سه شنبه ٠١ آبان ١٣٩٧
« الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِ‌سَالَاتِ اللَّـهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّـهَ ۗ وَكَفَىٰ بِاللَّـهِ حَسِيبًا؛ (پیامبران) پیشین کسانی بودند که تبلیغ رسالتهای الهی می‌کردند و (تنها) از او می ترسیدند، و از هیچ کس جز خدا بیم نداشتند؛ و همین بس که خداوند حسابگر (و پاداش‌دهنده اعمال آنها) است!»
صفحه اصلی صفحه اصلی اخبار و رویدادها اخبار و رویدادها تحقیقات و مقالات تحقیقات و مقالات توشه تبلیغتوشه تبلیغ روضه ها و مدایح روضه ها و مدایح ویژه نامه ها ویژه نامه ها
دانلود نرم افزار دانلود نرم افزار سبک زندگی سبک زندگی تاریخ معصومینتاریخ معصومین روش تبليغ روش تبليغ نقشه سایت نقشه سایت ارتباط با ما ارتباط با ما
صفحه اصلی > تحقیقات،مقالات > روش تبلیغ 
ماهنامه مبلغان


گلشن اشعار؛ مناسبتهای ماه محرم الحرام -8

حضرت علی اکبر(علیه السلام)

چگونه روضه نخواند دلي كه تنها شد* چگونه راه رود آنكه قامتش تا شد* عصاي دست مني روي خاك افتادي* ز جاي خيز كه پير از غم تو بابا شد...

شب هشتم: حضرت علی اکبر(علیه السلام)

چگونه روضه نخواند دلي كه تنها شد
چگونه راه رود آنكه قامتش تا شد
عصاي دست مني روي خاك افتادي
ز جاي خيز كه پير از غم تو بابا شد
به خيمه روضۀ غم مي‌كند به پا زينب
كه داغ اول اين دشت سهم ليلا شد
بلند تا به كنار تو يا علي گفتم
به نام فاطمه درخيمه‌ها چه غوغا شد
براي بوسۀ روي تو غبطه‌ها خوردم
عجب كه فرصت آن اينچنين مهيا شد

***

هر كجا مي‌نگرم جسم تورا مي‌بينم
صد علي اكبر ِديگر به خدا مي‌بينم
قول دادي كه مرا مثل عصايم باشي
حال بر رويِ زمين چند عصا مي‌بينم
تا كه گفتي علي‌ام سنگ به سمتت آمد
مثل مادر رويِ پهلوي تو پا مي‌بينم
تو نبي بودي و اكنون، به رويِ لبِ تو
مانده‌ام جايِ رَدِ نعل چرا مي‌بينم!!!
خواهرم آمده از خيمه كه من جان ندهم
عمه‌ات را تو ببين بين كه ها افتاده

***

پا بر زمين نكش، جگرم تير مي‌كشد
اي نور ديده، پلك ترم تير مي‌كشد
گفتم عصاي پيري من مي‌شوي، نشد
ياري رسان مرا، كمرم تير مي‌كشد
اي ميوۀ دلم چقدر آه مي‌كشي!
اين سينه از غمت پسرم، تير مي‌كشد
با خود نگفتي آخر از اين دست و پا زدن
قلب شكستۀ پدرم تير مي‌كشد!؟
پهلوي تو چه زود مرا تا مدينه برد
زخمي كبود در نظرم تير مي‌كشد
اي پارۀ تنم چقدر پاره پاره‌اي
با ديدنت علي جگرم تير مي‌كشد

مصطفی متولی

***

با سر ِنیزه تنت را چه به هم ریخته‌اند
ذره ذره بدنت را چه به هم ریخته‌اند
سنگها روی لبِ خشک تو جا خوش کردند
این عقیق یمنت را چه به هم ریخته‌اند
وسط معرکه‌ای رفتی و گیر افتادی
سر فرصت بدنت را چه به هم ریخته‌اند
تا به حالا نشده بود جوابم ندهی
وای بر من دهنت را چه به هم ریخته‌اند
چشم من تار شده و با چه مداواش کنم
یوسفم پیرهنت را چه به هم ریخته‌اند
عمه‌ات آمده تا دست به معجر ببرد
پدر بی‌کفنت را چه به هم ریخته‌اند
ابروان تو حسینی است و چشمت حسنی است
این حسین و حسنت را چه به هم ریخته‌اند

علی اکبر لطیفیان

***

انگار بنا نیست سری داشته باشی
سر داشته باشی، جگری داشته باشی
انگار بنا نیست که از میوۀ باغت
اندازه کافی ثمری داشته باشی
انگار بنا نیست که ای پیر محاسن
این آخر عمری پسری داشته باشی
ای باد به زلف علیِّ اکبر ِ لیلا
مدیون حسینی نظری داشته باشی
رفتی و نگفتی پدرت چشم به راه است
از من تو نباید خبری داشته باشی؟
بی یار اگر آمده‌ام پیش تو گفتم
شاید بدن مختصری داشته باشی
چه خوب به هم نیزه تو را دوخت و نگذاشت
تا پیکر پاشیده تری داشته باشی
با نیم عبا بردن این جسم بعید است
باید که عبای دگری داشته باشی

علی اکبر لطیفیان

***

بس که پاشیده زهم مثل گلِ چیده تنت
می کند گریه به زخم بدنت پیرهنت
کثرت زخم تو مانع زشمارش گشته
بس که زخم آمده پیوسته به زخم بدنت
آیه با تیغ نوشتند به سر تا پایت
نقطه با تیر نهادند به آیات تنت
حلقه‌های زرهت چشمۀ خونند همه
آب غسلت شده خون، خاک بیابان کفنت
آمدم از دو لب خشک تو خون پاک کنم
دیدم از خون گلو پر شده بابا دهنت
همه امیّد من این است که یک بار دگر
چشم خود باز کنی یک نگه افتد به مَنَت

***

در خداحافظی‌اش سیل حرم را می‌برد
راه می‌رفت و همه چشم ترم را می‌برد
نفسش ارثیۀ فاطمه امّا چه کنم
دست غم نور چراغ سحرم را می‌برد
سنگها در تپش آمدنش بی‌صبرند
زیر باران همۀ بال و پرم را می‌برد
یک عمود آمد و با تاب و تب بی‌رحمش
ماه پیشانی آن تاج سرم را می‌برد
سر آن نیزه که از پهلوی او بیرون زد
تا دل کینۀ لشگر پسرم را می‌برد
تا که افتاد زمین، جرأت هر شمشیری
قطعه‌ای از قطعات جگرم را می‌برد

علیرضا لک

***

این نیزه‌ها که روی تنت قد کشیده‌اند
انگار تیغ روی محمد کشیده‌اند
فزت و ربِ کرب و بلا را بخوان که باز
این ابن ملجمان همگی قد کشیده‌اند
حتماً نماز شکر ادا کرده‌اند چون
تکبیرهای ممتد و بی‌حد کشیده‌اند
از پا نشستم از غم و پایین پای من
تنها برای توست که مرقد کشیده‌اند

رحمان نوازنی

***

رفتی و لرزه به جان پدرت افتاده
از نفس؛ خواهر من پشت سرت افتاده
همۀ دشت پر از عطر پیمبر شده است
هر طرف تکه‌ای از بال و پرت افتاده
این فزع کردن من دست خودم نیست علی
چشمم آخر به تن مختصرت افتاده
یک نفر بیش نبودی که به میدان رفتی
این همه نیزه چرا دور و برت افتاده
نفسی تازه کن و باز دلم را خوش کن
روی جسمت پدر محتضرت افتاده
کوچه‌ای باز نمودند که راحت بزنند
بین لشگر علم و هم سپرت افتاده

احسان محسنی‌فر

***

اِرباً اِربا شده‌ای، یعنی اگر جمع شوند
همۀ لشکر من، جمع نگردد بدنت
شبه پیغمبرمن، ای علیِ اکبر من
علی اصغر شده‌ای بس که شده ریز تنت
پیکرت شکل دگر یافته، نشناختمت
عده‌ای بی سر و پا بسکه تو را پا زدنت
بهر یعقوب ندادند مگر پیرهن یوسف را؟
پاره پاره شده با پیکر تو پیرهنت
اصلا از پیکر تو چیزی مگر هم مانده
معجری باز بزرگ است برای کفنت
پیش جسم تو علی! یکدفه من پیر شدم
کربلایی شده آنقدر عقیق یمنت
بین این هلهله‌ها کاش که می‌شد یکبار
بشکفد غنچه بابا به لبان و دهنت

مهدی رحمان دوست

____________________________________________________

پی‌نوشت‌ها:

منبع: ماهنامه اطلاع‌رسانی، پژوهشی، آموزشی مبلغان، شماره 219.





تاریخ ارسال مطلب : يکشنبه ٢٥ شهريور ١٣٩٧ / شماره خبر : ٤٠٢٧٨١ / تعداد بازدید : 73/ محبوب کن - فیس نما / داغ کن - کلوب دات کام

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 

خروج