شنبه ٢٤ آذر ١٣٩٧
« الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِ‌سَالَاتِ اللَّـهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّـهَ ۗ وَكَفَىٰ بِاللَّـهِ حَسِيبًا؛ (پیامبران) پیشین کسانی بودند که تبلیغ رسالتهای الهی می‌کردند و (تنها) از او می ترسیدند، و از هیچ کس جز خدا بیم نداشتند؛ و همین بس که خداوند حسابگر (و پاداش‌دهنده اعمال آنها) است!»
صفحه اصلی صفحه اصلی اخبار و رویدادها اخبار و رویدادها تحقیقات و مقالات تحقیقات و مقالات توشه تبلیغتوشه تبلیغ روضه ها و مدایح روضه ها و مدایح ویژه نامه ها ویژه نامه ها
دانلود نرم افزار دانلود نرم افزار سبک زندگی سبک زندگی تاریخ معصومینتاریخ معصومین روش تبليغ روش تبليغ نقشه سایت نقشه سایت ارتباط با ما ارتباط با ما
صفحه اصلی > خبر خوان 
ماهنامه مبلغان


زندگانی امام صادق(علیه السلام)؛

نگاهی گذرا به زندگانی سیاسی امام صادق(علیه السلام)

امام صادق(علیه السلام) در دوران امامت خود شاهد خلافت پنج خلیفه اموی بود كه یكی پس از دیگری به خلافت رسیدند و سرانجام حكومت بنی ‏امیه به پایان رسید و بنی ‏عباس خلافت خود را توسط اولین خلیفه خود؛ یعنی «عبدالله بن محمد» مشهور به «سفّاح» آغاز کردند.

نگاهی گذرا به زندگانی سیاسی امام صادق(علیه السلام)

سید محمد امام (جزایری)

مقدمه

امام جعفر صادق(علیه السلام) ششمین امام شیعیان است كه دوران امامتش در دو وضعیت كاملاً متفاوت سیاسی و اجتماعی قرار گرفت. به دلیل تفاوت شرایط سیاسی زندگانی امام ششم(علیه السلام)، مواجهات ایشان را در دو بخش بررسی خواهیم کرد: بخش اول مربوط به زندگانی امام ششم(علیه السلام) تا پیش از خلافت منصور دوانیقی است. این دوران از سال 114ق؛ یعنی سالی كه امام صادق(علیه السلام) به امامت رسید، تا سال 137ق ادامه یافت. دورانی كه بنی‌امیّه ضعیف گشته بودند.

امام صادق(علیه السلام) در دوران امامت خود شاهد خلافت پنج خلیفه اموی بود كه یكی پس از دیگری به خلافت رسیدند و سرانجام حكومت بنی امیه به پایان رسید و بنی عباس خلافت خود را توسط اولین خلیفه خود؛ یعنی «عبدالله بن محمد» مشهور به «سفّاح» آغاز کردند. در این دورانِ حدوداً 23 ساله، شیعیان از آزادی نسبی برخوردار بودند و خلفای اُموی بر خلاف سیره اسلافشان كم تر به آزار شیعیان پرداختند؛ زیرا در پی این بودند كه قدرت را از دست ندهند؛ اما سرانجام بنی‌عباس پس از كشمكش و درگیری با امویان، آنان را شكست داده و بر كرسی قدرت تكیه زدند.

اولین خلیفه عباسی؛ یعنی «سفاح» در سال 123ق به خلافت رسید. وی در پی تثبیت خلافت برای بنی‌عباس بود و از ظلم و ستم به علویان (به خاطر عواقبی كه احساس می‌كرد برای بنی عباس خواهد داشت)، پرهیز نمود. امام صادق(علیه السلام) از آزادی به دست آمده نهایت استفاده را بردند و به ترویج اسلام ناب محمدی(صلی الله علیه و آله) پرداختند. كاری كه پنج امام پیش از ایشان - به خاطر شرایط نامناسب سیاسی زمانشان - نتوانستند به این وسعت و گستردگی به آن بپردازند.

این شرایط تا پیش از حکومت منصور عباسی، دومین خلیفه عباسیان ادامه داشت؛ اما به محض به خلافت رسیدن منصور در سال 136ق، و شروع مرحله دوم زندگانی امام ششم(علیه السلام)، رعب و وحشت جامعه اسلامی را فراگرفت و او به کشتار و اذیت شیعیان پرداخت.

مواجهه فکری و عملی امام صادق(علیه السلام) با دشمنان تا پیش از خلافت منصور عباسی

امام ششم(علیه السلام) در این دوران از مواجهه مستقیم با دشمنان اجتناب كرده، به فعالیتهای فرهنگی و بالابردن سطح علمی و دینی مردم پرداخت. برای بسیاری از مردم جای سؤال است كه چرا امام صادق(علیه السلام) از ضعف بنی‌امیّه برای به قدرت رسیدن علویان و باز پس‌گیری خلافت غصب شده از غاصبان استفاده نكرد؟ این سؤال هنگامی در ذهن تقویت می‌شود كه «ابومسلم خراسانی» به امام(علیه السلام) نامه نوشت که: «من مردم را به دوستی اهل بیت(علیهم السلام) دعوت می‌كنم. اگر مایل هستید، كسی برای خلافت بهتر از شما نیست.» همچنین «ابوسلمه خلاّل» نامه‌ای با همین مضمون برای امام صادق(علیه السلام) نوشت[1] و آن را توسط یكی از دوستان امام به خدمت ایشان رساند؛ اما امام(علیه السلام) به هیچ كدام از این نامه‌ها پاسخ مثبتی نداد و در جواب ابومسلم نوشت: «نه تو از یاران من هستی و نه زمانه، زمانه من است.»[2] همچنین حضرت با خواندن نامه ابوسلمه به فرستاده او فرمود: «ابوسلمه، شیعه شخص دیگری است.»[3]

امام صادق(علیه السلام) به درستی تشخیص داده بود كه اولاً: ابومسلم و ابوسلمه به دنبال کسی هستند كه از وجهه و محبوبیت او در راه رسیدن به اهداف خود بهره‌برداری كنند؛ در حالی که اعتقادی به امامت حضرت نیز ندارند؛ ثانیاً: امام(علیه السلام) با نهایت هوشیاری می‌دانست که طراح اصلی قیام، عباسیان هستند و آنان نیز هدفی جز رسیدن به آمال خود در زمینه حكمرانی و سلطه‌جویی ندارند و امثال ابومسلم و ابوسلمه و دیگران را آلت دست خود قرار داده‌اند. بعدها قتل ابومسلم، ابوسلمه، سلیمان بن كثیر و... توسط عباسیان، بر تیزهوشی و تصمیم صحیح امام(علیه السلام) در عدم پذیرش دعوت آن‌ها صحّه گذاشت.[4]

علی رغم این توضیحات، همچنان این سؤال باقی است كه چرا امام(علیه السلام) مستقلاً نیرویی را (بدون وابستگی به فرد خاصی) تشكیل نداد و خلافت غصب شده را از غاصبان باز پس نگرفت؟

پاسخ این سؤال را می‌توان از سخنان خود حضرت گرفت که علت عدم قیام را نداشتن نیروی كافی برای مبارزه با دشمنان می دانست. برای روشن شدن این مسئله، پاسخ حضرت به دو نفر از سؤال كنندگان را كه همین سؤال را از حضرت پرسیدند، ذكر می‌کنیم:

1. از «سدیر صیرافی» نقل شده است: بر حضرت صادق(علیه السلام) وارد شدم و عرض کردم: چرا نشسته‌اید (و قیام نمی کنید)؟ حضرت فرمود: ای سدیر! چه اتفاقی افتاده است؟ گفتم: از فراوانی دوستان و شیعیان و یارانت سخن می‌گویم. فرمود: فكر می‌كنی چند تن باشند؟ گفتم: یكصدهزار. فرمود: یكصدهزار؟ گفتم: آری، و شاید دویست هزار. فرمود: دویست هزار؟ گفتم: آری، و شاید نیمی از جهان. به دنبال این گفتگو امام(علیه السلام) همراه سدیر به «ینبع» رفت و در آنجا گله بزغاله‌ای را دید. حضرت فرمود: ای سدیر! اگر به تعداد این بزغاله‌ها شیعه (مطیع و اهل جهاد) داشتم، نمی‌نشستم (و قیام می‌كردم). سدیر می‌گوید: بعد از نماز، شمردم، بزغاله‌ها هفده عدد بودند.[5]

2. روزی «مأمون رقّی» به امام(علیه السلام) اعتراض می‌كند كه: چرا از حق خود دفاع نمی‌كنید و حال آنكه یكصد هزار شمشیرزن در اختیار دارید؟ حضرت فرمود: ای فرد خراسانی، بنشین! آنگاه به كنیزش دستور داد تنور را روشن كند. وقتی تنور كاملاً داغ شد، حضرت فرمود: ای خراسانی! بلند شو و داخل تنور بنشین. خراسانی كه فكر كرد امام قصد تنبیه وی را دارد، گفت: ای پسر رسول خدا! مرا با آتش عذاب نكن. در همین لحظه «هارون مكّی» از راه می‌رسد و حضرت به او می‌فرماید كه داخل تنور شود. هارون برخلاف مأمون رقّی، بلافاصله داخل تنور می‌رود و رقّی می‌گوید: بعد از مدتی دیدم مکّی چهار زانو داخل تنور نشسته... حضرت به مأمون رقّی فرمود: چند نفر مثل این (هارون مكّی) در خراسان می‌یابی؟ پاسخ داد: یك نفر هم پیدا نمی‌شود. حضرت فرمود: بله، یك نفر هم پیدا نمی‌شود. آنگاه فرمود: در زمانی كه پنج نفر كمك كار نمی‌یابیم، قیام نمی‌كنیم. ما با زمان آشناتریم.[6]

از این دو ماجرا كاملاً مشخص است كه امام علت عدم قیام را نداشتن نیروی كافی می‌داند و چنانچه از یاران كافی برخوردار می‌شد، در برابر دشمنان قیام می‌فرمود.

مواجهه فکری و عملی امام صادق(علیه السلام) با منصور دوانیقی

دوران منصور، زمان عمل به تقیه، آن هم از نوع تقیه خوفی بود. امام(علیه السلام) شیعیان را به تقیه امر می‌كرد[7] و خطاب به آنان می فرمود: «از خدا بپرهیزید و مطیع امامان و پیشوایان خود باشید. هرچه آن‌ها گفتند، بگویید و از هر چه سكوت كردند، سكوت كنید؛ چراكه شما در زمان سلطانی هستید كه خداوند متعال می‌فرماید: از مكر آن‌ها كوه‌ها در هم می‌ریزد.»[8]

منصور فوق العاده زیرك و سنگدل بود و جاسوسان زیادی را برای مراقبت از فعالیتهای شیعیان به كار می‌گرفت. وی شیعیان را به شدت تحت كنترل و مراقبت قرار داده بود، به طوری كه در مدینه جاسوسانش كسانی را كه با شیعیان امام صادق(علیه السلام) ارتباط داشتند، گردن می‌زدند.[9] بنابراین، یك خطا یا افشای سرّ (توسط شیعیان) می‌توانست منجر به قتل یكی از اصحاب شده یا عواقب ناگوار دیگری را برای جامعه شیعه به بار آورد. به همین جهت، امام(علیه السلام) بر موضوع تقیه تأکید می‌کرد.

امام(علیه السلام) علاوه بر دستور به تقیه، شیعیان را از رجوع به قُضات دستگاه بنی عباس نهی می‌كرد و احكام صادره از محكمه آن‌ها را شرعاً لازم الاجراء نمی‌شمرد. همچنین به مردم دستور می‌داد كه نسبت به فقیهان و محدثان وابسته به دستگاه حكومت بدبین باشند و در این رابطه می فرمود: «فقیهان اُمنای پیامبرانند. اگر دیدید به سلاطین روی آوردند (و با ستمكاران دمساز و همكار شدند) آن‌ها را متهم كنید!»[10]

امام(علیه السلام) مردم را از همكاری با سلطان برحذر می‌داشت و به یکی از یاران خود فرمود: «بر تو باد كه از همنشینی با پادشاهان دوری كنی!»[11] شرایط آن روز كم تر اقتضا می‌كرد كه امام بتواند به منصور اعتراض مستقیمی داشته باشد؛ ولی در عین حال، مورد زیر را می‌توان از موارد اندك اعتراض مستقیم امام به منصور به شمار آورد.

نقل شده است که روزی منصور از امام صادق(علیه السلام) پرسید: ای اباعبدالله! خدا پشه را برای چه آفریده است؟ امام در پاسخ وی فرمود: برای اینكه جبابره (سركشان و بی‌رحمان) را ذلیل كند (و دماغ آنان را به خاك بمالد).[12] واضح است كه امام با این پاسخ قصد داشت جبّار بودن منصور را به وی گوشزد كند.

امام صادق(علیه السلام) با سادات حسنی كه قیامهای متعددی را علیه عبّاسیان شكل دادند، همراهی نكرد، خصوصاً قیام نفس زكیّه كه امام(علیه السلام) مخالفت خود را با آن اعلام كرد؛[13] اما راجع به قیام «زید بن علی(علیهما السلام)» قضیه متفاوت بود.[14] حضرت در گفتگو با یكی از یاران زید كه در ركاب او شش تن از سپاه امویان را كشته بود،‌ فرمود: «خداوند مرا در ثواب این خونها شریك گرداند. به خدا سوگند! عمویم زید روش علی و یارانش را در پیش گرفت.»[15]

امام ششم(علیه السلام) از مواجهه مستقیم با منصور دوانیقی برحذر بود و تا جای ممكن سعی می‌كرد با او ارتباط برقرار نكند. از این رو وقتی در نامه ای از سوی منصور مورد اعتراض قرار گرفت که: چرا مانند دیگران نزد ما نمی‌آیی؟ امام(علیه السلام) در پاسخ نوشت: «ما (از لحاظ دنیوی) چیزی نداریم كه برای آن از تو بیمناك باشیم و تو نیز از جهات اخروی چیزی نداری كه به خاطر آن به تو امیدوار گردیم. تو نه دارای نعمت هستی كه بیاییم به خاطر آن به تو تبریك گوییم و نه خود را در بلا و مصیبت می‌بینی كه بیاییم به تو تسلیت دهیم، پس چرا نزدت بیاییم؟» منصور نوشت: «بیایید ما را نصیحت كنید.» امام پاسخ داد: «اگر كسی اهل دنیا باشد، تو را نصیحت نمی‌كند و اگر اهل آخرت باشد، نزد تو نمی‌آید.»[16] با این حال، گاهی منصور امام(علیه السلام) را احضار می‌كرد و حضرت ناچار می‌شد نزد او برود.

جلد 47 «بحار الانوار» به زندگی امام ششم(علیه السلام) اختصاص دارد. در باب ششم به آنچه میان امام صادق(علیه السلام) و منصور واقع شده است اشاره دارد، به اینكه منصور بارها امام را فراخواند و در هر مرتبه قصد جان امام را داشت؛ ولی به محض حضور امام، نظرش به دلایلی تغییر یافته، حضرت را با احترام باز می‌گرداند.

روزی از وی سؤال شد که چرا تصمیم خود را عملی نساختی و امام را نکشتی؟ گفت: آن دم پیامبر(صلی الله علیه و آله) را پیش چشم خود دیدم. یك بار وی از غلام خود - كه دستور قتل امام را به او داده بود - پرسید كه چرا گردن او را نزدی؟ آن غلام جواب داد: وی را ندیدم. امام به قدرت الهی از چشمان غلام غیب شد. چند مرتبه از امام سؤال شد كه چگونه منصور به محض دیدن شما نظرش برگشته، از تصمیم قتل شما منصرف می شود؟ امام(علیه السلام) می‌فرمود: دعایی را كه شب گذشته جدم رسول الله(صلی الله علیه و آله) به من یاد داد، خواندم كه باعث شد خداوند مرا از شرّ منصور در امان بدارد. روزی فرمود: دعای جدم امام حسین(علیه السلام) را خواندم. و خلاصه اینكه هر بار با دعا، ارهاص و کرامتی خود را در پناه خدا قرار می‌داد و از شرّ منصور در امان می‌ماند.

منصور دوانیقی در سال 147ق برای انجام حج رهسپار مكه شد. وقتی (قبل یا بعد از مناسك حج) وارد مدینه شد، به ربیع گفت: از پس جعفر بن محمد بفرست تا او را با زور بیاورند. خدا مرا بكُشد، اگر او را نكُشم. ربیع خود را به غفلت زد (مثلاً فراموش كرده). منصور برای مرتبه دوم به خاطرش آورد كه شخصی را بفرست او را به زور بیاورند. ربیع باز هم خود را به غفلت زد. در مرتبه سوم پیغامی سخت برای ربیع فرستاد و با بی‌ادبی تمام به او گفت: باید فوراً كسی را بفرستی تا جعفر را بیاورد. ربیع نیز به دستور منصور عمل كرد. همین كه امام نزد ربیع حاضر شد، وی به حضرت عرض كرد: یا ابا عبدالله! خود را به خدا بسپار كه منصور خشمگین است و جز خدا كسی نمی‌تواند جلوی او را بگیرد.

امام صادق(علیه السلام) فرمود:لَا حَولَ وَ لَا قُوَّةَ اِلَّا بِاللَّه.سپس ربیع به منصور خبر فرستاد كه جعفر بن محمد(علیهما السلام) آمده است. وقتی حضرت بر منصور وارد شد، با بی‌شرمی و خشم تمام گفت: ای دشمن خدا! مردم عراق تو را امام گرفته‌اند و زكات مال خود را برایت می‌فرستند؟ مخالف سلطنت من هستی و فتنه‌انگیزی می‌كنی؟ خدا مرا بكُشد اگر تو را نكُشم. حضرت در پاسخ او فرمود: یا امیرالمؤمنین![17] خدا به سلیمان قدرت داد؛ او شُكر كرد. ایوب را مبتلا نمود، صبر كرد. به یوسف ستم كردند، برادران را بخشید. تو از همین خانواده هستی. وقتی منصور این سخنان را شنید (تغییر كرد و) گفت: یااباعبدالله! دامنت از هر عیب پاك است و از آشوب و فتنه‌انگیزی به دوری. خداوند بهترین پاداش خویشاوندی را به تو بدهد! سپس دست امام(علیه السلام) را گرفت و نزد خود نشاند. عطر مخصوص خود را بر سر و صورت امام زد و به ربیع گفت: جایزه و خلعت حضرت را تقدیم كن و ایشان را به منزل برسان!

ربیع می‌گوید: به همراه امام صادق(علیه السلام) رفتم. بین راه (به حضرت) عرض کردم: قبل از آمدن شما آن چنان منصور را خشمگین دیدم كه سابقه نداشت و بعد از رفتن نیز حالتی بی‌سابقه پیدا كرد. وقتی وارد شدی، زیر لب چه گفتی؟ حضرت فرمود: وقتی وارد شدم، گفتم: «اللَّهُمَّ احْرُسْنِي بِعَيْنِكَ الَّتِي لَا تَنَامُ وَ اكْنُفْنِي بِرُكْنِكَ الَّذِي لَا يُرَامُ وَ اغْفِرْ لِي بِقُدْرَتِكَ عَلَیَّ وَ لَا أَهْلِكُ وَ أَنْتَ رَجَائِي اللَّهُمَّ أَنْتَ أَكْبَرُ وَ أَجَلُّ مِمَّا أَخَافُ وَ أَحْذَرُ اللَّهُم  بِكَ أَدْفَعُ فِي نَحْرِهِ وَ أَسْتَعِيذُ بِكَ مِنْ شَرِّهِ؛بار خدایا! با چشم خود كه خواب ندارد، مرا حفظ كن! و مرا با آن قدرتی كه هدف بلا قرار نمی‌گیرد کفایت کن، و با قدرتی كه بر من داری، از من چشم‌پوشی کن و مرا هلاك نفرما، در حالی كه تو امید من هستی. خدایا! تو بزرگ تر و با جلالت‌تر از آنی که من از آن هراس دارم و بیمناكم. بار خدایا! به پشتیبانی و قدرت تو از شرّ او محفوظ می‌مانم و به تو پناه می‌برم.» سپس امام(علیه السلام) به ربیع فرمود: دیدی كه خداوند (پس از دعا) با من چه کرد؟[18] یعنی مرا چگونه از شرّ آن ظالم نجات داد؟

امام(علیه السلام) در تمام مواجهاتی كه با منصور داشت، رعایت شرایط را می‌كرد و از آنجا كه خوی خشن منصور را كاملاً شناخته بود، سعی می‌كرد سخنانی را بر زبان جاری كند كه منصور را از تصمیم قتل خود دور سازد. نقل شده است: روزی منصور امام(علیه السلام) را حاضر کرد و ایشان را نزد خود نشاند. سپس پسرش مهدی را نیز فراخواند تا به سخنانش با حضرت گوش فرادهد. منصور به امام عرض كرد: حدیثی به من درباره صله رحم گفته‌اند، مایلم آن را تكرار كنید تا مهدی بشنود. امام(علیه السلام) فرمود: پدرم از پدر خود، از جدش، از علی بن ابیطالب(علیهم السلام) نقل كرده است كه پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: شخصی كه سه سال از عمرش باقی مانده، با صله رحم، سی سال عمرش افزایش پیدا می‌كند، و کسی در حالی كه سی سال از عمرش باقی مانده، قطع رحم می‌نماید و خدا آن سی سال را به سه سال می‌رساند.

آنگاه حضرت این آیه را تلاوت فرمود:«يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ»[19]؛ «خداوند هر چه را بخواهد محو و هر چه را بخواهد اثبات مي كند، و ام الكتاب نزد او است.» منصور گفت: حدیث خوبی بود؛ ولی منظورم این نبود. حضرت فرمود: پدرم از پدر خود، از علی(علیه السلام) نقل كرد كه پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: صله رحم باعث آبادی مملكت و افزایش عمر می‌شود، اگرچه اهل آن زمان مردم خوبی نباشند.

منصور گفت: این نیز خبر خوبی است؛ ولی آنچه می‌خواستم، نیست. حضرت فرمود: پدرم از پدر خود، از جدش علی(علیه السلام) نقل كرد كه پیغمبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «صِلَةُ الرَّحِمِ تُهَوِّنُ الْحِسَابَ وَ تَقِي مِيتَةَ السَّوْءِ؛ صله رحم باعث آسانی حساب روز قیامت می‌شود و از مردن بد جلوگیری می‌كند». منصور گفت: آری، همین بود.[20]

«سید مُنذر حكیم» در کتاب خود، پس از ذكر این ماجرا، می‌نویسد: «همانا سلاطین از مرگ می‌ترسند، پس امام(علیه السلام) بر این مسئله تأكید فرمود و آن را به صله رحم ارتباط داد تا بدین وسیله منصور با ظلم و ستم به امام (و علویان كه پسرعموهای وی محسوب می‌شدند)، عمر خود را كوتاه نكند و بدین ترتیب كینه و مكر منصور بر ضد امام و علویان را مداوا كند.»[21]

پیش از این گفتیم كه هیچ یك از ائمه(علیهم السلام) در دین خود مداهنه نمی‌كردند و موارد تقیه با مداهنه تفاوت می‌كند و مؤمن باید بداند چه زمانی تقیه كند و چه موقع نكند و کجا سكوت وی مداهنه در دین به حساب می‌آید. امام صادق(علیه السلام) در این زمینه الگوی همگان است.

نقل شده است كه جشن ختنه‌سوران پسر منصور بود و امام صادق(علیه السلام) نیز به اجبار در آن جشن شركت داشت. سفره غذا پهن گردید. در این میان، یكی از حاضران آب خواست؛ ولی به او شراب دادند. امام صادق(علیه السلام) بی‌درنگ برخاست و به عنوان اعتراض مجلس را ترك كرد و فرمود: كسی كه در كنار سفره‌ای كه در آن شراب نوشیده شود، بنشیند، ملعون است.[22] به این ترتیب، آن حضرت با قاطعیت، نهی از منكر كرد و با كمال بی‌اعتنایی به سفره منصور، خشم خود را به آن سفره و حاضران نشسته در آن ابراز داشت.[23]

امام صادق(علیه السلام) از اینكه شیعیان در دوران او توسط منصور در رنج و عذاب بودند، سخت ناراحت بود. «معلّی بن خُنَیس» از شاگردن با اخلاص امام(علیه السلام) توسط فرماندار مدینه‌ «داود بن عروة» دستگیر شد و داود با تهدید به او گفت که نام شیعیان را بنویسد و به وی تحویل دهد؛ اما معلّی در جواب تهدید داود گفت: آیا مرا به مرگ تهدید می‌كنی؟ سوگند به خدا! اگر آن‌ها در زیر قدم من باشند، قدمم را بلند نمی‌كنم. داود فرمان داد گردن معلّی را زدند، سپس جسد بی‌سرش را بر دار آویزان کرد. امام صادق(علیه السلام) به داود فرمود: سوگند به خدا! نفرینت می‌كنم تا خداوند تو را بكشد. داود به سخن امام با مسخره پاسخ داد. امام در آخر شب غسل كرد و رو به قبله بر داود نفرین فرستاد. با نفرین امام، داود مُرد و امام صادق(علیه السلام) فرمود: من او را نفرین كردم. خداوند فرشته‌ای به سوی او فرستاد كه عصایی آهنین بر سر او زد، به گونه‌ای كه بر اثر آن ضربه، مثانه او شكافته شد و مُرد.[24]

____________________________________________________

پی‌نوشت‌ها:

[1]. كار اصلی دعوت بنی عباس به دست ابوسلمه خلاّل و ابومسلم خراسانی انجام می‌شد.

[2]. الملل و النحل، محمد بن عبد الكريم شهرستاني، تحقيق: محمد سيد گيلاني، دار المعرفه، بيروت، 1404ق، ج 1، ص154.

[3]. مروج الذهب، مسعودی، ج 3، ص 254.

[4]. ر.ك: سیره پیشوایان، مهدی پیشوایی، موسسه امام صادق(علیه السلام)، قم، 1393، ص 378.

[5]. الکافی، محمد بن یعقوب کلینی، دار الکتب الاسلامیه، تهران، چاپ چهارم، 1407ق، ج 2، 242 - 243.

[6]. بحار الأنوار الجامعه لدرر اخبار الائمه الاطهار(علیهم السلام)، علامه محمدباقر مجلسي، دار احياء الثراث العربي، بيروت، چاپ دوم، 1403ق، ج 47، صص 123 –124.

[7]. ابراهیم/ 46.

[8]. بحار الأنوار، ج 47، ص 162.

[9]. اختیار معرفة الرجال، محمد بن عمر کشی، موسسه نشر دانشگاه مشهد، مشهد، 1409ق، ص 282.

[10]. کافی، ج 1، ص 46.

[11]. مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، حسین بن محمدتقی نوری، آل البیت، قم، 1408ق، ج 12، ص 310.

[12]. تهذیب الكمال، امام مزی، ج 5، صص 92 –93.

[13]. مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، صص 40 –41.

[14]. البته قیام زید متقدم بر قیامهای سادات حسنی بود و در زمان خلافت هشام بن عبدالملك صورت گرفت.

[15]. قاموس الرجال، محمدتقی تستری، ج 4، ص 570.

[16]. بحار الأنوار، ج 47، ص 184.

[17]. گفتار امام صادق(علیه السلام) در ماجرای ذکر شده و خطاب کردن منصور با واژه امیرالمؤمنین، از باب تقیه است و امام برای حفظ جان خود لازم بود (از باب تقیه) اینگونه سخن بگوید.

[18]. بحار الأنوار، ج 47، صص 182 - 183.

[19]. رعد/ 39.

[20]. بحار الأنوار، ج 47، صص 163 –164.

[21]. اعلام الهدایة، سید منذر حکیم، ج 8، ص 201.

[22]. كافی، ج 6، ص 268.

[23]. سیره چهارده معصوم، محمد محمدی اشتهاردی، ص562.

[24]. كافی، ج 2، صص 513.

منبع: ماهنامه اطلاع‌رسانی، پژوهشی، آموزشی مبلغان، شماره 216.





تاریخ ارسال مطلب : شنبه ٣ آذر ١٣٩٧ / شماره خبر : ٤٠٣٩٥٠ / تعداد بازدید : 77/ محبوب کن - فیس نما / داغ کن - کلوب دات کام

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 

خروج