سه شنبه ٢٧ شهريور ١٣٩٧
« الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِ‌سَالَاتِ اللَّـهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّـهَ ۗ وَكَفَىٰ بِاللَّـهِ حَسِيبًا؛ (پیامبران) پیشین کسانی بودند که تبلیغ رسالتهای الهی می‌کردند و (تنها) از او می ترسیدند، و از هیچ کس جز خدا بیم نداشتند؛ و همین بس که خداوند حسابگر (و پاداش‌دهنده اعمال آنها) است!»
صفحه اصلی صفحه اصلی اخبار و رویدادها اخبار و رویدادها تحقیقات و مقالات تحقیقات و مقالات توشه تبلیغتوشه تبلیغ روضه ها و مدایح روضه ها و مدایح ویژه نامه ها ویژه نامه ها
دانلود نرم افزار دانلود نرم افزار سبک زندگی سبک زندگی تاریخ معصومینتاریخ معصومین روش تبليغ روش تبليغ نقشه سایت نقشه سایت ارتباط با ما ارتباط با ما
صفحه اصلی > خبر خوان 
ماهنامه مبلغان


نظام اخلاقی اسلام (4)؛ ساماندهی مباحث اخلاقی -2

مسائل اخلاقی مرتبط با خدا

اولین دسته از مسائل اخلاقی، مسائل مرتبط با خداست؛ ذیل این مسائل، مباحثی مثل ایمان به خدا مطرح است. از آنجا که حقیقت ایمان امری قلبی و در عین حال عملی اختیاری است، در حیطه اخلاق قرار می‌گیرد، و بدیهی است که برای تحقق ایمان در قلب انسان، شناختن متعلَّق ایمان، شرط لازم است.

در اینجا به تفصیل هر یک از اقسام چهارگانه را مورد بررسی قرار می‌دهیم.

بخش اول: مسائل اخلاقی مرتبط با خدا

اولین دسته از مسائل اخلاقی، مسائل مرتبط با خداست؛ ذیل این مسائل، مباحثی مطرح است:

ایمان به خدا

نخستین فعل نفسانی انسان که در ارتباط با خدای سبحان مطرح می‌شود «ایمان» است. همچنان که در مقاله قبلی (مبلغان 212) گفته شد: ملاک ارزش اعمال انسان «نیت» صحیح و مرتبط با خداست که تنها از مؤمن به خدا متمشّی می‌شود. از آنجا که حقیقت ایمان امری قلبی و در عین حال عملی اختیاری است، در حیطه اخلاق قرار می‌گیرد، و بدیهی است که برای تحقق ایمان در قلب انسان، شناختن متعلَّق ایمان، شرط لازم است، و از آنجا که علم نیز در اکثر مواد، از راه‌های اختیاری حاصل می‌شود،[1] می‌تواند در زمره اعمال ارزشمند اخلاقی شمرده شود. بنابراین، تحصیل علم نسبت به متعلّق ایمان (مثل خدا، ارسال رسل، انزال کتب، قیامت و...) شرط لازم برای پیدایش ایمان در قلب و نفس انسان است. همچنان که ایمان شرط لازم برای ارزشمندی تمام اعمال و فضائل اخلاقی می‌باشد.

بنابراین، تحصیل علم و معرفت به معتقدات اسلامی، به عنوان «مقدمه ایمان» لازم و ضروری بوده، از مبادی اصلی و ریشه‌های مهم ارزشهای اخلاقی شمرده می‌شود و در میان اصول و معتقدات اسلامی نیز «توحید» و خداشناسی، اساس و پایه اصول دیگر است. به همین جهت، امام علی(علیه السلام)«معرفة الله» را پایه و اساس دین معرفی فرموده است: «أَوَّلُ الدِّینِ مَعْرِفَتُهُ؛[2] سرآغاز و نخستین امر از امور دین، شناخت خداست.»

آری، ریشه تمام مسائل مذهبی به عقاید باز می‌گردد و تمام عقاید، از معرفت و شناخت خدا و صفات او سرچشمه می‌گیرد. بنابراین، سرآغاز تمام برنامه‌ها و تعلیمات دینی همان شناسایی خداست.

راه‌های شناخت خدا (طرق معرفة الله)

گرچه راه‌های شناخت خدا محدود نیست و به گفته بعضی از دانشمندان: «اَلطُّرُقُ اِلَی اللَّهِ بِعَدَدِ نُفُوسِ الخَلَایِقِ؛[3]به تعداد خلایق، راه به سوی خدا وجود دارد.»؛ ولی به طور کلی دو راه بزرگ و روشن برای اثبات وجود خدا و شناخت او وجود دارد:

یکی راه «عقل» است که انسان با استناد به برهانهای نظم، حرکت، وجوب و امکان، علت و معلول، صدیقین و... به وجود خدا پی می‌برد. و دیگری راه «فطرت» و کاوش روحانی می‌باشد که راهی با شکوه، نشاط انگیز، و آرام بخش است. در این راه انسان به جای «دانستن»، «می‌یابد» و به جای «فکر کردن»، با قلب خود «می‌بیند» و به جای پرداختن به «مقدمات» به «ذی المقدمه» می‌رسد.[4]

چون این مسائل به علم کلام، فلسفه و مباحث اعتقادی مربوط می‌شود، بیش از این توضیح نمی‌دهیم و شما را به مطالعه کتابهای مربوط به «خداشناسی» توصیه می‌کنیم.[5] در اینجا منظور ما فقط این بود که ضرورت تحصیل علم و معرفت (اعم از علم حصولی و حضوری) را به عنوان مقدمه لازم برای «ایمان» که اساس ارزشهای اخلاقی است، روشن نماییم.

تفاوت علم و ایمان

تا اینجا معلوم شد که علم و معرفت مقدمه و شرط لازم برای «ایمان» است؛ ولی شرط کافی نیست؛ زیرا بین مقدمه و ذی‌المقدمه فرق است. ممکن است کسی مقدمه را تحصیل کند؛ ولی به سراغ «ذی‌المقدمه» نرود. بنابراین، ممکن است شخصی از راه‌های مختلف و برهان‌های متعدد فلسفی و عقلی و با بیانات زیبا و جذاب وجود خدا را به طور کامل اثبات نماید، و حتی تمام شبهات مربوط به آن را پاسخِ قانع‌کننده دهد؛ اما خودش «ایمان» نداشته باشد؛ چراکه حقیقت «ایمان» فقط علم و دانستن نیست؛ بلکه علاوه بر آن، لازم است انسان خود را تسلیم خداوند کند و تصمیم بر التزام به لوازم آن علم داشته باشد.

آری، ایمان در صورتی مفید است که انسان از روی میل و اختیار قلب خود را آماده کند؛ خدا را به خدایی بپذیرد و به لوازم خدایی او ملتزم شود؛ یعنی تک تک دستورات او را بپذیرد و عمل کند؛ ولی درست نیست که انسان «ایمان» داشته باشد و عمل نکند؛ زیرا عمل، میوه و ثمره ایمان است که هرگاه شرایطش محقّق شود و تکلیف متوجه انسان مؤمن گردد، حتماً انجام دهد و اگر انجام نداد، معلوم می‌شود که در ادعای ایمان دروغگو می‌باشد و ایمان حقیقی به قلب او وارد نشده است. البته ممکن است در مواردی پس از حصول «ایمان»، شرایط و زمینه برای عمل فراهم نشود، مثل ساحران دربار فرعون که پس از درک حقانیت حضرت موسی(علیه السلام)ایمان آوردند؛[6] ولی قبل از اینکه زمینه عمل برایشان فراهم گردد، به شهادت رسیدند. این قبیل مؤمنان؛ اگرچه عملی ندارند؛ ولی در پیشگاه خدای مهربان مأجور و اهل بهشت خواهند بود.

اما در مواردی که زمینه عمل فراهم گردد، باید عمل صالح مصدق ایمان باشد؛ وگرنه معلوم می‌شود که ایمان محقّق نشده است. قرآن کریم در آیات متعددی ایمان و عمل صالح را در کنار هم قرار داده است.[7]

پس می‌توان گفت: عمل صالح از ثمرات غیر قابل تفکیک ایمان حقیقی است، به این معنی که هرگاه ایمان حقیقی حاصل شود، به دنبال آن، عمل صالح نیز (در صورت فراهم بودن زمینه) به وسیله مؤمن فعلیت می‌یابد و اینها قابل تفکیک نیستند؛ اما اگرچه خود «ایمان» نیز به نوبه خود از ثمرات علم و معرفت است؛ ولی از آن قابل تفکیک است؛ یعنی ممکن است کسی به مطلبی علم و یقین داشته باشد و در عین حال به آن ایمان نداشته باشد. همان گونه که خداوند درباره فرعون و طرفدارانش می‌فرماید: «وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَیقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا»؛[8] «و آن (معجزات موسی(علیه السلام)) را از روی ظلم و سرکشی انکار کردند، در حالی که در دل به آن یقین داشتند.»

از این آیه به خوبی استفاده می‌شود که ایمان، واقعیتی غیر از علم و یقین دارد و ممکن است کفر از روی جحد و انکار، در عین علم و آگاهی از انسان سر بزند. به عبارت دیگر، حقیقت ایمان، تسلیم (در ظاهر و باطن) در برابر حق است. بنابراین، اگر انسان به چیزی یقین دارد؛ اما در ظاهر یا باطن در مقابل آن تسلیم نیست، در واقع به آن چیز ایمان ندارد.[9]

امام صادق(علیه السلام)«کفر» را به پنج قسم تقسیم فرموده‌اند که یکی از آنها «کفر جحود» است و آن را نیز به دو نوع تقسیم کرده، در توضیح نوع اول می‌فرماید: «وَ أَمَّا الْوَجْهُ الآخَرُ مِنَ الْجُحُودِ عَلَی مَعْرِفَةٍ وَ هُوَ أَنْ یجْحَدَ الْجَاحِدُ وَ هُوَ یعْلَمُ أَنَّهُ حَقٌّ قَدِ اسْتَقَرَّ عِنْدَهُ وَ قَدْ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ«وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَیقَنَتْها أَنْفُسُهُم ظُلْماً وَ عُلُوًّا»وَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ«وَ کانُوا مِنْ قَبْلُ یسْتَفْتِحُونَ عَلَی الَّذِینَ کفَرُوا فَلَمَّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا کفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَی الْکافِرِینَ»[10]؛[11] و اما نوع دیگر از «کفر جحود»، انکار با وجود معرفت است؛ و آن عبارت از این است که انسان منکر، چیزی را که می‌داند حق است و نزد او ثابت شده، انکار کند. همچنان که خدای متعال فرموده است: و آن را از روی ظلم و سرکشی انکار کردند، در حالی که در دل به آن یقین داشتند. و در آیه دیگر می‌فرماید: و پیش از این، به خود نوید پیروزی بر کافران می‌دادند. با این همه، هنگامی که این (کتاب و پیامبری) را که (از قبل) شناخته بودند، نزد آنها آمد، به او کافر شدند، پس لعنت خدا بر کافران باد!»

در این حدیث، برای روشن شدن معنی «کفر جحود» به دو آیه استشهاد شده است: یکی مربوط به فرعون و تابعانش که بیان شد، و دیگری مربوط به یهود مدینه که قبل از بعثت پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)به یثرب (مدینه) آمده و منتظرش بودند و به دو قبیله «اوس» و «خزرج» می‌گفتند: هنگامی که محمد(صلی الله علیه و آله)مبعوث شود، شما را از اینجا بیرون خواهد کرد و ما از یاران او خواهیم بود؛ اما هنگامی که ایشان مبعوث شد، اوس و خزرج ایمان آوردند و از انصار او شدند؛ ولی یهود، در عین اینکه به نبوت او یقین داشتند، ایمان نیاوردند!

تفصیل این جریان در حدیثی از امام صادق(علیه السلام)روایت شده و بر همین آیه (بقره/89) تطبیق شده است.[12]

آری، گاه انسان عاشقانه به دنبال حقیقتی می‌دود؛ ولی هنگامی که به آن رسید و آن را مخالف منافع شخصی خود دید، بر اثر هواپرستی به آن پشت پا می‌زند و به مخالفت برمی‌خیزد!

گویا یهود انتظار داشتند پیامبر موعود از بنی‌اسرائیل و از میان خود آنان باشد و از نزول قرآن بر دیگری ناراحت بودند! همچنان که یکی از بزرگان یهود مدینه به این حقیقت تلخ اعتراف کرده است.

نقل کرده‌اند: پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)پس از هجرت، با قبایل یهود مدینه که مهم‌ترین آنها سه قبیله بنی قینقاع، بنی نضیر و بنی قریظه بودند، پیمان عدم تعرّض بستند و پس از امضای پیمان نامه، وقتی «حیّی بن اخطب» رئیس قبیله بنی نضیر به منزلش برگشت، برادرانش (جدیّ و ابویاسر) درباره پیامبر(صلی الله علیه و آله) از او سؤال کردند، گفت: «این همان پیامبر موعود است که در تورات یافته‌ایم و علمای ما به ما بشارت داده‌اند؛ ولی با این حال، من همیشه دشمن او خواهم بود؛ چون نبوت از اولاد اسحاق خارج شده و به اولاد اسماعیل رسیده است. ما هرگز تابع اولاد اسماعیل نخواهیم شد!»[13]

از مطالب فوق معلوم شد که ممکن است کسی به چیزی علم داشته باشد؛ ولی بدان ایمان نیاورد. در مورد خدا هم ممکن است با داشتن علم به وجود خدا، به او ایمان نیاورد. چنین شخصی، اگرچه در ظاهر به وجود خدا اعتراف کند، یا برخی از اعمال دین را به صورت ریایی انجام دهد؛ اما باز عنوان «مؤمن» بر او صدق نمی‌کند؛ بلکه او «منافق» یا «مسلم» است.

تفاوت اسلام و ایمان

نقل کرده‌اند: جمعی از طایفه «بنی اسد بن خُزیمه» در یکی از سالهای قحطی به مدینه آمده و شهادتین بر زبان جاری کردند و گفتند: ما مثل بعضی از قبایل با تو جنگ نکردیم؛ بلکه با زن و فرزندان خود نزد تو آمده‌ایم. بدین وسیله می‌خواستند بر پیامبر(صلی الله علیه و آله) منّت بگذارند و سهم بیش‌تری از بیت المال بگیرند.[14] آیه نازل شد که: «قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لکنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا یدْخُلِ الْإیمانُ فی قُلُوبِکمْ»[15]؛ «عرب‌های بادیه نشین گفتند: ایمان آورده‌ایم. بگو: شما ایمان نیاورده‌اید؛ ولی بگویید اسلام آورده‌ایم؛ اما هنوز ایمان وارد قلب شما نشده است.»

طبق این آیه، تفاوت «اسلام» و «ایمان» در این است که اسلام شکل ظاهری قانونی دارد، و هر کس شهادتین را بر زبان جاری کند، در سلک مسلمانان وارد می‌شود و احکام اسلام بر او جاری می‌گردد؛ ولی ایمان یک امر واقعی و باطنی است که جایگاه آن قلب انسان است، نه زبان و ظاهر او.

ممکن است اسلام آوردن انگیزه‌های مختلفی، مانند انگیزه‌های مادی و منافع شخصی داشته باشد؛ ولی ایمان، حتماً از انگیزه‌های معنوی، و علم و آگاهی سرچشمه می‌گیرد و همان است که میوه حیاتبخش تقوا بر شاخسارش ظاهر می‌شود.[16]

جالب اینکه آیه شریفه، با جمله «لَمْ تُؤْمِنُوا» ایمان را از آنان نفی کرده و با جمله «وَ لکنْ قُولُوا أَسْلَمْنا» اسلام آوردن آنها را تأیید کرده و دوباره با جمله «لما یدخل الایمان فی قلوبکم» اعلام کرده است که هنوز ایمان در قلب آنان داخل نشده و ممکن است که در آینده داخل شود، و با توجه به تفاوت معنی «لما» با «لم» مفهوم جمله سوم با جمله اول تفاوت می‌کند و تکرار آن نخواهد بود. روشن می‌شود اسلام قبل از ایمان است و ممکن است کسی «مسلم» باشد؛ ولی هنوز «مؤمن» نشده باشد![17]

امام صادق(علیه السلام)می‌فرماید: «فَقَدْ یکونُ الْعَبْدُ مُسْلِماً قَبْلَ أَنْ یکونَ مُؤْمِناً وَ لَا یکونُ مُؤْمِناً حَتَّی یکونَ مُسْلِماً- فَالْإِسْلَامُ قَبْلَ الْإِیمَانِ وَ هُوَ یشَارِک الْإِیمَانَ؛[18] گاهی کسی مسلمان می‌شود، پیش از آنکه مؤمن باشد؛ ولی مؤمن نمی‌شود؛ مگر اینکه مسلمان باشد. پس اسلام قبل از ایمان و شریک با آن است.»

از این حدیث معلوم می‌شود که نسبت میان «مؤمن» و «مسلم» از نظر منطقی عام و خاص مطلق است؛ یعنی هر مؤمنی مسلمان است؛ ولی هر مسلمانی مؤمن نیست؛ بلکه بعضی از آنان مؤمن و بعضی غیر مؤمن هستند. همان گونه که در حدیث دیگری آمده است: «وَ الْإِسْلَامُ غَیرُ الْإِیمَانِ وَ کلُّ مُؤْمِنٍ مُسْلِمٌ وَ لَیسَ کلُّ مُسْلِمٍ مُؤْمِنٌ؛[19] اسلام غیر از ایمان است، و هر مؤمنی مسلمان است؛ ولی هر مسلمانی مؤمن نیست.»

«حمران بن اعین» می‌گوید: از امام باقر(علیه السلام)شنیدم که فرمود: «ایمان آن است که در قلب مستقر شود و بنده را به سوی خدا بکشاند، و عمل انسان با اطاعت از خدا و تسلیم فرمان او بودن، آن را تصدیق نماید؛ ولی اسلام، گفتار و کردار ظاهری است که همه فرقه‌ها و جماعتهای مسلمان آن را دارند که به وسیله آن خونها محفوظ می‌ماند و میراثها پرداخت می‌شود و ازدواجها جایز می‌گردد، و بر نماز، زکات، روزه و حج اجتماع می‌کنند، و بدین وسیله از کفر خارج شده و به ایمان منسوب می‌شوند. اسلام با ایمان شریک نمی‌باشد؛ ولی ایمان با اسلام شریک می‌شود و هر دو در گفتار (شهادتین) و کردار (عمل به مقررات ظاهری) با هم جمع می‌شوند، همان گونه که کعبه در «مسجدالحرام است؛ ولی مسجدالحرام در کعبه نیست، همین طور ایمان شریک اسلام (و در داخل آن) می‌باشد؛ ولی اسلام شریک ایمان (و در داخل آن) نمی‌باشد. خدای عزوجل فرموده است: «اعراب گفتند: ایمان آورده‌ایم، بگو: شما ایمان نیاورده‌اید؛ ولی بگویید اسلام آورده‌ایم، و هنوز ایمان در قلب شما وارد نشده است.»[20] و سخن خدا راست‌ترین سخن است.

«حمران بن اعین» می‌گوید: عرض کردم: آیا مؤمن در مورد احکام دنیوی و حدود و امثال اینها امتیازی بر مسلمان دارد؟ فرمود: نه، هر دو در این امور مساوی هستند؛ اما فضیلت و امتیاز مؤمن بر مسلم در (پاداش) اعمالی است که با آنها به خدا مقرّب می‌شود.

عرض کردم: مگر خدا نمی‌فرماید: «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها»[21]؛ «هر کس کار نیکی بجا آورد، ده برابر آن پاداش دارد»؟ ... فرمود: آیا خدا نفرموده: «فَیضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً کثیرَةً»[22]؛ «خدا برای او چندین برابر بیش‌تر می‌کند»؟ پس مؤمنان کسانی هستند که خدا حسناتشان را هفتاد برابر می‌کند. این است فضیلت و امتیاز مؤمن (بر مسلم)، و نیز خدا حسنات مؤمن را به اندازه صحّت و درجات ایمانش افزایش می‌دهد، و هر کار خیر را که بخواهد، برای مؤمن انجام می‌دهد.»[23]

ادامه دارد...

 

____________________________________________________

پی‌نوشت‌ها:

[1]. ممکن است گاهی علمی به طور اتفاقی و بدون اختیار برای انسان حاصل شود. در چنین مواردی خارج از محدوده اخلاق خواهد بود.

[2]. نهج البلاغه، خطبه اول.

[3]. پیام قرآن (تفسییر نمونه موضوعی)، ناصر مکارم شیرازی و همکاران، مدرسه امام امیرالمؤمنین(علیه السلام)، قم، چاپ 1368ش، ج 3، ص 17.

[4]. همان، صص 17 و 94.

[5]. در کتاب پیام قرآن، از ابتدای جلد اول تا پایان جلد چهارم مباحث اثبات وجود خدا، اثبات توحید و مباحث مربوط به صفات جمال و جلال خدا به طور مفصل بیان شده است.

[6]. مشابه جریان ساحران فرعون، داستان «عمرو بن قیس» است که تا سال سوم هجرت ایمان نیاورده بود؛ اما وقتی که شنید پیامبر(صلی الله علیه و آله)در «احد» با مشرکان می‌جنگد، شمشیر و سپر خود را برداشت و حرکت کرد. وقتی وارد احد شد، مثل شیر بر دشمن حمله کرد و به جای رجز می‌گفت: « أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ» آن قدر جنگید تا با بدن مجروح به زمین افتاد. مردی از انصار او را دید که میان شهدا افتاده و هنوز زنده است، پرسید: تو هنوز بر دین سابق خود هستی؟ گفت: «مَعَاذَ اللَّهِ، وَ اللَّهِ إِنِّی أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ» و پس از چند لحظه از دنیا رفت. بعد از جنگ، یکی از اصحاب به پیامبر(صلی الله علیه و آله)عرض کرد: عمرو بن قیس مسلمان و کشته شد، آیا او نیز شهید است؟ حضرت فرمود: «إِی وَ اللَّهِ إِنَّه شَهِیدٌ، مَا رَجُلٌ لَمْ یصَلِّ لِلَّهِ رَکعَةً دَخَلَ الْجَنَّةَ غَیرُهُ؛ آری، به خدا قسم او شهید است. غیر از او کسی نیست بدون اینکه یک رکعت نماز خوانده باشد، داخل بهشت شود.» تفسیر قمی، علی بن ابراهیم قمی، تحقیق: سید طیب موسوی، دار الکتب، قم، چاپ چهارم، 1367ش، ج 1، صص117-118.

علت نماز نخواندن او این بود که وقت نماز نرسیده بود؛ چون بعد از طلوع آفتاب ایمان آورد و قبل از اذان ظهر به شهادت رسید، پس برای او تنها یکی از اعمال صالح واجب شد که عبارت بود از «جهاد در راه خدا» که آن را به نحو احسن انجام داد. و اما اینکه حضرت، بدون نماز بهشت رفتن را به او منحصر کرد، شاید منظورش این است که در دین اسلام تا آن روز چنین اتفاقی نیفتاده بود؛ ولی ممکن است بعد از آن برای افراد دیگر نیز اتفاق بیفتد.

[7]. ر.ک: اخلاق در قرآن، محمدتقی مصباح، ج 1، صص124ـ126.

[8]. نمل/ 14.

[9]. تفسیر نمونه، ناصر مکارم شیرازی و همکاران، دار الکتب الاسلامیه، تهران، چاپ 1384ش، ج 15، ص 438.

[10]. بقره/ 89.

[11]. الکافی، محمد بن یعقوب کلینی، دار الکتب الاسلامیه، تهران، چاپ چهارم، 1407ق، ج 2، ص 389، باب وجوه الکفر.

[12]. ر.ک: الکافی، ج 8، صص 308 - 309، ح 481.

[13]. بحار الانوار، ج 19، ص 111؛ اعلام الوری باعلام الهدی، امین الاسلام طبرسی، مؤسسه آل البیت، قم، چاپ اول، 1417ق، ج 1، ص 158.

[14]. اسباب نزول القرآن، علی بن احمد واحدی، دار الکتب العلمیه، بیروت، چاپ 1411ق، ص 412.

[15]. حجرات/ 14.

[16]. ر.ک: تفسیر نمونه، ج 22، صص 217 - 218.

[17]. ر.ک: المیزان، ج 18، ص 328.

[18]. الکافی، ج 2، ص 27.

[19]. المیزان، ج 18، ص 334.

[20]. حجرات/ 14.

[21]. انعام/ 160.

[22]. بقره/ 245.

[23]. الکافی، ج 2، صص 26 –27. به علت طولانی بودن حدیث، فقط به ترجمه بخش‌هایی از آن اکتفا شد.

منبع: ماهنامه اطلاع‌رسانی، پژوهشی، آموزشی مبلغان، شماره 213.





تاریخ ارسال مطلب : دوشنبه ٢٠ فروردين ١٣٩٧ / شماره خبر : ٣٩٨٩٨٩ / تعداد بازدید : 143/ محبوب کن - فیس نما / داغ کن - کلوب دات کام

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 

خروج