چهارشنبه ٣٠ آبان ١٣٩٧
« الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِ‌سَالَاتِ اللَّـهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّـهَ ۗ وَكَفَىٰ بِاللَّـهِ حَسِيبًا؛ (پیامبران) پیشین کسانی بودند که تبلیغ رسالتهای الهی می‌کردند و (تنها) از او می ترسیدند، و از هیچ کس جز خدا بیم نداشتند؛ و همین بس که خداوند حسابگر (و پاداش‌دهنده اعمال آنها) است!»
صفحه اصلی صفحه اصلی اخبار و رویدادها اخبار و رویدادها تحقیقات و مقالات تحقیقات و مقالات توشه تبلیغتوشه تبلیغ روضه ها و مدایح روضه ها و مدایح ویژه نامه ها ویژه نامه ها
دانلود نرم افزار دانلود نرم افزار سبک زندگی سبک زندگی تاریخ معصومینتاریخ معصومین روش تبليغ روش تبليغ نقشه سایت نقشه سایت ارتباط با ما ارتباط با ما
صفحه اصلی > خبر خوان 
ماهنامه مبلغان


سيدجواد حسيني

تحقيقي دربارۀ حضرت رقيه(س)

مهم‏ترين بحث در اين دوران درباره حضرت رقيّه‏(س) اين است كه آيا اصلاً چنين دخترى وجود داشته؟ و آيا امام حسين‏(ع) فرزند دخترى سه يا چهارساله به اين نام داشته است؟

طواف شمع چون پروانه مى كرد


به دستش زلف بابا شانه مى كرد
پدر را از لب خود نوش مى داد
از آن سو عمّه او گوش مى داد
سر و روى پدر را ناز مى كرد
برايش عقدۀ دل باز مى كرد
به قربان سر نورانى تو
چرا خون ريزد از پيشانى تو
رخ من نيلى از سيلى است اى سر
لبان تو چرا نيلى است اى سر
مگر چوب جفا بوسيده بابا
كه خون بر روى او خشكيده بابا
تو از چوب جفا دارى نشانه
مرا باشد نشان از تازيانه
در آن شب، شام را شورى دگر بود
تو گويى شام عاشورى دگر بود
سه ساله دخترى چون «ماهپاره»
فرو مى ريخت از چشمش ستاره
زتو دارم تمنّا جان بابا
مرا با خود ببر در نزد زهرا
كه گيرم در بغل مانند جانش
دهم من جاى سيلى را نشانش

وجود رقيّه در هاله اى از ابهام
مهم ترين بحث در اين دوران درباره حضرت رقيّه (س) اين است كه آيا اصلاً چنين دخترى وجود داشته؟ و آيا امام حسين (ع) فرزند دخترى سه يا چهارساله به اين نام داشته است؟
پاسخ به اين پرسش، آسان نيست. از يك سو وجود قبرى در شام به اين نام و پذيرش وجود اين دختر در جامعه شيعى، آ ن هم به صورت مسلم و انكارناپذير و نقل دهها داستان درباره كرامت او و حتى بعضى غلوّها و تندرويها از ناحيه برخى مدّاحان درباره سرگذشت او، مسئله را آن چنان مسلم و حتمى جلوه داده است كه كسى به راحتى جرئت نمى كند اين پرسش را مطرح كند؛ چرا كه امكان متهم شدنش از ناحيه اذهان جامعه شيعى به شدّت وجود دارد.
از سوى ديگر، كمبود منابع تاريخى دسته اوّل و قديمى در اين باره به اين پرسش دامن مى زند كه آيا به واقع، چنين دخترى وجود داشته است؟ ممكن است حتّى برخى افراد مغرض به دليل اثر سازنده و جانسوزى كه زيارت و مصائب اين سه ساله بر روح مردم دارد به اين پرسش دامن بزنند و وجود او را در هاله اى از ابهام ببرند.
آنچه اكنون در پى آن هستيم، بررسى اين قصّه تاريخي است، به دور از افراط و تفريطها و براساس آنچه از منابع گذشته و حال در دست ما وجود دارد.

تعداد دختران امام حسين (ع) و منابع تاريخى
مورخان و مقتل نويسان در بيان فرزندان حضرت ابا عبد اللّه (ع) هنگامى كه به دختران او رسيده اند، به ذكر دو دختر به نامهاى «فاطمه» و «سكينه» بسنده كرده اند. (1)
برخى نام «زينب» را نيز بدانها افزوده اند. (2) و البته در منابع متأخران، گاه تا هشت دختر براى آن حضرت نام برده اند كه عبارت اند از: فاطمه كبرى، فاطمه صغرى، زبيده، زينب، سكينه، امّ كلثوم، صفيه و دخترى كه در خرابه وفات كرده است كه بعضى نامش را زبيده و بعضى رقيه گفته اند. (3) امّا در هيچ يك از منابع تاريخى اوّليه، نامى از دختر خردسالى سه يا چهار ساله براى امام حسين (ع) كه اسم آن رقيه يا فاطمه صغرى و يا با نامى ديگر، ديده نشده است و نيز اينكه هنگام اقامت كاروان اسيران در شام، چنين دخترى با آن صحنه غمناك و شهادت اسفناك مشاهده نشده است. آرى، در برخى كتابهاى متأخر، شرح حالِ اين دختر آمده است كه به زودى بدان اشاره مى شود.
اكنون اين پرسش مطرح مى شود كه چرا از چنين دخترى با آن سرنوشت غمبار، در كتابهاى تاريخى اوّليه، سخنى به ميان نيامده است و اين جريان را ثبت نكرده اند. در جواب بايد گفت كه شيعيان در طول تاريخ بر اثر حكومت حاكمان جور، يا فرصت و مجال ثبت حوادث تاريخى را پيدا نكرده اند و يا در صورت ثبت، ستمگران آثار علمى و تاريخى شان را سوزانده اند و از بين برده اند؛ مانند كتاب سوزى مشهور محمود غزنوى در رى در سال 423 ق، كشتار و كتاب سوزى طغرل در بغداد در عصر شيخ طوسى، داستان حسنك وزير و آوارگى فردوسى، كشتارها و كتاب سوزيهاي «جزّار» حاكم مشهور عثمانى در شامات، در جنوب لبنان و... .» (4)
از اينرو ممكن است اين جريان در كتب تاريخى گذشته بوده؛ ولى سپس از بين رفته باشد. شاهد اين ادّعا از بين رفتن كتاب پرارج «الحاويه في مثالب معاويه»، تأليف قاسم بن محمّد بن احمد مأمونى از علماى اهل سنّت است. كامل بهائى، اصل قصّه رقيّه را از آن نقل كرده است. (5) به اين سبب است كه در مسائل فقهى، گاهي منبع و مدرك يك حكم از بين رفته است. فقها، شياع يك حكم را بين شيعه در صورت اتصال به دوران معصوم، معتبر مى دانند.

شواهدى بر وجود رقيّه
با اينكه در تواريخ رسمى قرون اوّليه، سرگذشت رقيّه نيامده است؛ ولى با اين حال برخى روايات و منابع به اسم او اشاره كرده اند كه به نمونه هايى اشاره مى شود:
1. محدّث و مورّخ جليل القدر، مرحوم سيد بن طاووس (متوفاى 664 ق) مى نويسد: «حضرت سيد الشهداء، زمانى كه اشعار معروف «يا دَهْرُ اُفٍّ لَكَ مِنْ خَلِيلٍ...» را ايراد فرمود، زينب (س) و اهل حرم، فرياد به گريه بلند كردند.
حضرت آنان را امر به صبر كرد؛ آن گاه فرمود: «يا اُخْتاهُ يا اُمَّ كُلْثُوم، وَاَنْتِ يا زَيْنَبُ وَاَنْتِ يا رُقَيَّةُ وَاَنْتِ يا فاطِمَةُ، وَاَنْتِ يا رُبابُ، اُنْظُرْنَ اِذا اَنَا قُتِلْتُ فَلا تَشْقَقْنَ عَلَىَّ جَيْباً وَلا تَخْمَشْنَ عَلَىَّ وَجْهاً وَلا تَقُلْنَ عَلَىَّ هَجْراً؛(6) خواهرم امّ كلثوم و تو اى زينب و تو اى رقيه و تو اى فاطمه و تو اى رباب دقّت كنيد زمانى كه من به قتل رسيدم، [در مرگم] گريبان چاك نزنيد و صورت نخراشيد و كلامى ناروا بر زبان نرانيد.»
طبق اين سخنان، نام رقيه به زبان امام حسين (ع) جارى شده است. پس بايد يكى از بستگان نزديك حضرت باشد و از آنجا كه بين خواهران و يا همسران، شخصى با اين نام نداشته ايم به احتمال، دختر حضرت، مقصود است.

2. امام حسين (ع) پس از شهادت على اصغر به ظاهر به عنوان خداحافظى به خيمه آمد؛ آن گاه فرياد برآورد: «يا اُمَّ كُلْثُومَ، وَ يا سَكِينَةُ وَيا رُقَيَّةُ وَ يا عَاتِكَةُ وَ يا زَيْنَبُ يا اَهْلَ بَيْتِى عَلَيْكُنَّ مِنِّى السَّلامُ؛(7)اى امّ كلثوم! اى سكينه! اى رقيه! اى عاتكه! اى زينب! اى اهل بيت من! خداحافظ!»
اينجا هم از رقيّه در رديف خواهران و دختران نام برده شده است.

3. آورده اند كه امام حسين (ع) در آخرين لحظات حيات خويش، هنگام مواجهه با شِمرْ چنين فرمود: «اَلا يا زَيْنَبُ يا سَكِينَةُ! اَيا وُلْدِى! مَنْ ذا يَكُونُ لَكُمْ بَعْدِى؛ اَلا يا رُقَيَةُ! يا اُمَّ كُلْثُومَ! اَنْتُمْ وَدِيعَةُ رَبِّى، الْيَوْمَ قَدْ قَرُبُ الْوَعْدُ؛(8) اى زينب! اى سكينه! اى فرزندان من! چه كسى بعد از من براى شما [و سرپرست شما ]خواهد بود؟ اى رقيه! اى امّ كلثوم! شما امانت پروردگار من هستيد. امروز وعده [شهادت ] نزديك است.»
اينجا هم در رديف خواهران و دختران اسم او وجود دارد؛ به ويژه كلمه وديعه مى رساند كه در اين مجموعه نزديكانى بوده اند كه حضرت در قبال آنها مسئوليّت دارد و به عنوان امانت الهى براى حضرت مطرح بوده اند.

4. در برخى روايات آمده است كه حضرت سكينه در روز عاشورا به خواهر سه ساله اش كه به احتمال قوى همان رقيّه باشد، گفت: «بيا دامن بابا را بگيريم و مانع رفتن و كشته شدنش شويم.»
شه سوى ميدان بى امان مى رفت
نو گلان تشنه باغبان مى رفت
دخترى آمد راه ميدان بست
سوره كوچك ره به قرآن بست
بابا! از وداعى كه با حرم كردى
شد به من معلوم برنمى گردى
شه به ياد آورد روى نيلى را
بوسه باران كرد جاى سيلى را
امام حسين (ع) با شنيدن اين سخن، بسيار اشك ريخت و آن گاه رقيّه صدا زد: «بابا! مانعت نمى شوم. صبر كن تا تو را ببينم.» آن حضرت، او را در آغوش گرفت و لبهاى خشكيده اش را بوسيد. در اين هنگام، آن نازدانه ندا داد: «اَلْعَطَشُ اَلْعَطَشُ فَاِنَّ الظَّمأَ قَدْ اَحْرَقَنِى؛ [بابا] تشنه ام، تشنه ام، شدّت تشنگى، [جگر] مرا آتش زده است.» امام حسين (ع) به وى فرمود: «كنار خيمه بنشين تا براى تو آب بياورم.» آن گاه امام حسين (ع) برخاست تا به سوى ميدان برود. باز هم او، دامن پدر را گرفت و با گريه گفت: «يا اَبَةُ اَيْنَ تَمْضِى عَنَّا؟؛ باباجان چرا از پيش ما مى روى؟»
امام يك بار ديگر آن دردانه را در آغوش گرفت و آرام كرد و سپس با دلى پُرخون از او جدا شد. (9)
شبيه اين قصه با تفاوتهايى از هلال و ديگران نقل شده است كه در آينده به آنها اشاره مى شود. احتمال دارد كه تعدد اين داستانها به سبب وداعهاى متعدد حضرت باشد و احتمال مى رود كه يك قصه با بيانهاى مختلفى نقل شده است كه ما به اهمّ آن نقلها اشاره مى كنيم.

5. هنگامى كه زينب (س) در كوفه با سر بريده ابا عبد اللّه (ع) مواجه شد، اشعارى سرود كه در ضمن آن آمده است: «يا اَخِى فاطِمُ الصَّغِيرَةُ كَلِّمْهَا فَقَد كادَ قَلْبُها اَنْ يَذُوبا؛(10) اى برادرم! با فاطمه كوچك سخن بگو كه نزديك است قلبش ذوب شود [و تهى شود].»
فاطمۀ صغيره در ذهن متأخران و متقدمان بر رقيّه اطلاق مى شده است. با توجه به اينكه فاطمه، دختر بزرگ امام حسين (ع) بوده و به عقد حسن مثنى در آمده است، نمى تواند اين فاطمه، همان فاطمه باشد. پس بايد دختر ديگرى براى ابا عبد اللّه (ع) باشد كه به سر باب؎يْفُ فَتى ابن عُمَيرة
عَبْدٌ لِعَبْدٍ عَبِيد حِيدَر قَنْبَرُ... (12)در اشعار فوق دو بار به نام رقيّه اشاره شده است.

هلال بن نافع مى گويد كه در ميان دو صف لشكر (دشمن) ايستاده بودم. كودكى از حرم امام حسين (ع) بيرون آمد. امام به سوى ميدان مى آمد كه كودك با گامهاى لرزان، دوان دوان خود را به امام رسانيد و دامن آن حضرت را گرفت و گفت: «يا اَبَة! اُنْظُرْ اِلَىَّ فَاِنِّى عَطْشانٌ؛ اى پدر! به من بنگر و ببين من تشنه ام.»

(11) كه در دوران امام صادق (ع) مى زيسته است، در ضمن اين قصيده آشكارا دوبار، نام رقيّه را آورده است:
وَسكيْنَةُ عَنْها السَّكِينَةُ فارَقَتْ
لَمَّا اَبتَدَيتَ بِفُرقَةِ وَتَغَيُّرِ
وَرُقَيَّةُ رَقَّ الْحَسُودُ لِضَعْفِها
وَغدا لِيُعْذِرَهَا الَّذِى لَمْ يَعْذَرُ
وَلِاُمِّ كُلْثُومَ يَجِدْ جَدِيدها
لثم عقيبٍ دَمُوعُها لَمْ يكرر
لَمْ اَنْسِها وَسَكِينَة وَرُقَيَّةَ
يَبْكِينَهُ بَتَحسُّرٍ وَتَزَفُّرٍ
يَدْعُونَ اُمَّهُم البتولة فاطماً
دعوى الحزين الواله المُتَحيِّرُ
يا اُمَّنا هَذا الْحُسَيْنُ مَجدلاً
مُلْقى عَفيراً مَثْلُ بَدر فرهر...

7. هلال بن نافع مى گويد كه در ميان دو صف لشكر (دشمن) ايستاده بودم. كودكى از حرم امام حسين (ع) بيرون آمد. امام به سوى ميدان مى آمد كه كودك با گامهاى لرزان، دوان دوان خود را به امام رسانيد و دامن آن حضرت را گرفت و گفت: «يا اَبَة! اُنْظُرْ اِلَىَّ فَاِنِّى عَطْشانٌ؛ اى پدر! به من بنگر و ببين من تشنه ام.»
اين تقاضا آن چنان جانسوز بود كه اشك از ديدگان امام حسين (ع) جارى ساخت و فرمود: «بُنَيَّةُ اَللَّهُ يُسْقِيكَ فَاِنَّهُ وَكِيلِى؛ دخترم [مى دانم تشنه اى ]خداوند تو را سيراب كند كه او وكيل [و پناهگاه] من است.» هلال گفت: «پرسيدم اين دختر چه كسى بود و با امام حسين (ع) چه نسبتى داشت؟» گفتند: «او رقيّه دختر سه ساله امام حسين (ع) بود.» (13)
در قصّۀ كربلا داستان به اين صورت آمده است كه چون حضرت خواست به ميدان برود، التفاتي به سوي دخترش كرد. او از زنان جدا شده بود و در گوشه‌اي مي‌گريست و ندبه مي‌كرد. امام نزد او آمد و وي را تسلّي داد و اين زبان‌حال اوست:
هَذَا الْوَدَاعُ عَزيزَتِي وَ الْمَلْتَقَي
يَوْمَ الْقِيَامَۀِ عِنْدَ حَوْضِ الْكَوْثَرِ
اي عزيز من! اين آخرين وداع است و ملاقات روز قيامت نزد حوض كوثر خواهد بود.
فَدَعَي الْبُكَاءَ وَ لِلْاَسَارِ تَهَيِّيِء
وَاسْتَشْعِرِي الصَّبْرَ الْجَمِيلَ وَ بَادِرِي
گريه را رها كن، براي اسارت مهيّا باش و بردباري نيكو را شعار خود قرار بده:
وَ اِذَا رَاَيْتَنِي عَلَي وَجْهِ الثَّرَي
دامِي الْوَريدِ مُبَضَّعاً فَتَصَبِّرِي
و چون پيكر قطعه‌قطعۀ من را روي خاك مشاهده كردي، در حالي كه از رگهايم خون جاري است، شكيبايي كن.
در پاورقى، صفحه ص 518، اضافه كرده است كه در لحظه وداع، دختركى از آن حضرت، آب مطالبه كرد. حضرت به او فرمود كه به نزد تو باز خواهم گشت و شايد مراد از بازگشت، سر مقدس آن حضرت بوده است. [كه نزد رقيه بازگشت ]؛ واللّه العالم. (14)

8. عصر عاشورا كه دشمنان براى غارت به خيمه ها ريختند، آنجا در مجموع 23 كودك از اهل بيت عليهم السلام را يافتند. به عمر سعد گزارش دادند كه اين 23 كودك بر اثر شدّت تشنگى در خطر مرگ هستند. وى اجازه داد به آنها آب بدهند. وقتى نوبت به حضرت رقيّه رسيد، آن حضرت، ظرف آب را گرفت و دوان دوان به سوى قتلگاه حركت كرد.
يكى از سپاهيان دشمن پرسيد: «كجا مى روى؟» حضرت رقيه فرمود: «بابايم تشنه بود. مى خواهم او را پيدا كنم و برايش آب ببرم.» او گفت: «آب را خودت بنوش كه پدرت را با لب تشنه شهيد كردند.» حضرت رقيه گريه كنان گفت: «پس من هم آب نمى آشامم.» (15)
البته اين نقل سازگارى ندارد با آنچه كه در رابطه با قصّه خرابه آمده است كه حضرت رقيّه، سراغ بابا را مى گرفت وگويا از شهادت او اطلاع نداشت؛ ولى به اين مقدار مى تواند مؤيّد باشد كه دخترى به اين نام، از دختران امام حسين (ع) بوده است. همچنين نقل شده است كه رقيّه لحظه نماز ظهر، سجّاده بابا را پهن كرد و منتظر آمدن او بود كه نماز گزارد. (16)
همچنين نقل شده است كه اين نازدانه در شب شام غريبان، كنار جَسَد بابا بوده است. (17) اين مطلب، ناسازگار است با آنچه در كتب معتبر تاريخى قرن هفتم به بعد آمده است، يعنى اينكه بانوان، مرگ و شهادت پدران را از كودكان پنهان مى كردند و گويا شخص رقيه از شهادت بابا خبر نداشته است.

رقيه در كتب تاريخى قرن هفتم به بعد
1. قديمى ترين موّرخى كه درباره اين كودك به عنوان دختر امام حسين (ع) و قصّه او در شام سخن گفته است، مورّخ خبير عماد الدين حسن بن علي بن محمّد طبرى، معاصر خواجه نصير الدين طوسى در كتاب «كامل بهائى» است. (18)
او مى نويسد: «زنان خاندان نبوّت، در حال اسيرى، حال مردانى را كه در كربلا شهيد شده بودند، بر پسران و دختران ايشان پوشيده مى داشتند و هر كودكى را وعده مى دادند كه پدر تو به فلان سفر رفته است و بازمى آيد؛ تا اينكه ايشان را به خانه يزيد آوردند. دختركى چهارساله بود. شبى از خواب بيدار شد و گفت: «پدر من حسين كجاست؟ اين ساعت، او را در خواب ديدم كه سخت پريشان بود.» زنان و كودكان جمله در گريه افتادند و صداى زارى از ايشان برخاست. يزيد خفته بود، از خواب بيدار شد و از ماجرا سؤال كرد. خبر بردند كه ماجرا چنين است. آن لعين در حال [و بى درنگ] گفت: «بروند سر پدر[ش ] را بياورند و در كنار او نهند.» سپس آن سر مقدّس را بياوردند و در كنار آن دختر چهار ساله نهادند. پرسيد: «اين چيست؟» گفتند: «سر پدر توست. آن دختر بترسيد و فرياد برآورد و رنجور شد و در آن چند روز، جان به حق تسليم كرد.» (19)

2. مرحوم شيخ عباس قمى نيز عين نقل طبرى را در منتهى الآمال(20) آورده و بيان كرده است كه رقيه دختر امام حسين (ع) در كنار سر بريده بابا جان داد.
به قربان سرت بابا بگردد دختر بابا
كدامين دست كين آخر بريده حنجرت بابا
تو را اى لاله زهرا، كه از شاخه جدا كرده
مرا چون بلبل شيدا به داغت مبتلا كرده
الهى بشكند دستى كه رگهاى تو ببريده
نداده گوئيا آبت كه لبهاى تو خشكيده

3. در چند كتاب ديگر كه به اسامى آنها اشاره مى شود، به صورت مفصل مطرح شده است كه حسين، دختر خردسالى به نام رقيه داشت كه چهار سال از عمر مباركش مى گذشت. شبى از خواب بيدار شد، در حالى كه سخت پريشان به نظر مى رسيد و جوياى پدر شد و پرسيد: «پدرم كجاست كه من هم اكنون او را [در خواب ] ديدم. سرانجام، سر بريده پدر را براى او آوردند. او با ديدن سر بريده، ناله و گريه سر داد؛ آن گاه لب كوچك خود را بر لبهاى پدر نهاد و گريه شديدى كرد و از هوش رفت! هر چه تلاش كردند، به هوش نيامد، و اين عزيز حسين (ع) در شام به شهادت رسيد. (21)

4. محمّد حسن قزوينى به نقل از بعضى آثار اصحاب نقل كرده است كه نام يكى از دختران امام حسين (ع) فاطمه صغرى بوده است(22) كه همان رقيه باشد.

5. علّامه حائرى مى نويسد كه بعضى مانند محمّد بن طلحه شافعى و ديگران از علماى اهل تسنّن و شيعه مى نويسند: «امام حسين (ع) داراى ده فرزند، [يعنى ] شش پسر و چهار دختر بوده است.» سپس مى نويسد: «دختران او عبارت اند از: سكينه، فاطمه صغرى، فاطمه كبرى و رقيه عليهنّ السّلام.» و در ادامه مى گويد: «رقيّه پنج سال يا هفت سال داشت و در شام وفات كرد.» (23)

6. مرحوم آيت اللّه حاج ميرزا حبيب اللّه كاشانى از فقهاى گرانقدر اسلام، يكى از دختران امام حسين (ع) را رقيه دانسته و در منتخب التواريخ نيز چنين آمده است: آن دخترى كه در خرابه شام از دنيا رحلت فرمود و شايد اسم شريفش رقيّه بود، از صباياى(24) حضرت ابا عبد اللّه (ع) بوده است؛ چون مزارى موجود در خرابه شام، منسوب به اين مخدّره و معروف است به مزار رقيه. (25)

7. عبد الوهّاب بن احمد شافعى مصرى، مشهور به شعرانى (متوفاى سال 937 ق) در كتاب المنن، باب دهم مى نويسد: «نزديك مسجد جامع دمشق، بقعه و مرقدى وجود دارد كه به مرقد حضرت رقيّه دختر امام حسين (ع) معروف است. بر روى سنگى واقع در درگاه اين مرقد چنين نوشته است: «هَذا الْبَيْتُ بُقْعَةٌ شُرِّفَتْ بِآلِ النَّبِي (ص) وَبِنْتِ الْحُسَيْنِ الشَهِيدِ رُقَيَّةِ؛ اين خانه، مكانى است كه به ورود آل پيامبر و دختر امام حسين (ع) [حضرت] رقيّه شرافت يافته است.» (26)

8. رياحين الشريعه نيز تحت عنوان «بانوان دشت كربلا» رقيه را يكى از دختران امام حسين (ع) دانسته است. (27)
همچنين در اخبار الطوال دينورى، صفحه 262، ابصار العين في انصار الحسين، صفحه 368، كشف الغمّه، جلد 2، صفحه 216، علائم، جلد امام حسين، صفحه 331، مصباح الحرمين، عبد الجبار بن زين العابدين اشكوئى و... نام رقيّه به عنوان دختر امام حسين آمده است.
از مجموع آنچه گفتيم به خوبى براى انسان اطمينان حاصل مى شود كه امام حسين(ع) دخترى به نام رقيه داشته است كه با وضع دلخراش در خرابه شام جان داده است.

مادر رقيّه كيست؟
از پرسشهاى ديگرى كه فراوان درباره اين نازدانه، مطرح مى شود، اين است كه مادر حضرت، كدام يك از همسران امام حسين (ع) بوده است؟ متأسفانه تاريخ نويسان در اين زمينه نيز اختلاف دارند كه به آنها اشاره مى شود:
1. شاه زنان؛ علّامه حائرى مى گويد: «رقيّه پنج سال يا هفت سال داشت و در شام وفات كرد. مادرش «شاه زنان» دختر يزدجرد بود.» (28) در نتيجه، وى خواهر تنى حضرت امام سجاد(ع) بوده است.

2. امّ اسحاق؛ جمعى گفته اند مادر او «امّ اسحاق» بوده كه قبلاً همسر امام حسن (ع) بود و آن حضرت به برادرش امام حسين (ع) وصيّت كرد كه با او ازدواج كند، و فضايل بسيارى براى او برشمرد و اين دختر از او به دنيا آمده است. (29)

3. امّ جعفر قضاعيّه؛ نقل ديگر اين است كه مادر وى، «امّ جعفر قضاعيه» بوده است؛ ولى در اين باره، هيچ مستند تاريخى در بين نيست. (30)
و شيخ مفيد، «امّ اسحاق بنت طلحه» را مادر فاطمه بنت الحسين معرّفي كرده است.» (31)

وفات جانسوز
ز اشك ديده به خاك خرابه بنوشتم
به طفل خانه به دوش خانه لازم نيست
نشانه آبله و سنگ و كعب و نى كافيست
دگر به لاله رويم نشانه لازم نيست
به سنگ قبر من بى گناه بنويسيد
سير سلسله را تازيانه لازم نيست
عدو بهانه گرفت و زد به او گفتم
بزن مرا كه يتيم را بهانه لازم نيست
سن مبارك حضرت رقيه در لحظه وفات شهادت گونه اش، سه يا چهار سال بوده است و برخى نيز آن را پنج سال و هفت سال گفته اند.
علّامه بيرجندى در «وقايع الشهور» و «رياض القدس» وفاتش را در روز پنجم صفر سال 61 ق دانسته اند. (32)
آنچه خيلى دلخراش و جانسوز است، نحوه وفات و جان دادن رقيّه است كه در اين جا به كيفيّت وفات آن نازدانه با توجّه به منابع موجود اشاره مى شود:
1. آنچه در كامل بهائى آمده است كه پيش تر به آن اشاره شد. (33)
2. آنچه در برخى كتابها همچون: نفس المهموم، دمعة الساكبه و... آمده، به اين شرح است:
حسين (ع) دختر خردسالى داشت كه سن مباركش 3 يا 4 سال بود. شبى از خواب پريد، در حالى كه سخت پريشان به نظر مى رسيد، جوياى پدر شد و پرسيد: «پدرم كجاست كه من هم اكنون او را در خواب ديدم؟» بانوان وقتى اين سخن را از او شنيدند گريستند و كودكان ديگر نيز ناله و زارى سردادند.
چون صداى شيون آنان بلند شد، يزيد از خواب برخاست و پرسيد: «اين گريه و زارى از كجاست؟» پس از جستجو وى را از جريان با خبر كردند.
آن ملعون گفت: «سر پدرش را نزد او ببريد!»
آن سر مقدس را در زير سرپوشى قرار دادند و در مقابل او نهادند. كودك پرسيد: «اين چيست؟» گفتند: «سر پدرت حسين است.» دختر امام حسين (ع) سرپوش را برداشت، و چون چشمش به سر مبارك پدر افتاد، ناله اى از دل كشيد و بى تاب شد و گفت: «يا اَبَتاه! مَنْ ذَا الَّذِى خَضَبَكَ بِدِمائِكَ؟ يا اَبَتاهُ! مَنْ ذَا الَّذِى قَطَعَ وَرِيدَكَ؟ يا اَبَتاهُ! مَنْ ذَا الَّذِى اَيْتَمَنِى عَلى صِغَرِ سِنِّى؟ يا اَبَتاهُ! مَنْ لِلْيَتِيمَةِ حَتّى تَكْبُرَ...؟ يا اَبَتاهُ؛ لَيْتَنِى تَوَسَّدْتُ التُّرابَ وَلا اَرى شَيْبَكَ مُخْضِباً بِالدِّماءِ؛ اى پدر! چه كسى تو را به خونت رنگين كرد؟! چه كسى رگهاى تو را بريد؟! اى پدر! چه كسى مرا در خردسالي يتيم كرد؟! اي پدر! چه كسى يتيم تو را بزرگ خواهد كرد؟! اي پدر اى كاش من در خاك آرميده بودم و محاسن به خون خضاب شده تو را نمى ديدم.» آن گاه لبهاى كوچك خود را بر لبهاى پدر نهاد و گريه شديدى كرد و از هوش رفت. هر چه تلاش كردند به هوش نيامد و اين عزيز حسين (ع) در شام به شهادت رسيد. (34)
محدث قمى اضافه مى كند: «بعضى اين خبر را به وجه ابسط نقل كرده اند و مضمونش را يكى از اعاظم رحمه الله به نظم آورده است و من در اين مقام به همان اشعار اكتفا مى كنم.» (35)
يكى نو غنچه اى از باغ زهرا
بجست از خواب نوشين بلبل آسا
به افغان از مژه خوناب مى ريخت
نه خونابه كه خون ناب مى ريخت
بگفت: اى عمّه بابايم كجا رفت؟
بُد اين دم در برم، ديگر چرا رفت؟
بناگه گشت غايب از بر من
ببين سوز دل و چشم تر من
حجازى بانوان دل شكسته
به گرداگرد آن كودك نشسته
ز آه و ناله و از بانك افغان
يزيد از خواب برپا شد هراسان
بگفتا كاين فغان و ناله از كيست
خروش و گريه و فرياد از چيست؟
يكى كودك ز شاه سر بريده
در اين ساعت پدر در خواب ديده
كنون خواهد پدر از عمّه خويش
وزين خواهش جگرها را كند ريش
سر بابش بريد اين دم به سويش
چو بيند سر، برآيد آرزويش
به پيش روى كودك سر نهادند
زنو بر دل، غم ديگر نهادند
بگفتش دختر سلطان والا
كه آن كس را كه خواهي، هست اينجا
چو اين بشنيد خود برداشت سرپوش
چون جان بگرفت آن را در آغوش
بگفت: اى سرور و سالار اسلام
ز قتلت مر مرا روز است چون شام
پدر، بعد از تو محنتها كشيدم
بيابانها و صحراها دويدم
مرا بعد از تو اى شاه يگانه
پرستارى نبُد جز تازيانه
ز كعب نيزه و از ضرب سيلى
تنم چون آسمان، گشته است نيلى
بيان كرده بگفت اى شاه محشر
تو برگو كى بريدت سر ز پيكر
مرا در خردسالى دربدر كرد
اسير و دستگير و بى پدر كرد
همى گفت و سر شاهش در آغوش
به ناگه گشت از گفتار خاموش
خديو بانوان دريافت آن حال
كه پر زد زآشيان آن بى پر و بال
از اين غم شد به آل اللّه اطهار
دوباره كربلا از نو نمودار(36)

3. نقل طاهر دمشقي، كه اين نقل، نكات جانسوزي دارد و بدين سبب به مطلب، افزوده شد. طاهر بن عبدالله دمشقي گويد كه من نديم يزيد بودم و شبها براي او صحبت مي‌كردم [تا خوابش ببرد].
شبي به من گفت: «امشب، وحشت [شديدي] بر من غالب آمده و قلبم در تپش افتاده و دلم از غصّه و غم پر شده است و حال نشستن و صحبت ندارم.» طاهر مي‌گويد:‌ «سر او را به دامن گرفتم تا خوابش برد و سر نوراني سيدالشهداء در طشت طلا مقابل ما قرار داشت. ساعتي گذشت كه صداي گريۀ اسرا از خرابۀ شام بلند شد. به طرف طشت نگاه كردم ديدم كه از چشمهاى امام حسين (ع) اشك جارى شده است. تعجب كردم! پس ديدم آن سر نورانى به قدر چهار ذراع گويا بلند شد و لبهاى مباركش به حركت آمد و به آواز اندوهناك و ضعيفى از آن دهان معجزبيان بلند شد و گفت: «اللَّهُمَّ هؤُلاءِ اَوْلادُنا وَاَكْبادُنا وَهؤُلاءِ اَصْحابُنا؛ خداوندا! اينان اولاد و جگرگوشه هاى ما و اينها اصحاب ما هستند.»
طاهرى گويد كه از مشاهده اين حال، وحشت و دهشت بر من غلبه كرد. شروع به گريه كردم و بالاى قصر رفتم. ديدم تمامى اهل بيت اطهار(ع) طفل صغيرى را در ميان گرفته اند و آن دختر، خاك بر سر مى ريزد و با ناله و فغان مى گويد: «يا عَمَّتِى وَيا اُخْتَ اَبِى اَيْنَ اَبِى اَيْنَ اَبِى؛ اى عمّه! و اى خواهر پدر [بزرگوار] من! پدر من كجاست؟! پدر من كجاست؟!» از آنها پرسيدم: «چه چيز باعث اين همه ناله و گريه شده است؟» گفتند: «طفل صغير سيد الشهداء پدرش را در خواب ديده و بيدار شده است و از ما پدر خود را مى خواهد. هر چه به وى تسلّى مى دهيم آرام نمى گيرد.»
طاهر مي‌گويد نزد يزيد برگشتم و ديدم از خواب بيدار شده است و از وحشت، مانند برگ بيد مى لرزد. آن گاه، سر بريده به يزيد رو كرد و گفت: «اى پسر معاويه! من در حق تو چه كردم كه با اين ظلم و ستم، اهل بيتم را در خرابه جا داده اى؟»
«ثُمَّ تَوَجَّهَ الرَأْسُ الشَّرِيفُ اِلَى اللَّهِ الْخَبِيرِ اللَّطِيفِ وَقَالَ: اَللَّهُمَّ [اِنْتَقِمْ] مِنْهُ بِما عامَلَ بِى وَظَلَمَنِى وَاَهْلِى «وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا اَىَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُون»؛(37)آن گاه، آن سر مبارك و شريف به سوى خداوند خبير و لطيف توجّه و عرض كرد: خداوندا! از يزيد به كيفر رفتارش با من و ظلمش به من و اهل بيتم انتقام بگير؛ و به زودي ستمگران خواهند دانست به چه جايگاهي منتقل مي‌شوند.»
وقتى يزيد اين جملات را شنيد بدنش به لرزه در آمد و نزديك بود كه بندهايش از هم بگسلد. سپس از سبب گريه اهل بيت (ع) پرسيد، و دستور داد كه سر بريده را به خرابه، نزد آن صغيره ببرند.
اهل بيت (ع) وقتى متوجّه آوردن سر بريده شدند همه به استقبال آن سر شتافتند و با تحويل گرفتن سر، پروانه وار، گرد آن سر، عزادارى برپا كردند. نگاه [رقيّه ] صغيره به سر مبارك افتاد. پرسيد: «ما هذا الرَّأْسُ؟؛ اين سر كيست؟» گفتند: «اين سر پدرت [حسين ] است.» سپس آن مظلومه سر مبارك را از طشت برداشت و در بر گرفت و شروع به گريه كرد و گفت: «پدرجان! كاش من فداى تو مى شدم. كاش قبل از امروز كور و نابينا بودم! كاش مى مردم و در زير خاك مى بودم و نمى ديدم محاسن مبارك تو به خون خضاب شده است! سپس آن مظلومه، دهان خود را بر دهان پدر نهاد و آن قدر گريست كه بيهوش شد. وقتى اهل بيت (ع) او را حركت دادند، ديدند كه روح مقدسش از دنيا مفارقت كرده است.
اين مظلومه، همان رقيّه است كه مزارى در خرابه شام به او منسوب است. (38)
شب غريبان به شام ويران سحر ندارد
چرا نميرد كسى كه ديگر پدر ندارد
به صورت من به بازوى من بود نشانه
ز ضرب سيلى ز كعب نيزه و تازيانه

غوغا در خرابه شام
در تاريخ آمده است كه حضرت زينب (و يا امّ كلثوم) اجازه خواست تا براى حسين (ع) سوگوارى كنند. يزيد هم موافقت كرد و دستور داد كه اهل بيت (ع) را به دار الحجارۀ ببرند تا در آنجا به سوگوارى بپردازند. اهل بيت (ع) در آن مكان، هفت روز عزادارى كردند و هر روز، گروه زيادى از زنان شام، گرد آنان جمع مى شدند و عزادارى داشتند. اين سوگوارى به قدرى شديد بود كه اطرافيان يزيد از جمله مروان پيشنهاد دادند كه اهل‌بيت (ع) را به مدينه برگردانند وگرنه حكومت يزيد به خطر خواهد افتاد. (39) اين ماجرا، بنابر قاعده، قبل از رحلت رقيّه بوده است؛ چون ورود اهل‌بيت(ع) به شام، اوّل صفر سال 61 ق و رحلت اين شاهزاده خانم، پنجم و يا بعد از آن بوده است.
به هر حال، مرگ رقيه در خرابه شام غوغا برپا كرد و به قدرى زنان، به ويژه عمّه ها گريه كردند كه قابل انعكاس و تصور نيست؛ به ويژه در آن زمانى كه فردى را آوردند تا بدن نازنين نازدانه حسين را غسل دهد. برخى نقل كرده اند كه زن غسّاله، دست از غسل كشيد و پرسيد: «سرپرست اين اسيران كيست؟» حضرت زينب (س) فرمود: «چه مى خواهي؟» غساله گفت: «بيمارى اين دخترك چه بوده است كه بدنش كبود شده است؟»
حضرت زينب (س) در پاسخ فرمود: «اى زن! او بيمار نبود، اين كبوديها آثار تازيانه و ضربه هاى دشمنان است.» (40)
بيا غساله در ويران
بشو اين پيكر بى جان ولى آهسته آهسته
رقيه مرغ خوش الحان
فداى گل نموده جان
به گردش عمّه ها نالان
ولى آهسته آهسته
نگه كن زردى رويش
سيه گرديده بازويش
بشو غساله گيسويش
ولى آهسته آهسته

كرامتى از رقيّه
مرقد شريف اين نازدانه در خرابه شام، خاطرات تلخ و شيرين فراوانى از خود در سينه تاريخ ثبت كرده است. جا دارد انسان در مقابل ضريح اين نازدانه عرض كند:


اينجا محيط سوز و اشك و آه و ناله است
اينجا زيارتگاه زهراى سه ساله است
اينجا دمشقيها گلى پژمرده دارند
در زير گل مهمان سيلى خورده دارند
اينجا دل شب كودكى هجران كشيده
گلبوسه بگرفته زرگهاى بريده
اينجا بهشت دسته گلهاى مدينه است
اينجا عبادتگاه كلثوم و سكينه است
اينجا زچشم خود گلاب افشانده زينب
اينجا نماز شب نشسته خوانده زينب
اينجا به خاكش هر وجب دردى نهفته
اينجا سه ساله دخترى بى شام خفته
اينجا نخفته چشم بيدار رقيّه
اينجا حسين آمد به ديدار رقيّه
اينجا قضا بر دختر هجران ورق زد
اينجا رقيّه پرده يكسو از طبق زد
اينجا هماي فاطمه آواز كرده
اينجا كبوتر از قفس پرواز كرده
اينجا شرر از دامن افلاك مى ريخت
زينب بر اندام رقيّه خاك مى ريخت
از جمله قضاياى خرابه شام، داستان ذيل است كه خود كرامتى براى اين نازدانه حسين است:
حاج ميرزا هاشم خراسانى مى نويسد: عالم بزرگوار، شيخ محمّد على شامى، از جمله علما و محصلان نجف بود. او به حقير فرمود: «جدّ مادرى بدون واسطه من، جناب آقا سيد ابراهيم دمشقى كه نسبش منتهى مى شود به سيّد مرتضى علم الهدى و سن شريفش بيش از 90 سال بوده، بسيار شريف و محترم بودند.
وى، سه دختر داشت و اولاد ذكور نداشت. شبى دختر بزرگ ايشان، جناب رقيّه بنت الحسين (ع) را در خواب مى بيند كه مى فرمايد: «به پدرت بگو به والى بگويد ميان قبر و لحد من آب افتاده و بدن من در اذيت است. بيايد و قبر و لحد مرا تعمير كند.»
دختر، جريان را به پدر مى گويد، و سيد از ترس اهل تسنن، به خواب ترتيب اثر نمى دهد. شب دوم، دختر وسطى سيّد باز همين خواب را مى بيند و به پدر مى گويد؛ ولى او همچنان ترتيب اثرى نمى دهد. شب سوّم، دختر كوچك تر سيد همين خواب را مى بيند و به پدر مى گويد؛ باز ترتيب اثر نمى دهد.
شب چهارم، خود سيّد، آن مخدّره را در خواب مى بيند كه به طريق عتاب مى فرمايد: «چرا والى را خبردار نكردى؟!»
صبح، سيّد نزد والى شام مى رود و خوابش را براى او بيان مى كند. وى دستور مى دهد علما و صلحاى شام، از سنّى و شيعه غسل كنند و لباسهاى لطيف در بر كنند. آن گاه به دست هر كس كه قفل درب حرم مقدس باز شد، همان كس برود، نبش قبر كند و جسد مطهر را بيرون آورد تا قبر تعمير شود.
بزرگان و صلحاى شيعه و سنّى با غسل و لباس نظيف حاضر مى شوند، قفل به دست هيچ يك باز نمى شود؛ جز با دست مرحوم سيد ابراهيم. هنگامى كه كنار قبر مى روند، تك تك افراد حاضر بر قبر كلنگ مى زنند؛ ولى اثر نمى كند تا اينكه سيّد مزبور، كلنگ مى زند و قبر شكافته مى شود؛ آن گاه حرم را خلوت مى كنند و لحد را مى شكافند و مى بينند كه كفن آن مخدّره سالم است؛ ولى آب زيادى ميان لحد جمع شده است. سيّد، بدن شريف مخدّره را از ميان لحد بيرون مى‌آورد و بر زانوى خود قرار مى دهد. و سه روز به همين حالت بالاى زانوى خود نگه مى دارد. او مرتب گريه مى كند تا آنكه لحد آن مخدّره تعمير مى شود. اوقات نماز، سيّد بدن مخدرّه را بر بالاى چيز نظيفى قرار مى دهد و نماز مى گذارد. از كرامت بدن اين مخدّره در اين سه روز اين بود كه سيد نه محتاج غذا و آب مى شود و نه محتاج تجديد وضو.
سيد بعد از دفن آن مخدّره، دعا مى كند تا خداوند پسرى به او عنايت كند. در نتيجه خداوند پسرى به او عنايت مى كند كه نامش را مصطفى مى گذارند.
در پايان، والى تفصيل ماجرا را به سلطان «عبد الحميد عثمانى» نوشت، و او هم توليت زينبيّه و مرقد شريف رقيّه امّ كلثوم و سكينه را به سيد واگذار كرد. اكنون هم آقاى حاج سيّد عبّاس پسر آقا سيّد مصطفى پسر سيد ابراهيم كه ماجرايش ذكر شد، متصدّى توليت اين اماكن شريفه است.
حاج ميرزا هاشم خراسانى سپس مى گويد: «گويا اين قضيّه در حدود 1280 ق اتفاق افتاده است.» (41)
مرحوم آيت اللّه سيد هادى خراسانى نيز ماجرايى را نقل مى كند كه مؤيّد قضيّه فوق است. وى مى نويسد: «روى پشت بام خوابيده بوديم كه ناگهان مار، دست يكى از خويشان ما را گزيد. وى مدّتى مداوا كرد؛ ولى سود نبخشيد. سرانجام فردى به نام سيد عبد الامير نزد ما آمد و گفت: «مار، كجاى دست او را گزيده است؟» چون محل را به او نشان داد، بى درنگ دستى به آن موضع كشيد و درد به كلى از بين رفت. سپس گفت: «من نه دعايى دارم و نه دوايى. فقط كرامتى است كه از اجداد ما به ما رسيده است. هر سمّى كه از زنبور يا عقرب يا مار باشد، اگر آب دهان يا انگشت به آن بگذاريم خوب مى شود. علّتش نيز اين است كه جدّ ما، در شام، موقعى كه آب به قبر شريف حضرت رقيّه افتاد، جسد حضرت رقيّه (س) را سه روز روى دست گرفت تا قبر شريف را تعمير كردند، و از آنجا اين اثر در خود، اولاد و نسلهاى بعد از او باقى مانده است.» (42)
مرغ دلم خرابه شام آرزو كند
تا با سه ساله دختر كى گفتگو كند
آن دخترى كه قبله ارباب حاجت است
حاجت رواست هر كه بدين قبله رو كند
تاريكى خرابه به چشمان اشكبار
با رأس باب شكوه ز جور عدو كند
خونين چو ديد رأس پدر را رقيّه خواست
با اشك خويش خون ز رخش شستشو كند
خوابيد در خرابه كه تا كاخ ظلم را
با ناله يتيمى خود زير و رو كند(43)
از آنچه گفتيم به خوبى به دست مى آيد كه شواهد روايى روز عاشورا و بعد از آن، و منابع تاريخى قرن هفتم به بعد و شياع و تسالم بين شيعيان به خوبى اثبات مى كند كه رقيّه يكى از دختران امام حسين (ع) بوده است كه در خرابه شام جان سپرده است.
البته به اين مسئله نيز اذعان داريم كه هر چه بر زبانها نسبت به ايشان جارى مى شود، به ويژه بر زبان برخى مداحان بى اطلاع، قابل اثبات و تأييد نيست.


1) مناقب آل أبي طالب، ابن شهرآشوب، قم، مؤسسه انتشارات علّامه، ج 4، ص 77؛ الارشاد، سلسله مؤلّفات شيخ مفيد، بيروت، دار المفيد، 1414 ق، ج 2، ص 135، اعلام الورى، طبرسى، قم، مؤسسة آل البيت (ع)، اوّل، 1417 ق، ج 1، ص 478؛ نسب قريش، مصعب الزبيرى، قاهره، دار المعارف، سوم، ص 59؛ انساب الاشراف، بلاذرى، بيروت، دار الفكر، اوّل، 1401 ق، ج 3، ص 1288؛ تذكرة الخواص، سبط بن جوزى، مؤسسة اهل البيت (ع)، ص 249.
2) كشف الغمّة في معرفة الائمّة، اربلى، تبريز، سوق مسجد الجامع، تحقيق رسولى، ج 2، ص38.
3) ر.ك: تذكرة الشهداء، حبيب اللّه كاشانى، ص193، به نقل از: ستاره درخشان شام، ص195.
4) ستاره درخشان شام، على ربّانى خلخالى، قم، انتشارات مكتب الحسين، اوّل، ص 17.
5) ر.ك: ستاره درخشان شام، همان، ص 15، فوائد الرضويه، شيخ عباس قمى، دار الكتب الاسلامية، ص 111.
6) اللهوف، سيد بن طاووس، تحقيق شيخ فارس تبريزيان (حسّون)، قم، انتشارات اسوه، 1414 ق، ص 140 و 141 و ستاره درخشان شام، ص 16.
7) مقتل الحسين و مصرع اهل بيته وأصحابه في كربلاء، المشتهر بمقتل ابى مخنف، قم، منشورات
8) الرضى، 1362 ش، ص 131 و ر.ك: ينابيع المودّة، قندوزى، ص 346 و احقاق الحق، ج 11، ص 633.
9) موسوعة كلمات الامام الحسين، معهد تحقيقات باقر العلوم، قم، دار المعروف، اوّل، 1415 ق، ص511 و ينابيع المودة، ج 2، ص 416.
10) وقايع عاشورا، سيد محمّد تقى مقدّم، ص 455 و حضرت رقيّه، شيخ على فلسفى، ص 550؛ به نقل از: ستاره درخشان شام، ص 200.
11) بحار الانوار، محمّد باقر مجلسى، بيروت، مؤسسة الوفاء، ج 45، ص 115.
12) سيف از اصحاب بزرگوار امام صادق (ع) و امام كاظم (ع) و از راويان برجسته و مشهور شيعه بوده است كه رجال شناسان بزرگى چون شيخ طوسى در فهرست، نجاشى در رجال، علّامه حلّى در خلاصة الاقوال، ابن داوود در رجال و علّامه مجلسى در وجيزه به وثاقت وى تصريح كرده اند. ابن نديم در فهرست خويش، وى را از آن دسته از مشايخ شيعه مى شمارد كه فقه را از ائمه (ع) روايت كرده اند. شيخ طوسى در رجال خويش، وى را صاحب كتابى مى داند كه در آن از امام صادق(ع) روايت نقل كرده است. مرحوم سيّد بحر‌العلوم در الفوائد الرجاليّه ليستى از راويان شهير شيعه، همچون: محمّد بن أبي عمير و يونس بن عبد الرحمان را آورده است كه از وى روايت نقل كرده اند. همچنين وى، طبق نقل امام باقر(ع)از جمله راويان زيارت معروف عاشورا است. (ر.ك سياهپوشى در سوگ ائمه نور، شيخ على ابو الحسنى (منذر)، ص 140 و 141، به نقل از: ستاره درخشان شام، ص 20.)
13) المنتخب في جمع المراثى والخطب المشتهر بالفخرى، شيخ فخر الدين طريحى، بيروت، مؤسسة الاعلمى، 1412 ق / 1992م، ج 2، ص436؛ سياهپوشى در سوگ ائمّه نور، همان، ص 320؛ اعيان الشيعه، سيد محسن امين، تحقيق سيد حسن امين، بيروت، دار التعارف للمطبوعات، 1403 ق، ج 7، ص 326؛ ستاره درخشان شام، همان، ص 21 و ادب الطف، سيد جواد شبّر، بيروت، مؤسسة البلاغ، ج 1، ص 196.
14) الوقايع والحوادث، محمّد باقر ملبوبى، قم، انتشارات دين و دانش، ج 3، ص 192؛ سوگنامه آل محمد(ص)، محمدى اشتهاردى، قم، انتشارات ناصر، 1375 ش، ص 340، نامبرده از انوار الشهاده نقل كرده است؛ سرگذشت جانسوز حضرت رقيّه، ص 22.
15) همان، ص 518 و 519.
16) سرگذشت جانسوز رقيه، ص 29؛ ثمرات الحياة، ج 2، ص 38؛ به نقل از: ستاره درخشان شام، ص 202.
17) حضرت رقيّه، على فلسفى، ص 7، به نقل از: ستاره درخشان شام، ص 203.
18) ر.ك: ستاره درخشان شام، ص 204 و سرگذشت جانسوز رقيّه، ص 27.
19) مرحوم شيخ عباس قمى درباره كتاب كامل بهائى مى نويسد: «كتاب كامل بهائى نوشته عماد الدين طبرى، شيخ عالم ماهر خبير متدرّب نحرير متكلّم جليل محدّث نبيل و فاضل فهّامه، كتابى پرفايده است كه در سنه 675 ق تمام شده و قريب به 12 سال همّت شيخ مصروف بر جمع آورى آن بوده است؛ اگر چه در اثناى آن چند كتاب ديگر تأليف كرده است. سپس مى افزايد از وضع آن كتاب معلوم مى شود كه نُسخِ اصول و كتب قدماى اصحاب نزد او موجود بوده است؛ از جمله كتاب «الهاويه في مثالب معاويه» تأليف قاسم بن محمّد بن احمد مأمونى از علماى اهل سنّت. ر.ك: ستاره درخشان شام، همان، ص 15 و فوائد الرضوية، ص 111.
20) كامل بهائى، عماد الدين طبرى، قم، مكتبة المصطفوى، ج 2، ص 179.
21) منتهى الآمال، شيخ عباس قمى، چاپ اسلاميّة، ج 1، ص 316؛ همان، چاپ مؤسسة انتشارات هجرت، ج 1، ص 807.
22) نفس المهموم، شيخ عباس قمى، قم، انتشارات بصيرتى، و چاپ انتشارات مكتبة الحيدرية، اوّل، 1379 ش، ص 415 و 416؛ معالى السبطين، حائرى، بيروت، مؤسسة النعمان، 1412 ق، ج 2، ص 170؛ الدمعة الساكبة، محمّد باقر بهبهانى، بيروت، مؤسسة الاعلمى، ج 5، ص 141.
23) رياض الاحزان، محمّد حسن قزوينى، ص 144، به نقل از: قصّه كربلا، ص 518.
24) معالى السبطين، همان، ج 2، ص 214؛ سرگذشت جانسوز حضرت رقيّه، ص 9، به نقل از ستاره درخشان شام، همان، ص 197.
25) دختران.
26) تذكرة الشهداء، ملا حبيب اللّه كاشانى، منتخب التواريخ، ص 299، به نقل از: ستاره درخشان شام، همان، ص 195 و 196.
27) سرگذشت جانسوز حضرت رقيّه، ص 53 و ستاره درخشان شام، همان، ص 13 - 14.
28) رياحين الشريعه، محلّاتى، كتابفروشى اسلاميه، ج 3، ص 309.
29) معالى السبطين، همان، ج 2، ص 214؛ سرگذشت جانسوز حضرت رقيه، ص 9، به نقل از: ستاره درخشان شام، ص 197.
30) زندگانى چهارده معصوم، عمادزاده، ج 1، ص 633؛ كشف الغمّه، اربلى، همان، ج 2، ص 216؛ ابصار العين في انصار الحسين، ص 368؛ اخبار الطوال، دينورى، قم، منشورات الرضى، ص 262.
31) السيده رقيّه، عامر الحلو، ص 42، به نقل از: ستاره درخشان شام.
32) ترجمه ارشاد شيخ مفيد، ج 2، ص 137.
33) ر.ك: ستاره درخشان شام، ص 199.
34) كامل بهائى، ج 2، ص 179.
35) نفس المهموم، ص 456؛ معالى السبطين، ص170 والدمعة الساكبه، ص 141.
36) منتهى الآمال، همان (چاپ اسلاميه)، ج 1، ص317.
37) منتهى الآمال، همان، ج 1، ص 317، با تلخيص.
38) شعراء/227.
39) منتخب التواريخ، ميرزا هاشم خراسانى، انتشارات علميه اسلاميه، باب پنجم، ص 299 و ستاره درخشان شام، ص 211.
40) قمقام زخار، فرهاد ميرزا، تهران، انتشارات اسلاميه، ص 579 و قصّه كربلا، ص 520.
41) الوقايع والحوادث، ج 5، ص 81؛ ستاره درخشان شام، همان، ص 220؛ زينب، فروغ تابان كوثر، ص 366.
42) منتخب التواريخ، ميرزا هاشم خراسانى، انتشارات علميه اسلاميه، ص 388، باب ششم و ستاره درخشان شام، ص 11 و 12، با تلخيص و تغيير عبارات.
43) كرامات و معجزات، سيد هادى خراسانى، ص 9، به نقل از: ستاره درخشان شام، ص 13.
44) همان، ص 279.
منبع : ماهنامه اطلاع رسانی، پژوهشی، آموزشی مبلغان شماره 124





تاریخ ارسال مطلب : شنبه ١٥ آبان ١٣٩٥ / شماره خبر : ٨٠٨٨٥ / تعداد بازدید : 7994/ محبوب کن - فیس نما / داغ کن - کلوب دات کام

نظرات بینندگان
کاربر مهمان
1392/09/22 18:3
0
0
بسیارعالی بود خداوندهمه ماراازرهروانش قراردهد
کاربر مهمان
1392/09/19 23:24
0
0
اجرکم عندالله
کاربر مهمان
1391/10/13 16:11
0
0
سلام مطالبتان عالی است التماس دعا
کاربر مهمان
1391/10/03 23:3
1
0
تحقيق فوق يكي از بهترين تحقيقهايي بود كه درباره حضرت رقيه خوانده ام اما تمام ادعاهاي فوق جواب دارد و صد در صد اشتباه است و نميتواند ثابت كند كه حضرت رقيه فرزند امام حسين ع مي باشد ان شاء الله در آينده نزديك مدارك آن را ارائه خواهم داد.
کاربر مهمان
1391/09/29 9:42
0
1
خيلی جالب بود
کاربر مهمان
1391/09/25 1:11
0
5
خیلی عالی
کاربر مهمان
1391/08/19 2:43
0
7
انشالله شب اول قبرمون بیاد بی بی سه ساله بالا سر همه شیعه ها . عجرو انشالله بهت بده...
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 

خروج