پنج شنبه ٢٤ آبان ١٣٩٧
« الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِ‌سَالَاتِ اللَّـهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّـهَ ۗ وَكَفَىٰ بِاللَّـهِ حَسِيبًا؛ (پیامبران) پیشین کسانی بودند که تبلیغ رسالتهای الهی می‌کردند و (تنها) از او می ترسیدند، و از هیچ کس جز خدا بیم نداشتند؛ و همین بس که خداوند حسابگر (و پاداش‌دهنده اعمال آنها) است!»
صفحه اصلی صفحه اصلی اخبار و رویدادها اخبار و رویدادها تحقیقات و مقالات تحقیقات و مقالات توشه تبلیغتوشه تبلیغ روضه ها و مدایح روضه ها و مدایح ویژه نامه ها ویژه نامه ها
دانلود نرم افزار دانلود نرم افزار سبک زندگی سبک زندگی تاریخ معصومینتاریخ معصومین روش تبليغ روش تبليغ نقشه سایت نقشه سایت ارتباط با ما ارتباط با ما
صفحه اصلی > تحقیقات،مقالات > تاریخ > تاریخ معصومین > حضرت زهرا علیها السلام 
ماهنامه مبلغان


ياس محمد(ص)-10

ائمه و فاطمه (س)

بانوی آسمانی كه گروهی دنیاطلب فرصت جوی به خاطر سیطرۀ چند روزه، بر امور مسلمانان، او را به شهادت رساندند...

محمد عابدی

بشار مكاری می گفت: «در كوفه، نزد امام صادق علیه السلام رفتم. دیدم طبقی از خرما برایش آورده بودند و از آن می خورد، به من هم فرمود: «بیا جلو و خرما بخور.»
عرض كردم: «گوارا باد، در راه می آمدم، حادثه ای دیدم كه غیرتم به جوش آمد و قلبم درد گرفت و گریه گلویم را فشرد. فرمود: «به حقی كه بر گردنت دارم جلو بیا و بخور، جلو رفتم و خوردم، آن گاه فرمود: «چه حادثه ای دیدی؟» گفتم: «در راه می آمدم كه یكی از مأموران حكومت را دیدم كه برسر زنی می زند و او را به سوی زندان می برد و او با صدای بلند می گوید: «پناه می برم به خدا و رسولش و به غیر خدا و رسولش پناهی ندارم.» امام صادق پرسید: «چرا آن زن را می زد و به زندان می برد؟»
گفتم: «از مردم شنیدم كه پای آن زن لغزید و به زمین افتاد و گفت: « ای فاطمه! خداوند آنان را كه به تو ظلم كردند از رحمت خود دور سازد، گماشتگان او را دستگیر كردند. امام تا این را شنید از خرما دست كشید و گریه كرد به گونه ای كه دستمال، محاسن و سینه اش پر از اشك شد. سپس فرمود: «ای بشّار! برخیز با هم به مسجد سهله برویم و برای نجات او دعا كنیم و از خدا بخواهیم او را حفظ كند و با دعای امام بود كه آن زن آزاد شد و آزاری به او نرسید.» (1)

كرامتی از فاطمه علیها السلام
یكی از ذاكرین نقل می كرد در محضر آیت ا... العظمی سید محمد هادی میلانی بودم. یك مرد و زن آلمانی همراه دختر خود وارد شدند پس از تعارفات معمول گفتند: «ما آمده ایم به شرف اسلام نائل شویم. آیت ا... میلانی علّت را پرسید. آن مرد گفت: «پهلوی دخترم در اثر حادثه ای شكست و استخوان هایش خورد شد. چنان كه پزشكان از معالجه آن عاجز شدند. و گفتند: «باید عمل شود ولی خطرناك است.» دخترم راضی نشد و گفت: «اگر در خانه بمیرم، بهتر از این است كه زیر عمل جان دهم.»
به هر حال او را به خانه آوردیم. ما یك خدمتكار ایرانی داشتیم كه او را بی بی صدا می زنیم. دخترم به او می گوید حاضر است تمام دارایی خود را بدهم تا سلامت خود را باز یابم ولی می دانم كه چنین چیزی نمی شود.
بی بی می گوید: «من یك طبیب سراغ دارم كه می تواند تو را شفا دهد.» دخترم خوشحال می شود و می گوید:
«من هم تمام پولم را می دهم.» بی بی می گوید: «پول ها مال خودت. بدان كه من علویه هستم و جدّه ام زهراعلیها السلام است كه پهلوی او را به ظلم شكستند تو با دل شكسته بگو یا فاطمه مرا شفا بده.»
دخترم با دل شكسته شروع می كند به صدا زدن و از آن بانو یاری خواستن. بی بی هم در گوشه ای از اتاق گریه می كند و می گوید: «یا فاطمة الزهرا! این بیمار آلمانی را با خود آورده ام و شفای او را از شما می خواهم.
مادر جان كمكم كن و آبرویم را حفظ فرما.»
من هم از دیدن این صحنه منقلب شدم و در گوشۀ اتاق با خود زمزمه كردم یا فاطمۀ پهلوی شكسته! دیدم دخترم ساكت شد، ناگاه مرا صدا زد و گفت: «بابا بیا كه دردم آرام شد.» جلو رفتم و دیدم كاملاً شفا یافته است. دخترم گفت: «الان بانوی مجلّله ای نزد من آمد و دست به پهلویم كشید، پرسیدم شما كیستید؟» فرمود: «من همانم كه او را صدا می زدی.»
دخترم برخاست و راهی شد و دانستم كه اسلام حق است. آیت ا... میلانی از این معجزه مسرور شد و اسلام را به آنان آموخت.» (2)


پی نوشت :

1) رنج ها و فریادهای فاطمه، ص 157.
2) فضایل الزهرا. ص 109.

منبع : ماهنامه اطلاع رسانی، پژوهشی، آموزشی مبلغان شماره8 .





تاریخ ارسال مطلب : دوشنبه ١٧ فروردين ١٣٩٤ / شماره خبر : ٩٥٥٠٧ / تعداد بازدید : 1812/ محبوب کن - فیس نما / داغ کن - کلوب دات کام

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 

خروج