دوشنبه ٠٧ فروردين ١٣٩٦
« الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِ‌سَالَاتِ اللَّـهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّـهَ ۗ وَكَفَىٰ بِاللَّـهِ حَسِيبًا؛ (پیامبران) پیشین کسانی بودند که تبلیغ رسالتهای الهی می‌کردند و (تنها) از او می ترسیدند، و از هیچ کس جز خدا بیم نداشتند؛ و همین بس که خداوند حسابگر (و پاداش‌دهنده اعمال آنها) است!»
صفحه اصلی صفحه اصلی اخبار و رویدادها اخبار و رویدادها تحقیقات و مقالات تحقیقات و مقالات توشه تبلیغتوشه تبلیغ روضه ها و مدایح روضه ها و مدایح ویژه نامه ها ویژه نامه ها
دانلود نرم افزار دانلود نرم افزار سبک زندگی سبک زندگی تاریخ معصومینتاریخ معصومین روش تبليغ روش تبليغ نقشه سایت نقشه سایت ارتباط با ما ارتباط با ما
صفحه اصلي > تحقیقات،مقالات > تاریخ > تاریخ معصومین > امام علی علیه السلام 


عبدالكريم پاك نيا تبريزي

آزمون بصیرت در جنگ صفین

هر حادثۀ تلخ و فتنة هدایت شده‏ ای که در طول تاریخ اتفاق می‏ افتد، برخلاف آنچه که تصور می شود که فقط تلخیها، ناملایمات، ناخوشایندیها و تلفات بسیاری به همراه دارد، که گاهی انسان آرزو می‏ کند ‏ای کاش اتفاق نمی‏ افتاد.

مقدمه
هر حادثۀ تلخ و فتنة هدایت شده ای که در طول تاریخ اتفاق می افتد، برخلاف آنچه که تصور می شود که فقط تلخیها، ناملایمات، ناخوشایندیها و تلفات بسیاری به همراه دارد، که گاهی انسان آرزو می کند ای کاش اتفاق نمی افتاد؛ امّا در کنار آن تلخیها، آثار شیرین و پی آمدهای آموزندۀ بسیاری را برای جوامع انسانی به همراه دارد که هر کدام از آنها می تواند در بصیرت، معرفت و کمال افراد تأثیر فراوان داشته باشد. یکی از مهم ترین این آثار، آشکار شدن ماهیت واقعی انسانها با امتحان و میزان ایمان و محک زدن معرفت و بصیرت و جوهرۀ آنان است که گاهی سالها ناشناخته مانده و گاه عکس آن چیزی که قبلاً بود، ثابت می شود.
همچنان که امام علی علیه السلام فرمود: فِي تَقَلُّبِ الْأَحْوَالِ عِلْمُ جَوَاهِرِ الرِّجَال؛1 در دگرگونى روزگار، گوهر شخصيّت مردان شناخته مى شود. و به قول حافظ:
ناز پرورده تنعّم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوة رندان بلاکش باشد
خوش بود گر محک تجربه آید به میان
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد

در نتیجه با حوادث بعدی می توان از پیامها، عبرتها و نکات مهم و سرنوشت ساز آن درسها گرفت و پیامهای مثبتی دریافت کرد و با افراد همراه شناخت بیشتری تعامل نمود و معیارهای ارزشمند زندگی را به دست آورد و با بصیرت به سوی کمال گام برداشت.
جنگ صفین یکی از این فتنه هاست که تک تک حوادث آن قابل مطالعه، اندیشیدن و پند گرفتن است، و همانند آینه ای برای زندگی امروز ما راهشگا، بصیرت افزا و عبرت آموز می باشد. اگر با چشم دل و بصیرت کامل بنگریم، نمایشگاهی واقعی از عدالت و بی عدالتی، انسانیت و توحش، خداخواهی و هواخواهی را در این صحنۀ تاریخی به وضوح مشاهده خواهیم کرد. همچنانکه خداوند متعال در قرآن به هر دو گروه اشاره کرده، می فرماید:[ اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ ]؛2 خداوند ولىّ و سرپرست كسانى است كه ايمان آورده اند، و آنها را از ظلمتها به سوى نور بيرون مى برد؛ اما كسانى كه كافر شدند، اولياى آنها طاغوتها هستند كه آنها را از نور به سوى ظلمتها بيرون مى برند. آنها اهل آتش اند و هميشه در آن خواهند ماند. در این فرصت برخی از وقایع این جنگ را با نگاهی عبرت جو به نظاره می نشینیم.

ریشة حادثة صفین
معاويه در زمان خليفة دوّم به ولايت شام منصوب شد و طىّ ساليان دراز با ظلم و تعدّى ثروت انبوهى جمع کرد و افراد متملق و دنیاپرستان را پیرامون خود گرد آورد. او هرگز تصور نمی کرد که حکومت شام از او باز پس گرفته شود. هنگامی که عزم راسخ امیرمؤمنان علیه السلام را در عزل خویش احساس کرد، به بهانة خونخواهى خلیفة سوم، عثمان، در محل صفّين مقابل لشکر امام علیه السلام ایستاده و به جنگ پرداخت. حضرت علی علیه السلام طبق عهدی که با خداوند داشت، برای دفع شرّ او از جامعۀ اسلامی تصمیم گرفت از عراق به سوی شام حرکت کند.3

شوراى نظامى با پاسداران غدیر
امام على علیه السلام قبل از حرکت، برجستگان مهاجر و انصار را به شورایى نظامى دعوت کرد و با آنها به گفتگو و رایزنى در مورد جنگ با معاویه پرداخت. امام بعد از حمد و ثناى الهى فرمود: شما فرهیختگان مهاجر و انصار، صاحب رأى و طرفدار حق مى باشید. ما قصد داریم براى مقابله با دشمن به سوى شام برویم. با ارائة نظرات و راهنماییهاى خود ما را یارى کنید.
پس از اینکه مطالبى بین آنان ردّ و بدل شد سهل بن حنیف به نمایندگى از آنان به پا خاست و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! ما تابع محض شماییم. با هر کس صلح کنى، ما هم صلح خواهیم کرد و با هر کسى از در جنگ وارد شوى، ما هم مى جنگیم. رأى ما رأى شما و هستى ما در اختیار شماست. هرگاه ما را بخواهى، لبّیک خواهیم گفت و اطاعت خواهیم کرد. 4

 

وفاداری شیعیان خالص
زمانى که امام على علیه السلام و یارانش براى جنگ صفّین حرکت کردند، در نزدیکى منطقه ای به همین نام که در نزدیکى دامنة کوهى بود؛ چون وقت نماز مغرب رسید، آن حضرت با صداى دلنشین خویش اذان مغرب را گفت. زمانى که اذان تمام شد، پیرمردى با چهره اى نورانى و در حالى که موهاى سر و صورتش به سفیدى گراییده بود، از دامنة کوه ظاهر شد و عرض کرد: اى امیرمؤمنان! سلام و رحمت و برکات خداوند بر تو باد! مرحبا بر جانشین خاتم پیامبران و رهبر سعادتمندان و سرور اوصیاى پیامبران! حضرت على علیه السلام پاسخ داد: بر تو باد سلام و درود خدا! حالت چطور است؟ پیرمرد نورانى عرض کرد: خوبم. من منتظر روح القدس هستم. سپس افزود: لَا أَعْلَمُ أَحَداً أَعْظَمَ فِي اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ اسْمُهُ بَلَاءً وَ لَا أَحْسَنَ ثَوَاباً مِنْكَ وَ لَا أَرْفَعَ عِنْدَ اللَّهِ مَكَاناً اصْبِرْ يَا أَخِي عَلَى مَا أَنْتَ فِيهِ حَتَّى تَلْقَى الْحَبِيبَ ... وَ لَوْ تَعْلَمُ هَذِهِ الْوُجُوهُ التَّرِبَةُ الشَّائِهَةُ وَ أَوْمَأَ بِيَدِهِ إِلَى أَهْلِ الشَّامِ مَا أُعِدَّ لَهُمْ فِي قِتَالِكَ مِنْ عَذَابٍ وَ سُوءِ نَكَالٍ لَأَقْصَرُوا وَ لَوْ تَعْلَمُ هَذِهِ الْوُجُوهُ الْمُبْيَضَّةُ وَ أَوْمَأَ بِيَدِهِ إِلَى أَهْلِ الْعِرَاقِ مَا ذَا لَهُمْ مِنَ الثَّوَابِ فِي طَاعَتِكَ لَوَدَّتْ أَنَّهَا قُرِضَتْ بِالْمَقَارِيضِ وَ السَّلَامُ عَلَيْكَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُه ؛ من کسى را از تو سنگین بلاتر در راه خدا نمى دانم. امتحان تو از همه سخت تر است و در مقابل، پاداش هیچ کس به اندازة تو نیست و در مقام و مرتبت نزد خدا، کسى به تو نخواهد رسید. اى برادرم! صبر کن و در برابر تمام ناملایمات و سختیهایى که به تو مى رسد، بردبارى پیشه ساز، تا به ملاقات دوست بروى ... (پیرمرد) در حالى که به اهل شام اشاره مى کرد، اضافه نمود: اگر این روسیاهان مى دانستند که چه کیفر و عذابى در جنگ با شما به آنان خواهد رسید و چه عاقبت زشتى خواهند داشت، هر آینه دست از جنگ برداشته، در مقابلت مقاومت نمى کردند. سپس به اهل عراق و یاران امام على علیه السلام اشاره نمود و گفت: و اگر این چهره هاى نورانى و یاران روسفید تو مى دانستند چه پاداش و ثوابى در اطاعت فرامین تو دریافت خواهند کرد، آرزو مى کردند که آنان را در راه تو با قیچی قطعه قطعه کنند. و سلام و رحمت و برکات خداوند بر تو باد!
سپس پیرمرد در همان جاى خودش در دامنة کوه ناپدید شد. بعد از این واقعه یاران حضرت از جمله: عمار بن یاسر، ابو الهیثم بن تیهان، ابو ایوب انصارى، عبادة بن صامت، هاشم مرقال و خزیمة بن ثابت انصارى، از شیعیان خالص امیر المؤمنین عرض کردند: یا امیرالمؤمنین! این مرد که بود؟ حضرت فرمود: هَذَا شَمْعُونُ وَصِيُّ عِيسَى علیه السلام بَعَثَهُ اللَّهُ يُصَبِّرُنِي عَلَى قِتَالِ أَعْدَائِه ؛ وی شمعون، جانشین حضرت عیسى علیه السلام بود. خداوند متعال او را برانگیخت تا مرا [در مقاومت و پایدارى] در جنگ با دشمنان به صبر و تحمل مشکلات توصیه کند. آنان پرسیدند: فِدَاكَ آبَاؤُنَا وَ أُمَّهَاتُنَا وَ اللَّهِ لَنَنْصُرَنَّكَ نَصْرَنَا لِرَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه وآله! وَ لَا يَتَخَلَّفُ عَنْكَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ إِلَّا شَقِيٌّ؛ پدران و مادران ما فداى تو [اى جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله!] به خدا قسم تو را همانند رسول خدا یارى خواهیم کرد و کسی از مهاجرین و انصار از فرمان تو سرپیچى نخواهد کرد، جز افراد شقى و بدبخت. امام از آنان تشکّر کرد و آنها را دعا کرد.5
در اینجا یاران خالص حضرت علی علیه السلام بار دیگر بر وفاى به عهد با حضرت تأکید کرده، بر ثبات قدم و استوارى در راه حق مجدداً پیمان بستند.

مرگ شرافتمندانه یا زندگی ذلیلانه
قبل از جنگ، امام علیه السلام ضمن خطبه اى با دشمنان اتمام حجّت نمود و آنها را به اطاعت خداوند عزّ و جلّ و راه صلح و صفا فرا خواند؛ امّا معاويه اين نصايح را نپذيرفت و بر خونخواهى عثمان پافشارى كرد. معاویه كه يكى از مكّارترين افراد عرب بود، با حيله اى جنگى تيرى را در كاغذى نهاد و در آن نوشت: معاويه مى خواهد سحرگاهان آب فرات را به سوى شما بگشايد تا همگى غرق شويد! آنگاه آن تير را به سوى اردوى امام علیه السلام پرتاب كرد. با خواندن اين پيغام، سپاه كوفه فريب خورد و از كنارۀ رود عقب نشينى كرد و معاويه با سپاه خود بر فرات يورش آورده و بر آن مسلّط شد و آب را بر سپاه امام علیه السلام بست. آن هنگام امام خطبه ای خواند و لشکر را به شور آورد: قَدِ اسْتَطْعَمُوكُمُ الْقِتَالَ فَأَقِرُّوا عَلَى مَذَلَّةٍ وَ تَأْخِيرِ مَحَلَّةٍ أَوْ رَوُّوا السُّيُوفَ مِنَ الدِّمَاءِ تَرْوَوْا مِنَ الْمَاءِ فَالْمَوْتُ فِي حَيَاتِكُمْ مَقْهُورِين وَ الْحَيَاةُ فِي مَوْتِكُمْ قَاهِرِين؛6 شاميان با بستن آب شما را به پيكار دعوت كردند. اكنون بر سر دو راهى قرار داريد: يا به ذلّت و خوارى بر جاى خود بنشينيد، و يا شمشيرها را از خون آنها سيراب سازيد تا از آب سيراب شويد. پس بدانيد كه مرگ در زندگىِ توأم با شكست، و زندگى جاويدان در مرگِ پيروزمندانة شماست.

درس جوانمردی
استاد مطهری رحمه الله می نویسد: جنگ صفّين در يكى از كرانه هاى فرات رخ داد. اصحاب معاويه شريعه ؛ يعنى محلى را كه مى شد آب برداشت، مى گيرند. بعد على علیه السلام وارد مى شود. اصحابش بى آب مى مانند. [پيكى را] نزد معاويه مى فرستد كه آخر ما اول براى مذاكره و صحبت كردن آمده ايم؛ بلكه خداوند با مسالمت اين مشكل را از ميان مسلمين بردارد و حل كند؛ چرا دست به چنين كارى زدى؟ ولى معاويه كه فكر مى كند پيروزى بزرگى به دست آورده، گوشش بدهكار نيست. وقتى اميرالمؤمنين علیه السلام مى بيند كه فايده ندارد، دستور حمله مى دهد و همان روز به شام نرسيده، اصحاب معاويه رانده مى شوند و اصحاب حضرت على علیه السلام شريعه را مى گيرند. بعد اصحاب مى گويند: ما حالا ديگر مقابله به مثل مى كنيم و اجازه نمى دهيم اينها آب بردارند؛ اما حضرت على علیه السلام فرمود: ولى من اين كار را نمى كنم؛ چون آب چيزى است كه خدا آن را براى كافر و مسلمان قرار داده. اين كار دور از شهامت، فتوّت و مردانگى است. اگر آنها چنين كردند، شما نكنيد. على نمى خواهد پيروزى را به بهاى عملی ناجوانمردانه به دست بياورد. 7
به این ترتیب امام علیه السلام به جاى مقابله به مثل و منع كردن دشمنان از آب با جوانمردى پيكى به سوى معاويه فرستاد تا به آنها ابلاغ كند که راه آب باز است و آنها مى توانند از آب استفاده كنند.
استاد سید محمّدحسین شهریار تبریزی، جوانمردی مولای متقیان علیه السلام را این گونه به تصویر کشیده است:
شنیدم آب به جنگ اندرون معاویه بست
به روی شاه ولایت چرا که بود خسی
علی به حمله گرفت آب و باز کرد سبیل
چرا که او کسِ هر بی کس است و دادرسی
سه بار دست به دست آمد آب و در هر بار
علی چنین هنری کرد و او چنان هوسی
فضول گفت که ارفاق تا به این حد بس
که بی حیایی دشمن ز حد گذشت بسی
جواب داد که ما جنگ بهر آن داریم
که نان و آب نبندد کسی به روی کسی
غلام همّت آن قهرمان کون و مکان
که بی رضای الهی نمی زند نفسی
تو هم بیا و تماشای حقّ و باطل کن
ببین که در پی سیمرغ می جهد مگسی

آغوش رحمت علی علیه السلام
بعد از آنکه امام علی علیه السلام فرات را فتح کرد و اجازه داد که شامیان در برداشتن آب آزاد باشند، امام منتظر بود که آنان متوجّه رفتار بزرگوارانة ایشان بشوند و دست از کینه توزی و جنگ بردارند و با چشیدن طعم شیرین انصاف و مدارا از نزدیک شاهد عدل علوی باشند؛ لذا دست از جنگ کشید و چند روزی درنگ کرد، نه او کسی نزد معاویه فرستاد و نه از سوی معاویه کسی به خدمت او آمد.
مردم عراق از این درنگ در صدور فرمان جنگ به تنگ آمده، گفتند: ای امیرمؤمنان! فرزندان و زنان خود را در کوفه رها کرده ایم، مگر آمده ایم که اطراف مرزهای شام را موطن خویش سازیم؟! به ما فرمان جنگ بده که مردم سخنانی می گویند. حضرت علی علیه السلام پرسید: چه می گویند؟ یکی از ایشان عرض کرد: مردم چنین می پندارند که تو به سبب ترس از مرگ شروع جنگ را خوش نمی داری. برخی دیگر چنین گمان می برند که تو در جنگ با شامیان گرفتار شک و تردید شده ای. حضرت فرمود: من کی از جنگ و مرگ ترسیده ام؟ جای شگفتی است، آن گاه که نوجوان و جوان بودم، هرگز از جنگ نترسیدم و اینک که به پیری رسیده ام و مرگم نزدیک شده است، چگونه از آن بترسم؟
اما در مورد شک و تردیدی که گمان می برند، باید بگویم که اگر قرار بود تردیدی به خود راه دهم، باید در مواجهه با اصحاب جمل این کار را می کردم که هرگز نکردم. به خدا سوگند! من تمام جوانب این کار را سنجیده ام و راهی را که در پیش گرفته ام، با بصیرت و بینایی کامل همراه است و می دانم که اگر این قوم را سر جایشان ننشانم، از فرمان خدا و رسولش سرپیچی کرده ام؛ ولی من با این قوم مدارا می کنم و به آنها مهلت می دهم شاید که به راه آیند و هدایت یابند و یا دست کم گروهی از آنان هدایت جویند و به راه حق روی آورند که هرگز فراموش نمی کنم سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله را که در جنگ خیبر به من فرمود: لَأَنْ يَهْدِيَ اللَّهُ بِكَ رَجُلًا وَاحِداً خَيْرٌ لَكَ مِمَّا طَلَعَتْ عَلَيْهِ الشَّمْسُ؛8 اگر خداوند به وسیلة تو فقط یک شخص را هدایت کند، برای تو از تمام چیزهایی که آفتاب بر آنها می تابد، بهتر است.

سخنان مخلصانۀ عمار
جناب عمار ياسر از اصحاب خاص پيامبر صلی الله علیه و آله9 و دارای ايمان فوق العاده ای بود و آیات متعددی از جمله آیۀ (مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إيمانِهِ إِلاَّ مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإيمانِ) در مورد عمار یاسر نازل شده است.10 و رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمود: إِنَّ عَمَّاراً مَلِي ءٌ إِيمَاناً مِنْ قَرْنِهِ إِلَى قَدَمِهِ وَ اخْتَلَطَ الْإِيمَانُ بِلَحْمِهِ وَ دَمِهِ؛11 عمار از سر تا قدمش مملو از ايمان است و ايمان با گوشت و خونش آميخته شده است.
او بعد از پيامبر صلی الله علیه و آله پيوسته از حامیان امام على علیه السلام بود، و وقتي كه جنگ صفين شروع شد، همراه امام علیه السلام بود. روزى از صف لشکر امام خارج شد و در مقابل صف دشمن قرار گرفت و فرمود: اللَّهُمَّ إِنَّكَ تَعْلَمُ أَنِّي لَوْ أَعْلَمُ أَنَّ رِضَاكَ فِي أَنْ أَقْذِفَ بِنَفْسِي فِي هَذَا الْبَحْرِ لَفَعَلْتُ. اللَّهُمَّ إِنَّكَ تَعْلَمُ أَنِّي لَوْ أَعْلَمُ أَنَّ رِضَاكَ أَنْ أَضَعَ ظُبَةَ سَيَفِي فِي بَطْنِي ثُمَّ أَنْحَنِيَ عَلَيْهَا حَتَّى يَخْرُجَ مِنْ ظَهْرِي لَفَعَلْتُ. اللَّهُمَّ وَ إِنِّي أَعْلَمُ مِمَّا أَعَلَمْتَنِي أَنِّي لَا أَعْمَلُ الْيَوْمِ عَمَلًا هُوَ أَرْضَى لَكَ مِنْ جِهَادِ هَؤُلَاءِ الْقَاسِطِينَ وَ لَوْ أَعْلَمُ الْيَوْمَ عَمَلًا أَرْضَى لَكَ مِنْهُ لَفَعَلْتُهُ؛12 خدايا! تو مى دانى که اگر بدانم رضاى تو در اين است كه خود را در دريا بيفكنم، خواهم انداخت. پروردگارا! اگر بدانم رضاى تو در آن است كه نوك شمشير را بر شكم نهاده و خود را بر آن بيفكنم تا از قفا و پشت خارج شود، انجام مى دهم. و از آنچه به من آموخته ای می دانم که هیچ کاری امروز نزد تو مورد رضایت تر از این نیست که با این فاسقان بجنگم. اگر عملى كه تو را بهتر خشنود سازد سراغ مى داشتم، آن را اختيار مى كردم.
آن گاه صداي عمار بلند شد و فرمود: هر كه خشنودى خدا را مى خواهد و به سوى مال و فرزندان نمى خواهد برگردد، به سوى من آيد.

وداع تأثرانگیز عمار با امام علی علیه السلام
عمار نزد اميرالمؤمنين علیه السلام آمد و عرض كرد: اى برادر رسول خدا! آيا به من اجازة جنگ مى دهى؟ حضرت فرمود: مهلتى ده و اندكى صبر كن، خدايت رحمت كند! پس از ساعتى مجدداً عمار درخواست كرد و همان جواب را شنيد. براى سومين بار تكرار كرد، پس اميرالمؤمنين علیه السلام گريست. عمار به آن حضرت نظری انداخت و عرض كرد: اى امير مؤمنان! امروز روزى است كه رسول خدا صلی الله علیه و آله برايم بيان كرده. حضرت از استر خود به زير آمد و با عمار معانقه فرمود و وداع کرد، سپس فرمود: اى ابا يقظان! خدايت از پيغمبر و من جزاى خير دهد! چه نيكو برادر و رفيقى براى من بودى. و گريست. عمار نيز گريست، سپس عرض كرد: به خدا سوگند! اى اميرمؤمنان! من به جز از روى بصيرت و بينايى پيرويت نكردم؛ چون در جنگ خيبر از پيغمبر صلی الله علیه و آله شنيدم كه فرمود: اى عمار! پس از من فتنه اى می شود، و چون چنين شد، از على و حزب او پيروى كن؛ زيرا او بر حق و حق با اوست و به زودى پس از من با ناكثين و قاسطين جنگ كنى. اى امير مؤمنان! خدايت از اسلام بهترين پاداشها را عنايت فرمايد كه آنچه لازم بود ادا فرموده و رساندى و اندرز دادى، سپس سوار شد. حضرت على علیه السلام نيز بر مركب خود سوار شد.
عمار به ميدان جنگ آمد و شربتى آب طلبيد، بدو گفتند: آب نداريم، مردى از انصار برخاست و شربتى شير به وى داد، آن را نوشيد و گفت: اين چنين رسول خدا با من عهده فرموده كه آخرين بهره ات از دنيا شربت شيرى است، سپس بر لشكر (معاويه) حمله كرد؛ و هيجده نفر را كشت، در آن لحظه دو تن از شامیان به سويش هجوم آورده و با نيزه او را از پاى درآوردند. سرانجام عمار پس از نُه دهه زندگى پر بركت در ميدان مبارزه بر عليه طاغوتیان و فتنه گران، توسط سپاه معاويه به فيض شهادت رسيد.

گریۀ امیرالمؤمنین علیه السلام در فراق عمار
هنگام شب اميرمؤمنان علیه السلام در ميان كشتگان گردش مى كرد. عمار را ديد كه در آن ميان افتاده، پس سرش را برداشت و بر زانو نهاد. آنگاه گريست، درحالی که اين اشعار را زمزمه می کرد:
ألا أيّها الموت الّذي لست تاركي
أرحني فقد أفنيت كلّ خليلٍ
أراك بصيراً بالّذين أحبّهم
كأّنّك تمضي نحوهم بدلیلٍ13
هان اى مرگى كه رهايم نمی كنى و عاقبت به سراغ من می آيى! مرا آسوده كن، تو كه هر دوستى داشتم، از ميان برداشتى. مى بينم تو به آنان كه من دوستشان دارم بينايى، گويا با راهنمايى به سوى آنان مى روى و آنها را از پا در می آورى.

تبدیل صحنۀ نبرد به جنگ نرم
با شهادت عمّار، سپاه معاويه دچار سستى و ترديد شد؛ چون آنها نیز سخن معروف پيامبر صلی الله علیه و آله دربارة شهادت عمّار را شنيده بودند که به دست فئة باغیه ؛ یعنی گروه ستمکار کشته خواهد شد؛ اما معاويه با دغل كارى به آنها گفت: على علیه السلام قاتل عمّار است؛ چون او عمّار را به جنگ ما فرستاد!14
دوباره آتش جنگ بر افروخته شد. سه روز و سه شب جنگ بى امانى جريان داشت، تا آنجا كه هر دو گروه از نزديك به جنگ تن به تن با يكديگر پرداختند. در نيمۀ شب سوّم، معاويه و سپاهش از ميدان گريختند و امام علیه السلام براى خاكسپارى كشتگان اقدام نمود. در اين مقطع امام به معاويه نامه اى نوشت و براى جلوگيرى از خونريزى بيشتر، اظهار نمود: اى معاويه! اينك دو سپاه را از كشتار و خونريزى نگاه دار! و خود شخصاً به میدان نبرد بیا، هر كدام از ما كه ديگرى را كشت، خلافت از آن او باشد. بدين سان امام علیه السلام با شجاعت حاضر شد داوطلبانه خود را فداى نجات سپاه خويش سازد؛ امّا معاويه در پاسخ نوشت: من به نبرد با هم آوردى شجاع و بي باك علاقه اى ندارم!
پس جنگ مجدداً درگرفت و به درازا كشيد و لشکر امام علیه السلام در آستانۀ پیروزی قرار گرفت، در حالى كه مالك اشتر فرماندة سلحشور امام بيش از چند قدم با خيمة معاويه فاصله نداشت، معاويه در مشورت با مشاور مكّار خود، عمرو عاص ترفند جديدى به كار بست و على رغم اينكه در آغاز جنگ پيشنهاد حكميّت قرآن را از سوى امام على علیه السلام ردّ كرده بود، اينك كه خود را در آستانة نابودى مى ديد، به سپاه خود فرمان داد تا قرآنها را بر فراز نيزه برند و این گونه خواستار حكميّت قرآن شوند.

قرآن بر سر نيزه یا آزمون بصیرت
قرآنها را بر سر نيزه ها بلند كردند كه: ای مردم! ما اهل قبله و قرآنيم، بياييد آن را در بين خويش حَكَم قرار دهيم. اين سخن تازه اى نبود كه آنها ابتكار كرده باشند؛ زیرا همان حرفى بود كه قبلاً امیرالمؤمنین على علیه السلام گفته بود و آنها نپذیرفته بودند، لذا حضرت علیه السلام فرياد برآورد: آنها را بزنيد! اينها صفحه و كاغذ قرآن را بهانه كرده، مى خواهند در پناه لفظ و كتابت قرآن خودشان را حفظ كنند و بعد به همان روش ضد قرآنى خود ادامه دهند. كاغذ و جلد قرآن در مقابل حقيقت آن ارزش و احترامى ندارد. حقيقت و جلوة راستين قرآن من هستم. اينها كاغذ و خط را دستاويز كرده اند تا حقيقت و معنا را نابود سازند.
عده اى از دوستان نادان و مقدس نماهاى بى بصیرت كه جمعيت كثيرى را تشكيل مى دادند، به يكديگر اشاره كردند كه على چه مى گويد؟ پس فرياد برآوردند: ما با قرآن بجنگيم؟! جنگ ما به خاطر احياى قرآن است. آنها كه خود تسليم قرآنند، پس ديگر جنگ چرا؟ حضرت علیه السلام فرمود: من نيز مى گويم به خاطر قرآن بجنگيد؛ اما اينها با قرآن سر و كاری ندارند؛ بلکه لفظ و كتابت قرآن را وسيلة حفظ جان خود قرار داده اند.
لازم به توضیح است که در فقه اسلامى، مبحث كتاب الجهاد مسئله اى تحت عنوان تَتَرُّس كفّار به مسلمين 15 مطرح است كه اگر دشمنان اسلام در حال جنگ با مسلمين، عده اى از اسراى مسلمان را در مقدّم جبهه سپر خويش قرار دهند و خود در پشت اين جبهه مشغول فعاليت و پيشروى باشند، به طورى كه اگر سپاه اسلام بخواهد از خود دفاع كند و يا به آنها حمله نماید و جلوی پيشروى آنها را بگيرد، چاره اى نيست جز اينكه برادران مسلمان خود را كه سپر واقع شده اند، به حكم ضرورت از ميان بردارد، در اينجا قتل مسلم به خاطر مصالح عالية اسلام و حفظ جان بقية مسلمين در قانون اسلام تجويز شده است؛ چراکه آنها نيز در حقيقت سرباز اسلامند و در راه خدا شهيد شده اند، گرچه بايد خون بهاى آنان را به بازماندگانشان از بودجة اسلامى بپردازند. اين تنها از خصايص فقه اسلامى نيست؛ بلكه در قوانين نظامى و جنگى جهان به عنوان يك قانون مسلّم است.
در صورتى كه اسلام مى گويد: مسلمان زنده را بزن و بکش تا پيروزى اسلام به دست آيد، كاغذ و جلد كه ديگر جاى سخنی نداشت. بعلاوه، احترام كاغذ و كتاب قرآن به خاطر معنا و محتوای آن است. امروز نیز جنگ به خاطر محتواى قرآن است. آنها كاغذ را وسيله ای قرار داده اند تا معنا و محتواى قرآن را از بين ببرند.
اما نادانى و بى خبرى همچون پرده اى سياه جلوی چشم عقلشان را گرفت و از حقيقت بازشان داشت، پس گفتند: ما علاوه بر اينكه با قرآن نمى جنگيم، جنگ با قرآن خود منكرى است و بايد براى نهى از آن بكوشيم و با كسانى كه با قرآن مى جنگند، بجنگيم.16 و این گونه بود که معاویه در جنگ نرم و فریفتن افراد جاهل و غافل موفق شد و همواره شیوۀ دشمنان حق در طول تاریخ چنین بوده است که برای رسیدن به مقاصد باطل خود از دین، مقدسات مذهبی و اعتقادات پاک مردم استفادۀ ابزاری می کنند.17

مصاف جهل و بصیرت
با اين اقدام نيرنگ آميز، جنگجويان هشيار سپاه امام علیه السلام، مثل مالك اشتر و عمرو بن حمق18 فريب نخوردند و گفتند: شاميان به جزع و فزع دچار شده اند و نبايد به آنها فرصت داد؛ امّا اكثريت جاهل و نادان سپاه كه از ادامة جنگ به ستوه آمده بودند، گفتند: ما از جنگ خسته شده ايم و اكنون كه آنها قرآن را به حكميّت بر افراشته اند، ما هرگز با قرآن نخواهيم جنگيد! هر چه امام علیه السلام آنها را نصيحت كرد و به ايشان مژدة پيروزى داد، ثمرى نداشت و نيروى جهل و عصبيّت آنان قوي تر بود! تا آنجا كه امام علیه السلام به مالك نامه نوشت و در بخشی از آن چنین فرمود: اگر مى خواهى مرا زنده ببينى، نبرد را رها كن و به سوى من باز گرد.
اين چنين بود كه در يك قدمى پيروزى، مكر و نيرنگ معاويه با جهل و نادانى سپاه كوفه دست به دست هم داد و باعث شد امام علیه السلام به حكميّت رضايت دهد. معاويه براى حكميّت عمرو عاص اين مكّار معروف را كه به طمع ولايت مصر همداستان او شده بود، به نمايندگى خود برگزيد، و در حالى كه امام عبداللَّه بن عباس را براى اين منظور انتخاب كرده بود، اشعث، سر كردة منافقان نفوذى سپاه امام علیه السلام، ابن عباس را ردّ كرد و بر انتخاب ابوموسى اشعرى پا فشارى نمود. ابوموسى مردى ساده لوح، سبك مغز و مغرض بود كه با اندكى تعريف و تمجيد مزوّرانه از جانب عمرو عاص به راحتى فريب خورد. او كسى بود كه كينة امام علیه السلام را در دل داشت و مردم را از يارى دادن آن حضرت منع مى كرد؛ امّا نيروى جهل و كفر حكميّت او را بر امام علیه السلام تحميل نمود و در جريان مقابلة او با عمرو عاص آن رسوايى تاريخى به بار آمد و به راحتىِ بيرون آوردن يك انگشتر آن خبيث سبك مغز امام علیه السلام را از خلافت بر كنار كرد و عمرو عاص حيله گر (على رغم توافق قبلى با ابوموسى) به راحتىِ در انگشت كردن يك انگشترى معاويه را بر خلافت منصوب نمود!
بدين سان جنگ صفين به نفع معاويه و يارانش با پيمان صلح به پايان رسيد، در حالى كه امضاى اين پيمان صلح، سر آغاز وقوع فتنه اى ديگر براى حكومت نوپاى امام علیه السلام بود.19

بصیرت حضرت ابوالفضل علیه السلام در صفین
شناخت شخصیت بی بدیل حضرت عباس علیه السلام در حماسۀ عاشورا نیاز به پیشینۀ حماسه های آن یگانۀ دوران در جنگ صفین دارد. او در زمان جنگ صفين نوجوان بود؛ ولى قد رشيدش او را جوانی خوش اندام و قوی دست می نمود که هر بیننده ای چنين تصور مى كرد كه هجده يا بيست سال دارد. در يكى از روزهاى جنگ از پدر اجازه گرفت تا به ميدان برود، امام على علیه السلام نقابى بر روى او افكند و او را به عنوان رزمندة ناشناس به ميدان فرستاد. سپاه شام از حركتهاى پر صلابت او دريافت كه جوانى شجاع، پرجرأت و قوى دل به ميدان آمده است. مشاورين نظامى معاويه به مشورت پرداختند تا هم آورد رشيدى را به ميدان بفرستند؛ ولى به واسطة وحشت عجيبى كه بر آنها چيره شده بود، نتوانستند تصميم بگيرند. سرانجام معاويه يكى از شجاعان لشگرش به نام ابن شعثاء را كه مى گفتند: جرأت آن را دارد كه با ده هزار جنگجوى سواره بجنگند، به حضور طلبيد و به او گفت: به ميدان برو و با اين جوان ناشناس بجنگ.
ابن شعثاء گفت: اى امير! مردم مرا به عنوان قهرمان در برابر ده هزار جنگنجو مى شناسند، چگونه شايسته است كه مرا به جنگ با اين كودك روانه سازى؟ معاويه گفت: پس چه كنم؟ ابن شعثاء گفت: من هفت پسر دارم، يكى از آنها را به جنگ او مى فرستم تا او را بكشد. معاويه گفت: چنين كن. ابن شعثاء يكى از فرزندانش را به ميدان او فرستاد، طولى نكشيد كه به دست آن جوان ناشناس كشته شد. او فرزند دومش را فرستاد، باز به دست او كشته شد. فرزند سوم و چهارم تا هفتمش را فرستاد، همة آنها به دست آن جوان به هلاكت رسيدند. در اين هنگام خود ابن شعثاء به ميدان تاخت و فرياد زد: ايها الشاب قتلت جميع اولادى والله لا ثكلن اباك و امك؛ اى جوان! تو همة پسرانم را كشتى، به خدا سوگند! قطعاً پدر و مادرت را به عزايت مى نشانم.
او به آن رزمنده دلاور حمله كرد. بين آن دو چند ضربه رد و بدل شد، در اين هنگام آن جوان چنان ضربه ای بر ابن شعثاء زد كه او را دو نیم كرد و به پسرانش ملحق ساخت. حاضران از شجاعت او تعجب كردند. در اين هنگام اميرمؤمنان علیه السلام فرياد زد: اِرْجَعْ یَا بُنَیَّ فَاِنّی اَخَافُ اَنْ تُصِیبَکَ عُیُونُ الأَعْدَاءِ؛ پسرم! برگرد كه ترس دارم دشمنان تو را چشم زخم بزنند. او بازگشت و اميرالمؤمنين علیه السلام به استقبال او رفت و نقاب را از چهره اش رد كرد و بين دو چشمش را بوسيد. حاضران نگاه كردند، ديدند قمر بنى هاشم حضرت عباس علیه السلام است.20

در فراق یاران بصیر
اميرمؤمنان علي علیه السلام با تجليل بي نظير از یارانی با وفا همچون عمار بن یاسر و خزيمة بن ثابت حزن و اندوه خود را از فراق اين بزرگ مردان اين گونه ابراز مي دارد: أَيْنَ عَمَّارٌ وَ أَيْنَ ابْنُ التَّيِّهَانِ وَ أَيْنَ ذُو الشَّهَادَتَيْنِ وَ أَيْنَ نُظَرَاؤُهُمْ مِنْ إِخْوَانِهِمُ الَّذِينَ تَعَاقَدُوا عَلَى الْمَنِيَّةِ وَ أُبْرِدَ بِرُءُوسِهِمْ إِلَى الْفَجَرَة؛21 كجاست عمار؟ و كجاست ابن تيهان؟ و كجاست ذوالشهادتين؟ و كجايند همانند آنان كه پيمان جانبازي بستند و سرهايشان را براي ستم گران هديه فرستادند؟
آنگاه اميرالمؤمنين علیه السلام دست خويش را بر محاسن شريفش كشيده و در فراق اين ياران مدتي طولاني اشک ريخت وسپس عادات پسنديده و نيك آنان را چنین برشمرد: أَوِّهِ عَلَى إِخْوَانِيَ الَّذِينَ تَلَوُا الْقُرْآنَ فَأَحْكَمُوهُ وَ تَدَبَّرُوا الْفَرْضَ فَأَقَامُوهُ أَحْيَوُا السُّنَّةَ وَ أَمَاتُوا الْبِدْعَةَ دُعُوا لِلْجِهَادِ فَأَجَابُوا وَ وَثِقُوا بِالْقَائِدِ فَاتَّبَعُوهُ؛ دريغا از برادرانم كه قرآن را خواندند و بر اساس آن قضاوت كردند و دستوراتش را به كار بستند. آنان در واجبات الهي انديشه كرده، آن را بر پا مي داشتند. سنتها را زنده مي كردند و بدعتها را از بين مي بردند. به جهاد دعوت شدند و آن را پذيرفتند و به رهبر [خود] اطمينان داشتند و صميمانه از او اطاعت مي كردند.

فراریان از رکاب علی علیه السلام
حكومت عادلة اميرمؤمنان علیه السلام براى مردم دنياپرست و مادى نگر طاقت فرسا بود. به گواهى تاريخ اسلام، در مدت كوتاهى كه به اصرار مردم امام على علیه السلام حكومت را به دست گرفت، بسيارى از مسلمان نماها كه طى سالهای بعد از پيغمبر صلی الله علیه و آله عوض شده بودند و دنيا را بر دين ترجيح مى دادند، تاب عدالت خواهى مولاى متقيان على علیه السلام را نياوردند. اين عده دسته دسته از پيرامون حضرتش پراكنده شدند و گروهی نیز در شام به معاويه پيوستند يا در نقاط ديگر تحت حمايت او قرار گرفتند.
مردى از متنفذان قبيلة معروف بنى اسد به نام سمّاك بن مخرمة اسدى يكى از اين افراد بود كه به واسطة سوء باطن با صد نفر از مردان قبيلة خود، كوفه، مركز حكومت اميرالمؤمنين علیه السلام را ترك گفت و به معاويه پناهنده شد. سماك پس از مكاتبه با معاويه اجازه يافت كه در رقه شهر مرزى سوريه در ساحل فرات، واقع در مرز شمالى عراق سكونت گزيند. متعاقب آن هفتصد نفر ديگر از بنى اسد نیز از كوفه گريختند و به سماك پيوستند. اين عده كه از دشمنان اميرالمؤمنين علیه السلام و طرفدار عثمان، خليفة سوم بودند، همين كه متوجه شدند اميرمؤمنان علیه السلام در راه صفين به شهر آنها رسيده است، به درون شهر پناه بردند و در به روى امام على علیه السلام و سپاهيان او بستند!22

عبادت با علی علیه السلام و غذا با معاویه
در جنگ صفین ابوهريره که غذای مضيره23 را بسيار دوست مي داشت، موقع غذا نزد معاويه و سر سفرة او مي رفت و مضيره مي خورد، و موقع نماز نزد على علیه السلام رفته، در نماز به حضرت اقتدا مي كرد و چون اعتراض كردند، گفت: مضيرة معاوية أدسم و أطيب و الصلاة خلف عليّ أفضل ؛24 مضيرۀ معاويه لذيذتر است و نماز پشت سر على علیه السلام افضل است.
 
شَبَث مرد هزار چهره
شبث بن ربعی از افراد هزار چهرۀ تاریخ است که در جنگ صفین در سپاه امام علی علیه السلام حضور داشت. او شخصی منافق و بى ثبات بود كه هر روز به رنگى مي افتاد و نان به نرخ روز می خورد. او اول مؤذن سجاح25 بود، سپس مسلمان شد و در قتل عثمان شركت داشت، بعد در سپاه امام على علیه السلام آمد و حضرت او را با عدى بن حاتم براى دعوت نزد معاويه فرستاد، سپس به خوارج ملحق شد، و در حركت امام حسين علیه السلام از كسانى بود كه به آن حضرت دعوت نامه نوشت؛ اما در كربلا جزء سپاه عمر سعد بود، و در زمان مختار از خون خواهان امام علیه السلام و رئيس كوفه بود، سپس به ميان قاتلان مختار درآمد و بالاخره حدود سال هشتاد هجرى از دنيا رفت. وى به معاويه گفت: تو را به خدا! آيا راضى مي شوى كه عمار بن ياسر را به دست تو بدهند كه او را بكشى؟ گفت: چرا راضى نشوم؟ به خدا سوگند! اگر على عمار را به دست من بدهد، او را در عوض عثمان نمي كشم، بلكه در عوض نائلِ غلام مي كشم. شبث گفت: به خدا قسم! عدالت نكردى و درست مقايسه ننمودى. هرگز دستت به عمار نخواهد رسيد، مگر اينكه سرها از تنها جدا شود و زمين با آن وسعتش بر تو تنگ گردد.26

شمر، رزمنده و جانباز پشيمان
شمر بن ذى الجوشن در جنگ صفين کنار رزمندگان اسلام و در جبهة اميرالمؤمنين علیه السلام بود.27 حتی او در مصاف با لشکر باطل از ناحیۀ سر و صورت مجروح شد28 و كسى احتمال نمى داد كه او از اين صف جدا شده و در كنار دشمن قرار گیرد و با امام زمان خود بجنگد و كينه توزى را به حدى برساند كه در جبهة باطل سِمت فرماندهى كسب كند؛ اما او شایستگی نداشت که همچنان در کنار لشکر حق بماند و عاقبت به خیر شود. این چنین بود که افرادی مانند ابوهریره، شبث و شمر در ردیف زیانکاران قرار گرفتند. همان کسانی که خداوند در مورد امثال آنان فرمود: (وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَعْبُدُ اللَّهَ عَلى حَرْفٍ فَإِنْ أَصابَهُ خَيْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَ إِنْ أَصابَتْهُ فِتْنَةٌ انْقَلَبَ عَلى وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةَ ذلِكَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبينُ)؛29 بعضى از مردم خدا را تنها با زبان مى پرستند (و ايمان قلبي شان بسيار ضعيف است)؛ همين كه خيرى به آنان برسد، حالت اطمينان پيدا مى كنند؛ اما اگر فتنه ای براى امتحان به آنها برسد، دگرگون مى شوند (و از باورهای خود دست می کشند و به كفر رو مى آورند)! به اين ترتيب هم دنيا را از دست داده اند، و هم آخرت را و اين همان خسران و زيان آشكار است!

سرکوب فتنه گران یا برادر کشی؟
مردى از اهالى بصره نزد پیشوای چهارم امام سجاد علیه السلام آمد و عرض کرد: اى علىّ بن الحسين! جدّ شما علىّ بن ابى طالب علیه السلام أهل ايمان را در جنگ صفین به قتل رساند؟ با اين سخن اشك در ديدگان آن حضرت حلقه زد، آنگاه فرمود: یَا أَخَا أَهْلِ الْبَصْرَةِ لَا وَ اللَّهِ مَا قَتَلَ عَلِيٌّ مُؤْمِناً وَ لَا قَتَلَ مُسْلِماً وَ مَا أَسْلَمَ الْقَوْمُ وَ لَكِنِ اسْتَسْلَمُوا وَ كَتَمُوا الْكُفْرَ وَ أَظْهَرُوا الْإِسْلَامَ فَلَمَّا وَجَدُوا عَلَى الْكُفْرِ أَعْوَاناً أَظْهَرُوهُ وَ قَدْ عَلِمَتْ صَاحِبَةُ الْجَدْبِ وَ الْمُسْتَحْفَظُونَ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله أَنَّ أَصْحَابَ الْجَمَلِ وَ أَصْحَابَ صِفِّينَ وَ أَصْحَابَ النَّهْرَوَانِ لُعِنُوا عَلَى لِسَانِ النَّبِيِّ الْأُمِّيِّ وَ قَدْ خابَ مَنِ افْتَرى؛ اى برادر بصری! نه، به خدا اين گونه نيست. على علیه السلام هيچ مؤمنى را نكشت و خون هيچ مسلمانى را نريخت. آنان أهل اسلام نبودند؛ بلكه در دل كافر و در ظاهر مسلمان بودند. زمانى كه بر كفر خود يار و اعوانى يافتند، آن را آشكار ساختند. حال اينكه أهل خبره و حافظان آل محمّد نيك آگاهند كه أصحاب جمل و صفّين و نهروان از زبان رسول خدا علیه السلام لعن شده اند، پس رسوا باد آنكه بر خدا و رسولش افترا بست.
شيخى از اهالى كوفه گفت: اى علىّ بن الحسين! جدّ تو (علىّ) مى گفت: برادرانمان بر ما ستم نمودند. امام علیه السلام فرمود: مگر اين آيه را تلاوت نكرده اى: (وَ إِلَى عَادٍ أَخَاهُمْ هُوداً)؛30 و به قوم عاد برادرشان هود را فرستاديم. سپس فرمود: فَهُمْ مِثْلُهُمْ أَنْجَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ هُوداً وَ الَّذِينَ مَعَهُ وَ أَهْلَكَ عَاداً بِالرِّيحِ الْعَقِيم؛31 و قوم عاد نيز مانند همان برادرانى هستند كه در كلام أميرالمؤمنين علیه السلام آمده، خداوند هود و يارانش را نجات داد، و قوم عاد را با باد عقيم هلاك ساخت.

پی نوشت:
1) نهج البلاغه، سیدرضی، هجرت، قم، حكمت 217.
2) بقره/ 257.
3) قصص الأنبياء، ترجمه نور المبين في قصص الأنبياء و المرسلين، محدّث سیدنعمت الله جزایری (ترجمه فاطمه مشایخ)، انتشارات فرهان، تهران، 1381ش، ص704.
4)وقعة الصفّين، نصر بن مزاحم، مكتبة آيت اللَّه المرعشى، قم، 1403ق، ص 92.
5) بحار الانوار، محمد باقر مجلسى، مؤسسۀ الوفاء، بيروت، 1403 ق، ج 6، ص238.
6) نهج البلاغه، خطبه ۵۱.
7) مجموعه آثار استاد شهيد مطهرى رحمه الله، نشر صدرا، تهران، ج 16، ص 111.
8) بحار الأنوار، علامه مجلسی، ج 32، ص447؛ و شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 4، ص13.
9) "عمار بن ياسر" از بزرگان اصحاب رسول خدا- و از تلاشگران مخلص راه اسلام بود که در جنگهای رسول اكرم  شركت داشت، با مسلمانان به حبشه مهاجرت كرد و از آنجا به مدينه آمد. وى از كسانى بود كه خلیفه سوم، عثمان را نهی از منکر می ‌‌نمود و داراى فضایلی بی ‌‌شمار است. از اول به اميرالمؤمنين(ع) علاقه داشت؛ حتى در زمان رسول خدا  از حضرت(ع) جدا نمي ‌‌شد. پس از رحلت پیامبر ، ملازم آن بزرگوار شد، و در جنگ صفين به يارى آن حضرت برخاست تا آنكه در ربيع الاخر 37 هجرى، در سن 94 سالگى در جنگ صفین به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
10) البرهان في تفسير القرآن، سيد هاشم بحرانى، مؤسسة البعثة، بیروت، ج 3، ص 457.
11) تفسير روح البيان، اسماعيل حقى بروسوى، نشر دار الفكر، بیروت، ج 5، ص 85؛ و بحارالأنوار، علامه مجلسی، ج 43، ص 46.
12) وقعة الصفّين، ابن مزاحم، ص320.
13) الإنصاف فى النص على الأئمة ، سيد هاشم بحرانی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، قم، ص 407.
14) احتجاج، احمد بن علي طبرسي، نشر مرتضي، مشهد، 1403، ج 1، ص 182، متن روایت رسول خدا  چنین است: عَمَّارٌ تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ .
15) المبسوط، شيخ ابوجعفر محمد بن حسن طوسى، المكتبة المرتضويه، تهران، ج 2، ص11.
16) مجموعه آثار استاد شهيد مطهرى، ج 16، ص297.
17) در عصر ما نیز روشهای مزورانه شهید سازی، بهره گیری از رنگ سبز، سوء استفاده از علاقه مردم به سادات، تبلیغ یار غار امام رحمه الله بودن، سنگر گرفتن در پشت سر خانواده ‌‌های شهدای معروف و امثال اینها از ترفندهای فتنه ‌‌گران فتنه سال 1388 بود.
18) عمرو بن حمق خزاعی در حجة الوداع نزد رسول خدا  آمد و اسلام آورد و از اصحاب ایشان شد و احادیثی را از پیامبر   فرا گرفت، سپس در زمره‌ شیعیان خالص امام علی  درآمد. او در کوفه زندگی می‌کرد و در جنگهای جمل، صفین و نهروان در رکاب امام علی(ع) شمشیر زد. بعد از شهادت حضرت علی(ع) به حجر بن عدی که یاران امام را رهبری می کرد، پیوست و پس از شهادت حجر، در موصل، در غاری ساکن شد. به فرمان معاویه او را دستگیر کردند، سر از بدنش جدا ساخته و شهر به شهر گرداندند تا به نزد معاویه بردند و در اسلام این اولین سری بود که از شهری به شهری حمل می ‌‌شد.
19) في قصص الأنبياء و المرسلين، سید نعمت الله جزائری، ترجمه فاطمه مشايخ، انتشارات فرحان، ص 707.
20) معالی السبطین، شيخ محمدمهدى حائرى، نشر صبح صادق، قم، 1425ق، ص 402.
21) نهج البلاغه، خطبه 182.
22) شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج3، ص205.
23) غذاى خوشمزه عربی است كه از شير درست می شود.
24) مستدرك سفينة البحار، شيخ على نمازى شاهرودى، مؤسسه نشر الاسلامى، قم، 1405، ج 10، ص 530. استاد وارسته ما حضرت آیه الله انصاری شیرازی این ماجرا را در مورد ابو موسی اشعری نقل می کرد و اضافه می فرمود که هنگام جنگ وی بالای کوه می رفت و می گفت: هذا اسلم؛ اینجا امن و سالم ‌‌تر است.
25) سجاح دختر حارث تمیمی از قبیله بنی تمیم، از کسانی است که در آخر عمر رسول خدا  ادعای نبوت کرد. وی پیروانی گرد خود فراهم آورد و ملاقاتی بین او و مسیلمه که او نیز ادعای نبوت داشت، رخ داد. هنگامی که سجاح مسیلمه را دید، گفت: اوصاف حمیده تو را شنیدم و تو را برگزیدم. آمده ‌‌ام تحت اطاعت تو درآیم تا زن و شوهر با هم پیغمبر باشیم و به اتفاق هم عالم را مطیع گردانیم. به این ترتیب با هم ازدواج کردند. مسیلمه نیز در پاسخ پیروان سجاح گفت: مهر او این است که نماز خفتن و نماز بامداد را از امت سجاح برگرفتم! اما پس از مدتی سپاه مسلمانان به فرماندهی خالد بن ولید با پیروان آنها مواجه شدند و جنگ سختی که به یمامه معروف است، در گرفت. این جنگ با شکست سپاه مسیلمه و کشته شدن خود او پایان پذیرفت.
26) شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج4، ص22.
27) مستدرك سفينة البحار، شيخ على نمازى شاهرودى، ج 6، ص 43.
28) وقعة الصفين، ابن مزاحم، ص 267.
29). حج/ 11.
30) اعراف/ 65.
31) احتجاج، طبرسی، ج 2، ص 312.
منبع: ماهنامه اطلاع رسانی، پژوهشی، آموزشی مبلغان شماره148.




تاریخ ارسال مطلب : شنبه ٢٣ آذر ١٣٩٢ / شماره خبر : ١١٨٧١٧ / تعداد بازدید : 3714/ محبوب کن - فیس نما / داغ کن - کلوب دات کام

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 

خروج