سه شنبه ٠١ آبان ١٣٩٧
« الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِ‌سَالَاتِ اللَّـهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّـهَ ۗ وَكَفَىٰ بِاللَّـهِ حَسِيبًا؛ (پیامبران) پیشین کسانی بودند که تبلیغ رسالتهای الهی می‌کردند و (تنها) از او می ترسیدند، و از هیچ کس جز خدا بیم نداشتند؛ و همین بس که خداوند حسابگر (و پاداش‌دهنده اعمال آنها) است!»
صفحه اصلی صفحه اصلی اخبار و رویدادها اخبار و رویدادها تحقیقات و مقالات تحقیقات و مقالات توشه تبلیغتوشه تبلیغ روضه ها و مدایح روضه ها و مدایح ویژه نامه ها ویژه نامه ها
دانلود نرم افزار دانلود نرم افزار سبک زندگی سبک زندگی تاریخ معصومینتاریخ معصومین روش تبليغ روش تبليغ نقشه سایت نقشه سایت ارتباط با ما ارتباط با ما
صفحه اصلی > تحقیقات،مقالات > روش تبلیغ 
ماهنامه مبلغان


گلشن اشعار؛ مناسبتهای ماه محرم الحرام -10

شب عاشورا

منای عشق را حال و هوای دیگر است امشب* شب عاشور یا غوغای روز محشر است امشب* کنار یکدگر جمع‌اند هفتاد و دو قربانی* سخن از بذل جان و صحبت از ترک سر است امشب...

شب عاشورا

منای عشق را حال و هوای دیگر است امشب
شب عاشور یا غوغای روز محشر است امشب
کنار یکدگر جمع‌اند هفتاد  و دو قربانی
سخن از بذل جان و صحبت از ترک سر است امشب
زنان هاشمی آن سو روید از دور گهواره
شب شب زنده داری علی اصغر است امشب
گمانم بوی عطر فاطمه پیچیده در صحرا
که زینب تا سحر در ذکر مادر مادر است امشب
غزالان حریم آل طه العطش کمتر
خدا داند که سقا از شما تشنه‌تر است امشب
اذان گویید بر گلدسته‌های عشق ای یاران
که قاسم را سحرگاه نماز آخر است امشب

غلامرضا سازگار

***

در این‌ صحرای‌ طوفانی‌ به‌ این‌ دلهای‌ بحرانی‌
چه‌ سودایی‌ است‌ای‌ یاران‌ كه‌ شد هر چهره‌ قرآنی‌
ز هر سو اشک می‌بارد هر عاشق‌ عالمی‌ دارد
كه‌ فردا می‌شود كشته‌ به‌ راه‌ عشق‌ سبحانی‌
كنون‌ اتمام‌ حجت‌ شد مرا ایام‌ غربت‌ شد
پس‌ از این‌ قسمت‌ ما را خداوندا تو می‌دانی‌
امان‌ از كربلا فردا در این‌ دشت‌ بلا فردا
گل‌ دامان‌ پیغمبر شود پرپر به‌ آسانی‌
به‌ عاشورا قسم‌ امشب، بود شام‌ غم‌ زینب‌
 ولی‌ صبح‌ ظفر او را بود در راه‌ طولانی‌

محمود ژولیده

***

هر كه سرباز خدا نیست نماند، برود
وان كه پابند وفا نیست نماند، برود
مى‌كشد پرده تاریك شبانگاه به دشت
هر كه را شرم و حیا نیست نماند، برود
رود آهسته چنان موج سیاهى در شب
هر كه را ترس خدا نیست نماند، برود
دجله آغشته به خوناب پریشانى ماست
هر كه آشفته ما نیست نماند، برود
بر سر تربت ما لاله شفا می‌گیرد
هر كه در فكر شفا نیست نماند، برود
آخرین سجده عشق است به محراب نیاز
هر كه هم بال دعا نیست نماند، برود

حبیب چابچیان

***

شب تا سحر یک ریز صحرا گریه می‌کرد
پیش از طلوع صبح، فردا گریه می‌کرد
فردا چه روزی است در تاریخ عالم
یحیی برایش پیش‌ترها گریه می‌کرد
در آسمان خورشید دیگر خواهد آمد
بر روی نی این بار، دنیا گریه می‌کرد
سر از ذبیح قبلۀ ایمان بریدید
وقتی که خنجر بی‌محابا گریه می‌کرد
شب با وجود زخمهای بس عمیقش
باید ورق می‌خورد اما... گریه می‌کرد

سید مهدی نژاد هاشمی

***

جنگ که شد تن به تن، حساب ندارد
پاره‌گی پیرهن حساب ندارد
وای که زخمش به تن حساب ندارد
غربت این بی‌کفن حساب ندارد
شرم نکردند از نجابت آقا
لشکری آمد برای غارت آقا
گندم ری مُرد از خجالت آقا
غربت این بی‌کفن حساب ندارد
عصرکه سر، دستِ شمر بد دهن افتاد
کارِ جگر تا ابد به سوختن افتاد
ردِ چهل نعلِ اسب بر بدن افتاد
غربت این بی‌کفن حساب ندارد
صاعقه‌ای بد به باغِ یاسمنش خورد
چشم حریص عرب به پیرهنش خورد
کهنه حصیرِ دِهی به درد تنش خورد
غربت این بی‌کفن حساب ندارد
خیر نبینید ای اهالی کوفه!
پس چه شد آن قولِ خشکسالی کوفه؟
زد به لبش چوب دست، والی کوفه
غربت این بی کفن حساب ندارد

وحید قاسمی

***

بر روی اسرارش خدا پرده کشیده
از راه می‌آید زنی قامت خمیده
لب میگذارد روی حلقوم بریده
فریادهای یا بنی پا بگیرد
حیدر بیاید بازوی زهرا بگیرد
روضه نمیخواهد تنی که سر ندارد
قربان آن آقا که انگشتر ندارد
یک تکه‌ای سالم همه پیکر ندارد
جایی برای بوسۀ مادر ندارد
گیسوی خود را ریخته روی گلویش
مادر بود اینگونه شکل گفتگویش
گوید بُنَیَّ یَا بُنَیَّ یَا بُنَیَّ
برخیز آمد مادرت زهرا بُنَیّ
دیدم خودم در عصر عاشورا بنیّ
افتاده بودی زیر دست و پا بنیّ

قاسم نعمتی

***

تقصیر سنگهاست، پَرت گُر گرفته است
از سوزِ تشنگی جگرت گُر گرفته است
یک دشتِ لاله در نظرت گُر گرفته باز
انگار خانۀ پدرت گُر گرفته باز
نیزه شکسته‌ها به تنت گیر داده‌اند!
حتی به کهنه پیرهنت گیر داده‌اند
کیسه برای اُجرت قتل تو دوختند
باور کنم !؟ تو را به سه مَن جو فروختند
تکیه نزن به نیزۀ غربت غریب من
زینب که هست، حضرت شیب الخضیب من
حالا بگو چه کار کنم پشت و رو شدی؟
با تیغ کُند آخرِ سر روبرو شدی

وحید قاسمی

***

ای تن خسته به گودال، زپا افتاده
تنت اینجاست سرت پس به کجا افتاده
هیچکس این بدن خُرد ترا جمع نکرد
بسکه اعضاء ز اعضاء جدا افتاده
خودنماییِ کف چکمه مرا کشت حسین
چقدر بر بدنت پنجه و پا افتاده
با گلوی تو چه کرده مگر شمر لعین
بارها خنجرش انگار خطا افتاده
از چه انگشتر و انگشت تو پیدا نشود
ساربان نیست ولی دشنه به جا افتاده
بوی زهراست که در مقتل تو پیچیده
از نفس مادرم اینجا به خدا افتاده

***

در خون تپیده آسمان در بین گودال
جان تمام کاروان در بین گودال
می‌دوخت سمت خیمه‌ها چشمان خود را
با پلکهایی نیمه جان در بین گودال
دار و ندار خواهری از دست می‌رفت
در ازدحامی بی امان در بین گودال
گرم طواف قبلۀ آمال زینب
سر نیزه و سنگ و سنان در بین گودال
در موج خون گم کرده تنها هستی‌اش را
یک بانوی قامت کمان در بین گودال
سر می‌زد از سمت غروبی خون گرفته
خورشید زینب ناگهان در بین گودال
از آسمان نیزه‌ها معراج می‌رفت
تا بی کران تا لا مکان در بین گودال
نه سر، نه انگشتر، نه کهنه پیرهن، آه
آلاله، پرپر، بی نشان در بین گودال
انگشتر و انگشت با هم رفت از دست
در جستجوی ساربان در بین گودال
با بوسه‌های نعلهای تازه آخر
تشییع شد خورشیدمان در بین گودال
در شعله‌های آفتاب داغ صحرا
مانده تنی بی سایه بان در بین گودال

یوسف رحیمی

***

این جا به پشت خیمه صداها چه آشناست
آری صدا صدای مناجات کربلاست
امشب شب نماز و مناجات و گریه است
فردا زمان، زمانِ ملاقات با خداست
از خیمه‌ای صدای تلاوت رسد به گوش
این صوت دلنوازِ علی اکبر از کجاست؟
سوز و دعا و آه و نوا از کجا رسد؟
گویی حسینِ فاطمه در حال التجاست
انگار این وداع شب آخر است و بس
از هر کسی سراغ کنی، کار او دعاست
امشب میان خیمه و سجاده و حرم
فردا به خون و خاک، سلیمان کربلاست
عباس، در قنوت شبش آرزو کند
یارب مرا ببخش اگر آب پر بهاست
سجاد در دعا چه طلب از خدا کند
یارب! تنِ نهیف من افسوس مبتلاست
زینب دعای نیمه شبش جز حسین چیست؟
تنها نه بر حسین که بر آل مصطفاست
گاهی صدای گریۀ یک شیرخواره است
لالای دختری ست، چه دردانه، خوش صداست

____________________________________________________

پی‌نوشت‌ها:

منبع: ماهنامه اطلاع‌رسانی، پژوهشی، آموزشی مبلغان، شماره 219.





تاریخ ارسال مطلب : يکشنبه ٢٥ شهريور ١٣٩٧ / شماره خبر : ٤٠٢٧٨٣ / تعداد بازدید : 109/ محبوب کن - فیس نما / داغ کن - کلوب دات کام

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 

خروج