب دات کام

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 

خروج